مسافران بی بازگشت !
======================
ارسالی:ذوالفقار ستاری
یکی از حوادث تلخ و دردناکی که در ۱۹ اسفند سال ۱۳۷۰ و در واپسین روزهای سال ،برای اهالی روستای آرپاچایی شهرستان کوثر در آستانه عید نوروز رخ داد، سفر بی بازگشت فرزندان دلبندشان هست که برای کمک به معلمانشان به استقبال آنها رفته بودند.
معلمان مدرسه، آقایان محمدشاه محمدزاده و علیرضا رشیدی، سرباز معلم اهل سراب، که مدت دوسال بوده در این روستا مستقرومشغول تدریس بوده اند.بعد از شش ماه دوری و دلتنگی، برای دیدار با خانواده، راهی زادگاهشان میشوند. وقرار می گذارند که صبح شنبه بعد از پیاده شدن درجاده اصلی- سه راهی روستای مرشت، دانش آموزان برای حمل تغذیه و لوازم مدرسه به پیشوازشان بروند .
صبح روز شنبه زمستان سخت آن سال، موقع برگشت، دانش آموزان عدالت شکری، ملک میرقریشی، یعسوب اسکندری و شاپور اکبرزاده با اسب به استقبال آنها می روند، تا هم راهنمای آنها باشند و هم وسایل و تغذیه دانش آموزان را به مدرسه انتقال دهند . در راه برگشت به روستا، با توجه به کولاک و بارش برف و سوز سرما، برای صرف ناهار مهمان معلمان مدرسه بنماران می شوند و بعد از یک ساعت استراحت به مسیر خود ادامه می دهند، در میانه راه ، برف و بوران و کولاک شدت می یابد و این معلمان و دانش آموزان عزیز راه را گم می کنند و به شب بر می خورند، جنگ مرگ وزندگی را باتمام وجود لمس می کنند یکی از معلمان ورزشکار بود تاصبح با رفت وآمدو نرمش خودرا گرم نگه می دارد وصبح جان می سپارد. و دیگرهیچ یک، به جز دانش آموز شاپور اکبرزاده که خودرا زیر پالان اسب پوشانده بوده ( به طور معجزه آسایی زنده می ماند) پایشان به روستا نمی رسد.
اهالی روستا بارها به جستجوی آنها می آیندولی موفق نمی شوندپیدایشان کنند.
صبح روز بعد با یافتن لنگه کفشی روی سنگ مسیر، آنها را یافته و با پیکر بی جانشان مواجه می شوند و ملاحظه می کنند که همگی جان عزیز خویش را در راه علم و دانش نثار کرده اند.
پیکر این معلمان گرانقدر، برای تشییع به گیوی منتقل و در مسجد حضرت صاحب الزمان( عج) مستقر می شوند و ویژه برنامه باشکوهی در سوگ این عزیزان برگزار ، و برای خاکسپاری به زادگاهشان سراب منتقل می شوند.
روحشان شادویادشان گرامی باد!
===========================
برگرفته از کتاب” در راه مدرسه”
آقای زعفر احدزاده
==========================
تجسم ماجرا هم وحشتناک و دل آزار است.روحشان شاد.
دوبار این اتفاق در حرکت ما از هرو آباد به اسمرود،در کمین گروه ما بود
که خطر از بیخ گوشمان گذشت.قافله سالار قافله هم من بودم.