سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت

افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 96
<==================> بازدید دیروز : 210
<==================> بازدید این هفته : 760
<==================> بازدید این ماه : 939
<==================> بازدید کل : 2006912
<==================>

بایگانی

مقالات

دغدغه های مردم حماسه آفرین کی تمام می شود؟!

ادامه مطلب

جغرافیای شادمانی ما چرا محدود است؟

                                    محمد ولی سهرابی اسمرود

 

 

در حکایتی از گلستان سعدی می‌خواندم:

پیاده‌ای سرو پا برهنه، با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی می‌رفت و می‌گفت:

نه به استر بر سوارم، نه چو اشتر زیر بارم

نـه خداوند رعیت، نـه غـلام شـهریارم

غم موجود و پریشــــانی معدوم ندارم

نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم

وقتی حکایت را می‌خواندم، با خود گفتم: اولاً حکایت است، نه واقعیت! ثانیاً زمان پابرهنة بی‌غم حکایت سعدی کجا و دغدغه‌های بی‌شمار انسان قرن ۲۱ کجا؟! امّا در کمال ناباوری، وقتی نتیجة نظرسنجی یک مؤسسة بین‌المللی را در مورد محل زندگی شادترین مردم جهان خواندم، به دغدغه‌های مشترک انسان‌ها برای احساس شادمانی، فراتر از زمان و مکان پی بردم: ادامه مطلب

وقتی بدون سفارش،جهنم نمی رویم!

 

                           محمد ولی سهرابی اسمرود­_روزنامه نگار

پایش داغان شده بود. گلوله مچ پایش را سوراخ کرده بود. وقتی که راه می‌رفت، می‌لنگید. جوان به آن خوش قد و بالایی، حیف بود که لنگ بزند، به  او گفتم: از فلان دکتر وقت گرفته‌ایم تا پایت را عمل کند و از این وضعیت نجات پیدا کنی، دکتر قابلی است، به همه کس به این راحتی وقت نمی‌دهد.

لبخندی زد و پرسید: پس ایشان نمی‌توانند تمام مجروحان جنگی را عمل کنند! گفتم: نه! سرشان خیلی شلوغ است، تازه شما را هم با سفارش قبول کرده‌اند!

گفت: ایشان لطف کرده‌اند و قبول کرده‌اند، اما من قبول نمی‌کنم!

حالا که این ماجرای به ظاهر باور نکردنی! را در مورد یک رزمندة مجروح دفاع مقدس خواندید، بد نیست چند ماجرای باورکردنی! را هم قبل از ورود به بحث اصلی،‌ با هم مرور کنیم: ادامه مطلب

معجزه ی سرخ

محمد ولی سهرابی اسمرود

 

بنا می‌کنند از چشم و ابروی آن بزرگوار تعریف کردن. مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنیا کم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشم‌های قشنگش بوده؟ مگر شما اصلاً اباالفضل را دیده‌اید و می‌دانید چشمش چگونه بوده؟ قد رشید که خیلی در دنیا هست. ورزشکارهای زیبایی اندام که خیلی هستند.

                                                                                                                                     مقام معظم رهبری-حضرت آیت الله خامنه ای   

                         

                        

 

یاد دوران کودکی به خیر، محرم که می‌شد، مسجد روستای اسمرود رنگ و بوی دیگری می‌گرفت، نخست زنان و دختران روستا چند روز مانده به محرم، فرش، گلیم، جاجیم، پالازو… را که حاصل دسترنج خودشان بود و به عشق امام حسین(ع) بهترین آنها را تقدیم آستانه‌اش کرده بودند، تمیز می‌کردند، آب و جارو می‌زدند، سماور برنجی بزرگ و قدیمی را با استکان و نعلبکی‌هایی که گویی چایی خوردن با آنها برای اهالی روستا شیرینی و حلاوت دیگری داشت، آمادة پذیرائی از میهمانان می‌کردند. ادامه مطلب

وقتی از جنگ حرف می زنیم…

 

به بهانه هفته دفاع مقدس

                                                                                                                                               محمد ولی سهرابی اسمرود

سید عباس سجادی ـ شاعر معاصر ـ سروده:

وقتی

بغض‌آلود

از جنگ حرف می‌زنم

می‌خندی

تو جنگ را شنیده‌ای

ما دیده‌ایم

  حتماً ضرب‌المثل «شنیدن کی بود مانند دیدن» را هم بارها شنیده‌ایم. اما حکایت جنگ و ۸ سال دفاع مقدس، ناگفته‌ها و ناشنیده‌های فراوانی دارد که معمولاً با آنچه تاکنون در قالب فیلم، کتاب و نوشته در نشریات دیده و شنیده‌ایم، کمی متفاوت است و یا علی‌‌رغم تلاش‌ هنرمندان و نویسندگان، کمتر به این زوایا پرداخته شده است، از جمله:

۱ـ حکایت شور و شیدایی جوانان و نوجوانان برای حضور در صحنه‌های نبرد، در قالب نیروهای مردمی بسیج و سپاه، در کنار نیروهای مسلح دیگر، بدون شک، ناشی از حلقة اتصالی بود که به برکت دم مسیحیایی و روح بلند حضرت امام، در وجود  همه بروز و ظهور یافته بود و حس تحسین‌برانگیز لزوم صیانت و پاسداری از انقلابی که بیشتر از یک سال از عمر آن سپری نشده بود، آن چنان در تار و پود مردان و زنان این مرز و بوم تنیده شده بود که برخلاف دیدگاه و نظر گروهی از افراد و جریان‌های خاص، هیچ انگیزه و محرکی جزپاسداری ازانقلاب ، باعث بسیج همه نیروهای مسلح برای دفاع تمام قد از انقلاب و تمامیت ارضی این کشور نبود. ادامه مطلب

خاطرات مکتبخانه(۲)

       *بخش اول خاطرات مکتبخانه را از پو شه”خاطرات” بخوانید.

    براساس اطلاعات تکمیلی که آقایان سلیمان سهرابی والله بخش عسگری در اختیار من گذاشتند، دو دوره مکتبخانه توسط پدرم-حاج گلعلی سهرابی- دایر بوده که دو گروه  از اسمرودی ها در دو مقطع در آن تحصیل کرده اندکه شاگردان گروه اول شامل:

   الله بخش عسگری ، احدالله اسدی، ثیاب اسدی، مرحوم عطاءالله سهرابی، آیت اسدی، عادل و عالم آزمون ،شمس الدین محمدی، خانم همراهی(همسر آقای بهاء الدین محمدی)، همت رضائی، زعفر ستاری(احتمالاً) و… بوده .

 گروه دوم هم شامل:

    بهاء الدین محمدی، مرتضی قلی زاده، مباح و بیان الله رحیمی، عزیز و زینب آزمون، یعسوب و یوسف اللهیاری، رحیم و شهید محرم اسدیان، گوهر و ایران قلی زاده، مهر انگیز ستاری، شاه صنم و پری محمدی، شفیقه و حشمت رحیمی، درویش و احمد طاهری، علی، غیبعلی و برجعلی رضایی، ماهپاره رشیدی، غزاله و واله رشیدی(دختران مرحوم صبر الله رشیدی)، فرامرز فتح اللهی، )، عباد الله کشاورز، خانم محمدی(خواهر بهاء الدین)، زیور، مرحوم زری سهرابی، محمدولی، سلیمان، سلمان سهرابی، دو خواهر کوروش همراهی، دختران آقای افضل ستاری و…بودند.

    * توضیح اینکه برخی از این افراد شاید اندک مدتی در مکتبخانه بوده اند و ترک تحصیل کرده اند و افرادی نیمه راه از خیر ادامه تحصیل گذشته اند و گروهی تا تکمیل و فراگیری کامل آموزش قرآن، شاگرد مکنتبخانه بوده اند.

   *اگر در ذکر اسامی افراد و اشخاص و حضور و عدم حضورشان، اشتباهاتی بود، راهنمایی کنید تا اصلاح شود.

                                                                                                                                                               ادامه دارد

 

 

خاطرات مکتبخانه(۳)

 مبصر مکتبخانه دوره ماآقای بهاءالدین محمدی بود. بهاءالدین آدم زبر و زرنگی بود

هم در درس وهم دراداره مکتبخانه.پدرم از بهاءالدین والله بخش عسگری،به عنوان

شاگردان با هوش مکتبخانه یاد می کند ومی گوید:آنها راحت تروزودتر از دیگران

الفبا(چرکه)و آموزش قرآن را یاد گرفتند.

  بهاء الدین به محض اشاره پدر برای تهیه چوب تنبیه دانش آموزان،راهی جین دره

یا باغهای اطراف می شدو چوب را آماده می کرد .البته پدر جز مواقع ضروری،از ابزار

تنبیه استفاده نمی کرد!اما خیلی هم چوب وزحمات آقای محمدی بلا استفاده

نمی ماند!

  یادم نرفته بگویم که آقای محمدی علاوه بر حفظ سمتهای قبلی،معجزه هم

میکرد!!چراکه تنها او می توانست تشخیص دهد که سن هر کدام از ماها چند

سال است!البته از روی شناسنامه!و ما چه حالی می کردیم ،وقتی که بهاءالدین

بعد از دیدن شناسنامه ها،سن مارا اعلام می کرد واین برای من ودوستان هم

سن وسال من(حدود ۵سال)در حد معجزه بود.هر کجا هست،خدایا به سلامت

دارش.                                                                            ادامه دارد

       

                         خاطرات مکتبخانه(۴)

                   (جشن آموزش)

از رسمهای ستودنی مکتبخانه،جشنی بودکه هنگام رسیدن به تلاوت سوره”الا نشراح”_سوره

نودو چهارم قرآن کریم،که تقریبا آموزش ۹۹درصد قرآن کریم است،توسط خانواده های فرزندان

اموزش دیده مکتبخانه برپا می شد.

  در روز تلا وت این سوره،قبل از شروع تلاوت جمعی،خانواده هادر مجمع ها یاسینی ها

به تناسب وضع مالی،هدایائی چون:کله قند،میوه های خشک یا تازه فصل،پارچه ویا پول

نقدمی گذاشتنند وروی آن پارچه خوش رنگی می انداختنند وبه مکتبخانه می آوردند و به

معلم مکتبخانه می دادند تابدین وسیله قدر دانی خود رااز فراگیری آموزش وتلا وت قرآن کریم

توسط فرزندشان،به معلم اعلام کنند.

 البته از هدایای جشن،خصوصا خوردنی های آن،دانش آموزان هم بی بهره نمی ماندند!و

گاهی هم از طرف معلم،از همین هدایا ،جوایزی به برگزیدگان،و رتبه های برتر اهدا می شد

که تشویق کننده ومحرک برای دیگران بود.

  از مزایای مکتبخانه،آموزش کامل قبل از مدرسه بود که یاد گیری وخواندن و نوشتن را برای

مکتب رفته ها آسان می کرد،به گونه ای که گروهی از هم دوره ای های ما تقریبا ۱۲ دور

کامل قرآن را دوره کرده بودیم وخیلی از سوره های کوتاه وبخش زیادی ازسوره های بلند را

حفظ بودیم واگر هدف،در کنار روخوانی،حفظ قرآن هم بود،بعضی ها به راحتی قادر به این کار

بودند،اما چنین هدفی در مکتبخانه نبود.

                                                                                      ادامه دارد

 

اعتیاد هم جوانی می کند!

ادامه مطلب

… وقتی سبد خا نوار ما هر روز سبکتر می شود!!

وقتی با خانواده در پیکان قراضه‌ای در مرکز شهر نشستیم و در ترافیک سنگین شهر از هر دری، سخنی به میان آمد، نوبت هزینه‌های سنگین زندگی در تهران رسید. من ضمن تایید صحبت‌های راننده، به این نکته هم اشاره کردم که متاسفانه ، ملت ما اندکی هم تجمل‌گرا شده و با اراده خود گاهی زندگی را برخود سخت می‌کند، راننده زود برآشفت و گفت: آقا صدایت از جای گرم بلند می‌شود، ۹۰ درصد مردم ما الان زیر خط فقر زندگی می‌کنند! گفتم: ۹۰ درصد آمار غیرقابل قبول است! از ترافیک سنگین شهر استفاده کرد و از کیف دستی اش فیش حقوقی‌اش را بیرون آورد و گفت: معلم هستم، لیسانس دارم و ۱۵ سال سابقة کار . با دو بچة مقطع راهنمایی و دبیرستان و حقوق حدود ۶۰۰ هزار تومان، جنوب شهر در خانة اجاره‌‌ای ۵۰متری زندگی می‌کنم و ماهی ۴۰۰ هزار تومان هم اجارة خانه می‌دهم و این وضعیت ماشین من است و ناچارم تا ۹ شب هم مسافرکشی کنم تا حداقل نیاز خانواده ۴ نفره را مهیا کنم، زیادند مثل من و مشت نمونه خروار است!<! ادامه مطلب

تقدیم به جانبازان

بسمِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیْم

سخن سردبیر

محمّدولی سهرابی‌اسمرود

در ستایش ایثار
این نوشته به بهانه گفت وگو با مهندس تورج جعفری نوده خلخال به عنوان سرمقاله مجله جوانان امروز نوشته شده است. ادامه مطلب