سخن هفته

نیاز! »»»»»»»»»»»»» ای خدای بزرگ؛ تو چه باشی و چه نباشی، من اکنون سخت به تو نیازمندم؛ تنها به این نیازمندم که تو باشی »»»»»»»»»»»»»» دکتر علی شریعتی »»»»»»»»»»»»»» منبع: شریعتی؛از شکّ تا یقین احمد راسخی لنگرودی

آمار سایت

افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 686
<==================> بازدید امروز : 317
<==================> بازدید دیروز : 477
<==================> بازدید این هفته : 2741
<==================> بازدید این ماه : 16629
<==================> بازدید کل : 890504
<==================>

بایگانی

اخبار سايت

گذر…

گذر از خاطرات

===============================================>

24آبان ۱۳۸۵===>عشق،فوتبال،گرانی ودیگر هیچ!             

===============================================>

24آبان ۱۳۹۷===>دنبال یک تخلف دلچسب!                    

امروز سالگرد مرحوم کربلایی فرج الله عظیمی است.

گذر خاطرات امروز بهانه ای شدتا جهت شادی روح آن

مرحوم وتمامی درگذشتگانمان  فاتحه ای بخوانیم.

بسم الله الرحمن الرحیم…

=============================================>

میلاد…

       میلاد دو نور        

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 میلاد با سعادت پیامبر رحمت ورسول مهربانی ها
حضرت محمّد مصطفی(ص) و ولادت حضرت امام صادق(ع)
 وآغاز هفته وحدت را به همه مسلمانان جهان
تبریک وشاد باش می گوئییم.

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

سخن گفتن از ولادت تو      

====================================

سیدمهدی شجاعی

====================================

مانده ‏اند عالمیان و آدمیان که کدامین لحظه را، لحظه ولادت تو بشمارند؟
کدامین روز را، روز تولد تو نام بگذارند؟
تو کى در وجود آمدى که ورودت را و زمان آمدنت را جشن بگیرند؟
خورشید و ماه و ستارگان تا بدانجا که حافظه‏ شان یارى مى‏ک ند، به تو سلام مى‏گفته‏ اند.
نرگس‎ها اولین رکوع حیات را بر آستان تو کرده‏ اند.
موج‎ها از ازل سر بر ساحل رسالت تو مى‏ ساییده ‏اند.
سرسخت‎ترین و بى محاباترین لاله‏ ها و آلاله‏ ها در بى انتهاترین دشت‎ها، نام تو را هر پگاه فریاد مى‏ کرده ‏اند.
پیغمبران و رسولان، همه در کلاس تو درس رسالت مى‏ خوانده ‏اند.
سرو و صنوبران مدام راستاى قامت تو را تداعى مى‏ کرده ‏اند.
بلبلان و قناریان هر چه یاد دارند، همیشه مدح تو مى‏ گفته ‏اند.
گل‎هاى محمدى همه با نام تو پر مى‏ گشوده‏ اند.
قطرات باران، اندیشه حیات را وام از تو مى‏گ رفته ‏اند.
بنفشه‏ هاى جان باخته و دل افروخته همیشه
در صفحه سینه سوخته خویش تصویر روشنى از تو مى‏ یافته اند.
در حافظه جویبارها، جز تکرار نام تو هیچ نیست.
شبنم‏ها هر چه به خاطر دارند بر تو درود مى‏ فرستاده‏ اند.
پیش از تو را، کسى به یاد ندارد.
بارى، مانده‏ اند عالمیان و آدمیان که کدامین
لحظه را لحظه ولادت تو بشمارند.
موجودات هر چه به گذشته‏ ها مى‏ نگرند، هر چه در
خورجین سوابق خویش جستجو مى‏ کنند، هر چه 
زمین ماضى را مى‏ کاوند، هر چه نگاه در زوایاى
حافظه مى‏ گردانند، جز تو هیچ نمى‏ بینند.
راهى باید جست براى سخن گفتن از ولادت تو…

 

شبی…

 

شبی ماندگار

اشاره:گزارش خواندنی وشنیدنی از

” همایش ستاد توانمند سازی محرومان خراسان شمالی”

را به قلم آقا رحمان ستاری می خوانید ودر ادامه هم

حاشیه ای کوتاه از مراسم راکه من نوشته ام.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

رحمان ستاری اسمرود

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

 

به همایش موسسه فاطمه الزهرا در هتل بزرگ ارم واقع در ونک جنب کتابخانه ملی از سوی حاج انامپور دعوت بودم موعد روز سه شنبه بود هنوز رسوبات اثار سرگشتگی چند وقت پیش ونک.خاطرم را می ازرد وبا این دل مشغولی زمان موعد فرارسید از یک طرف بهانه خوبی است از حصار این چهاردیوار چند ساعتی رها شوم از طرفی هم ولو احتمال یک درصد دوچار گم گشتکی تمام اندامهای عصبی وقشاوی ولنفاوی را درهم می ریزد روز سه شنبه تماس تلفنی دکتر عزیزی مسبب خیر گشت دعوت وهمایش هتل ارم را پیش کشیدم گفتم بپای من باهم برویم گفت پس من الان انتهای امام علی در ورد اورد هستم با کلی مباحثه ومشاوره قرار شد من با مترو در ایستگاه حقانی پیاده شوم به هم ملحق شویم ماجرا. از همینجا شروع شد بیرون مترو یک خیابان پهن با خط کشیهای غیر معمول ودر دوطرف چندین تانک زرهی کنارهم پارک شده سمت چپ را پیس گرفتم.از یکی کتابخانه ملی را پرسیدم مکثی کردو گفت مستقیم ادامه دادم اما هرچه میرم خیابان باریک ودوطرف دارو درخت اما پرنده پر نمی زند تار رسیدم به یک نگهبانی باز مقصد را از او پرسیدم گفت چرا از اینجا ؟ حالا که امدی همین را ادامه بده به نگهبانی رسیدی دوباره بپرس نا امید وحیران راه پس دور وبی خبر از پیش. به پیش رفتم. به یک جای شبیه کارخانه سیمان رسید وعرص همین خیابان باریک را بسته امیخته به شرمندگی وگنگی پرسیدم اقا کتابخانه ملی می خواهم بروم گفت راه بسته است چندان اطراف خلوت هست جرات نمی کنم اسم هتل به زبان بیاورم که فکر نکنند خبری هست یکی ختم کند. گفتم اقا مگه میشه از چند نفر پرسیدم این مسیر را امدم از میان شن و ماسه وسیمان هدایتم کرد بعداز کلی مسافت به خیابانی رسید و بنای خیلی بزرگ با تابلو کتابخانه ملی. دکتر زنگ می زند هاردا قالدون. گفتم درب غربی کتابخانه ملی به دنبال هتل هستم گفت مگر قرار نبود در مترو بمانی گفتم حوصله ام سر رفت راه افتادم کاش می ماندم الان هم گم شده ام گفت خوش بگذره من رفتم منزل گفتم برو هتل منهم.می رسم گفت دمزلر سنه کیم دییب. القصه حالا ادرس هتل را می پرسم مسیر خیابان پیچ در پیچ ودور اما یک راه میانبر دوباره از داخک شرکتی می گذرد نگبانش ترک هست. وساطت کرد مثل عقب افتادها از وسط عبور کردم و رسیدم دوسه بار به دکتر زنگ زدم با دلخوری یک کلمه می گوید اقا من گتدیم بعد خدا حافظی می کند اما به تجربه باور نمی کنم.

هتل واقعا بزرگ بناهای بریده از هم چنان ورم کرده دواتوبان طول هم را به هم چسبانده برد موشک  ارپیچی از این سر به ان سر نمی رسد. وقت اذان است پی نماز خانه گرفتم. بعداز نماز گوشی زنگ خورد دکتر عزیزی است گفت من یتیشدیم هاداسان. گفتم گلمدون من گتدیم خوش گشسین. خنده ام. لو داد. دو گلو وارد سالن شدیم. اقا محمد ولی با متعلقه امدند کل سالن مملو از جمعیت شد برنامه قشنگی اجرا شد اقای محسن رضایی امد میزبانان به ترتیب جهت گزارش کار وخیر مقدم پشت تریبون قرار می گرفتند تا نوبت به حاج انامپور رسید از فرط استرس تا اندرون مچاله شدم اما غافل از اینکه مجلس گردان متبحریست. به محم ولی گفتم تا این شروع کند من که اولدوم. دیریلدیم. محور ومرکزیت کار خراسان شمالی است وفیلمهایی که از فقر مردم رنج دیده پخش می کردند وخدماتی که این بزرگواران ارایه داده اند وهمچنان در جریان است از سویی رقت انگیز واز سویی هم نمایش عرصه جوان مردانگی بود در میان برنامه خواننده مشهور خراسانی به زیبایی ایفای نقش نمود دومین بار بود برادر محسن رضایی را با چند قدم فاصله دیدم. بار اول رزمنده چهارده ساله در منطقه دیده بودم.

———————————————————————————————————————

…کاری بکن

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

محمّد ولی سهرابی اسمرود

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

با دعوت حاج آقا انام پور،۲۱ آبان،مهمان موسسه خیریه نائبه الزهرا(س) بودیم.

شب خوبی بود.گاهی، آدمی در کشاکش دهر ودرگیری های روز مرّه زندگی از آلام

دیگران بی خبر می ماند وحضور در این محافل، تاحدودی بی خبری ازدرد ورنج وبی سر وسامانی

 همنوعان را به آدمی یاد آوری می کند وتلنگری از سعدی بزرگ که:

ای که دستت می رسد،کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

و هستند بلند همتانی که اهل خیرند وکاری می کنند کارستان

که نمونه اش را در همین همایش دیدیم.

در گزارش عملکرد ده ساله این موسسه،شاهد اقدامات ارزشمند در

 زمینه های عمران ومسکن روستایی بودیم که به نظرم ارزشمند ترین اقدام

 تلاش بای توانمند سازی ،خود اشتغالی وخود کفا یی برخی مدد جویان تحت پوشش روستایی است

تا از وابستگی دائمی به کمکهای مالی موسسه های امدادی،سر افرازانه

رهایی یابند.

شاید یکی از رموز موفقیت موسسه خیریه نائبه الزهرا(س) هم حضور پر ثمر

یک اسمرودی به عنوان مدیر عامل باشد ،تا ثابت کند:

“هر جا یک اسمرودی هست،آنجا کار هست، آبادانی هست وزندگی هم جاری است.”

فراتر از کار عمران وآبادانی، دیدیم وشنیدیم که همت یک اسمرودی، با یاری همراهانِ همگام

می تواند حتی روستایی را جابه جا کند؛آنگونه که آقای انام پور وهمکاران توانستند

روستای دالنجان کردیه در خراسان شمالی را از ته دره که همیشه در خطر

 ریزش کوه وسنگ بوده،به یک جای امن منتقل واسباب آسایش وراحتی روستائیان

محروم را فراهم سازند.

آقای منصور انام پور اسمرود، به جنابعالی ویاران با همت شما خدا قوت می گویم.

*در حاشیه:

-مجری مراسم،دوبار از حاضرین در خواست کرد که برگردند و با لبخند،به چهره بغل دستی

خود نگاه کنند.آقای دکتر عزیزی به آقا رحمان و آقا رحمان به من ومن هم باید

 به ناچار به بغل دستی ام که خانم محترمی هم بود،لبخند می زدیم وبرعکس.

 وقتی به ناچار

این درخواست انجام شد وبنده در کمال ادب واحترام  وبا رعایت شئونات اسلامی!

این درخواست مجری را همراه با ترس ولرزناشی از فضای حاکم بر همایش اجابت

کردم  وبعد یادم آمد که بغل دستی من خانم خودم است ونیازی به تب ولرز هم نیست!!

-در دعوت نامه آقای انام پور ،پسوند”اسمرود” نبود.در تلگرام پیام دادم که :

از وقتی مدیر عامل شدی،از روستایی بودن هم استعفا داده ای!

در جواب نوشت:

“من جانم اسمرود است”

وخیالم راحت شد که آقای انام پور هنوز مثل من وخیلی

از هم ولایتی ها،به دهاتی بودن خود می بالد.

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

اوشاق…

اوشاقلیقیم…              

«««««««««««««««««««««««««««««««>

رحمان ستاری

ادامه مطلب

در حدیث…

در حدیث دیگران

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»>

فروتنی قیصردر برابر استاد

ادامه مطلب

بهار…

بهار ماه ها

ادامه مطلب

در حدیث…

در حدیث دیگران

=====================================>

نگاهی به مستند «مهمانی بزرگ شاه»

مهمانی بزرگ یا سراشیبی سقوط؟

ادامه مطلب

به دنبال…

به دنبال عطار!                   

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

رحمن ستاری اسمرود                               

ادامه مطلب

اورمه…

اورمه؛ چشمه آب حیات

     دکتر اذن الله آذرگشب      

ادامه مطلب

عکس و…

عکس ومکث:::>33                                     

================================>

تصور بهشت!            

ادامه مطلب