سخن هفته

شعر شهریار، آبی بر آتش ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ دکتر غلامعلی حداد عادل در ششمین کنگره بزرگداشت شهریار، با اشاره به اینکه اشعار شهریار به ضرب‌المثل نیز تبدیل شده است، عنوان کرد: خاطرم هست زمانی که رئیس مجلس شورای اسلامی بودم، اختلاف میان دولت و مجلس رخ داد و قرار بود که رئیس جمهور در مجلس حضور پیدا کند اما به تأخیر طولانی ایشان جلسه مجلس به تشنج و دعوا کشیده شد و وقتی که رئیس جمهور به مجلس آمدند من این شعر شهریار را قرائت کردم که «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» و این بیت مانند آبی بر آتش بود و جلسه متشنج آن روز سامان داد. چندی بعد در قم خدمت آیت‌الله مشکینی که آذربایجانی بود رسیدم و ایشان به من گفت که آن جلسه مجلس را از رادیو گوش می‌داده و چه اندازه از استفاده به جای من از این شعر شهریار لذت برده است.

آمار سایت

افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1061
<==================> بازدید امروز : 137
<==================> بازدید دیروز : 148
<==================> بازدید این هفته : 285
<==================> بازدید این ماه : 2059
<==================> بازدید کل : 1649498
<==================>

بایگانی

…و زدیم…

…و  زدیم به جاده

==================================

                   رحمان ستاری                    

==================================

اول اذر ماه است موقع ظهر منتظر دکترعزیزی هستیم تا دیزی سنگی را کنار هم بعداز مدتها در باغچه بیدگنه دور هم بخوریم جایتان خالی  برنامه دوسه روز پیش رو برای من حداقل گنگ ونامعلوم هست اما اقای محمدی به هوای مسافرت به مشهد وحداقل امل این همه راه ازخلخال امده است .من هم صبح خارج شدنی از منزل گفتم چند روزی روی من خط بکشید معلوم نیست کجا بریم ساعت ۸ صبح اقای محمدی را ازدکتر تحویل گرفتم و خودش راهی بیمارستان شد وقرارشد ظهر به باغچه بیدگنه بیاید .

ناهار صرف شد  ساعت ۴ بعداز ظهر به سمت امل حرکت کردیم. البته من باید پراید وانت را درمنزل می گذاشتم ودرسه راه اقسریه منتظر بودم. بعدازتحمل طرافیک سنگین بالاخره ازراه رسیدند .وسط راه تصمیم عوض شد یکسره به کردکوی گرگان، منزل یکی از هم دانشگاهی من که با هرسه نفرمان اشنا شده رفتیم .

دوشبی مهمانش شدیم   دوباغ خرمالو و پرتغال هکتاری که هنوز پرتغال سردرخت مانده ،درختان جوان رنگ سبز ونارنجی درهم امیخته چون عروس درچند ردیف منظم ،گویی برای تازه وارد سرتعظیم دارند.

موقع عبور ازمیان شان شاخه ها برای نوازش سر فرود اورده بودند. نسیم خنک پاییزی و این جلوه های شرمگینانه احساس ارامش تا اعماق جان بدرقه می شد.

================================

 

 

درد سر…

دردسر یک فوتبالیست!

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

دوسالی است خداداد عزیزی-همان غزال تیز پای فوتبال، همسایه ما شده

ودرد سر ما هم از همان روزها آغاز شده!

هرچند حضورش دوروز بود،سه روز نبود است،اماروزهای نخست

به همان سیاق غزال تیز پا رفت وآمد می کردتا گاو شاخش نزنه

امابالا خره، اهالی ساختمان،ساکنان کوچه وسوپری محله و… متوجه حضور خدا داد شدند

وهی سوال می کردند خداداد ساختمان شما ساکن است؟

می گفتیم نه!

کارگر نظافتچی می گفت من خودم دیدم از واحد…خارج شد.گفتم شبیه خدا داد است!

وقتی پس از ماه ها، یقین پیدا کرد که  خود خدا داد  است، سعی می کرد روزی که خدا داد باشد

برای نظافت بیاید! هروقت هم می آمد بیشتر وقتش را در طبقه عزیزی مشغول بود!

چند بار تذکر دادیم  زمانی که ما اعلام می کنیم باید برای نظافت بیایی و…

اخیرا آتش نشانی هم در تهران  اجازه تعبیه پنجره برای راه پله های ساختمان را

برای ایمنی بیشتر در زمان اتفاق احتمالی آتش سوزی

نمی دهد  واحساس می کنی در جنگل آمازون زندگی می کنی

وعزیزی چند بار سوال کرده: نباید  راه پله های ساختمان پنجره داشته باشد؟

گفتم شهرداری اجازه نمی دهد

یک روز به شوخی گفتم:

حضور شما کمتر از نبود پنجره برای اهالی ساختمان ذغذغه ندارد؛با تعجب گفت :من؟!

گفتم بلی،چون دزدها بیشتر دنبال خانه های شما فوتبالیستها برای دزدی هستندا

وچون فعلا نمی دانند کدام واحد هستی،همه خودمان را برای شبیخون دزدها آماده کرده ایم!

حدس وشوخی من سر انجام به سر انجام رسید وروزی که

من مسافرت بودم،خبر رسید که دزد آمده ساختمان ودوچرخه ای از پارکیبگ

 وچند جفت کفش وکتانی  برده ومعلوم شد نخست رفته

سراغ طبقه خداداد وچیزی گیرش نیامده و زورش به کفشهای همسایه رو به رو رسیده

 وکفشها را ریخته پلاستیک وانداخته ترک دوچرخه همسایه وشرمنده از دوربین، سر به زیر

راهش را گرفته ورفته جایی که عرب نی انداخته!

هفته بعدکه خداداد را دیدم،گفتم: از این پس لااقل

چند جفت کفش وکتانی جلوی واحد بگذار تا دزد

به کاهدان نزند وهمسایه ها ضرر نکنند!

حالا هر وقت  همدیگر را می بینیم  می گوید:حاجی؛جدیدا خبری نشده؟!

گفتم این دفعه دود سفید شاید از واحد شمابلند شود!

یاد…

          یادی از مادر بزرگ       

=========================>

این روز ها،به ضرورتی،نیاز شدید وفوری به

دوختن دکمه پیراهن داشتم.نخ وسوزن آماده کردم و

آماده کار شدم؛عجله هم داشتم.خواستم زرنگی هم بکنم

وطول نخ را دو سه برابر گرفتم تا ذخیره ای هم برای

روز مبادای این چنینی باشد!

هرچه تلاش کردم،نتوانستم سوزن را نخ کنم

نخست تقصیر را گردن نور کم انداختم وهمه لامپها را روشن کردم

اما باز کار ساز نشد.

فهمیدم مشکل از خود حقیر است،نه نخ وسوزن وکمبود نور!

در میان عجله وعصبانیت،یاد۵۰ سال پیش افتادم که

مادر بزرگ ،زن عمو وحتی پیر زنان وپیر مردان روستا

موقع نخ کردن سوزن،متوسل به ما کودکان ونوجوانان

می شدند که سوزنشان را نخ کنیم وچه تعجب می کردیم از این کار ساده

که از عهده آنها ساخته نبود!

برای اینکه خودی نشان دهم که هنوز جوانم وجویای نام،روش ابتکاری

خانم را هم آزمودم و نتیجه نگرفتم وبالا خره با توسل به همان روش

سنتی،اما با صرف چند دقیقه وقت نفسگیر،موفق شدم  وبه روان پاک

مادر بزرگم وهمه کسانی که آن روزها برای یک کار به نظر خیلی ساده

به ما پناه می آوردند،درود فرستادم وبه خودم خیلی افتخار کردم که

بدون هیچ کمک داخلی وخارجی،این کار سخت را به سرانجام رساندم!

گذر…

         گذر از خاطرات         

===============================

۲۴ مهر ۱۳۷۳/یک سوال سخت!

ادامه مطلب

دو میلاد…

          تبریک دو میلاد خجسته           

ادامه مطلب

عکس و…

عکس و مکث

ادامه مطلب

تسلیت…

به خانواده های گرامی

 محمدی اسمرود

و

حبیب پور

 

ادامه مطلب

…در حدیث…

 …در حدیث دیگران

——————————————————

ریشه‌های دیرباوری

ادامه مطلب

تبریک…

تبریک به آقای دکتر هاتف ستاری اسمرود

ادامه مطلب

سخن…

سخن هفته

{داوری}

ادامه مطلب