در حدیث دیگران
——————————————————-
ما؛ نسلِ فصلِ اخیر تاریخ معاصر
جلال رفیع

——————————————————
سالهای فرار به فلسفه!
—————————————————–
بخش چهارم وپایانی
—————————————————–
اشاره: این قسمت چهارم و به یک معنا بخش آخر از یادداشتهای استاد جلال رفیع درباب عبرتها و مناقشات فکری در روزگاری است که شاید به قول بزرگ داستان نویس پارسی گوی عصر ما، محمود دولت آبادی بتوان بدان «روزگار سپری شده مردم سالخورده نام داد. جدلها و موضوعاتی که حیات و تاریخ و تحولات چندین نسل را تحت الشعاع قرار داد و به قول مبارزان قدیمی از دل این برخوردها، سنتزی متولد شد و به بار نشست که اینک همچون پرده ای از حقیقت پیشاروی ما باز است و هیچ وجه و بخشی از آن را نمی توان انکار کرد یا حتی نادیده گرفت. آرمانهای جوانان دهه ۶۰ و آرزوهای اعتلایافته دهه هفتادیها و شور و شوق دهه بعد و واکنشهای نوجوانها و جوانان دهه های اخیر، حاصل این اندیشه ها و محصول آن عقاید و رفتارها و برنامه ها بوده است. هنگامی که آن آتش نهفته در دل انقلابگران و پیروزمندان بهمن ماه سال ۱۳۵۷ به تاریخ سمت و سویی دیگر بخشید باید می اندیشیدیم، مصلحت سنجی بسیار می کردیم؛ مسئولیت شناس می بودیم، و بسیار پخته تر، و ازخود گذشته تر به آینده و نقشه راه نسلهای بعد می پرداختیم. عشق و دلسپاری، به تنهایی کافی نیست، همچنان که جنگ و رنج و مشکلات هم بهانۀ خوبی برای مقدرات نادرست هرگز نیست و هرگز هم نخواهد بود. ارزش نوشته های آقاجلال رفیع هم از همین منظر است که صمیمانه به شرح شرایط و طرح وقایع آن سالهای تاریخساز و شگفت و نامتعارف می پردازد و اگر خواننده دقیق و قابل باشد هزار نکتۀ باریکتر زمو را از دل این عبارات و کلمات درخواهد یافت. برای استاد عزیز و بزرگوارمان جلال رفیع آرزوی بهروزی و تندرستی و خدمت افزونتر به تاریخ و فرهنگ و رسانه های وطن داریم.
*******
بسیاری از آنان که در دهههای چهل و پنجاه به دلیل غلبۀ فضای عملگرایی (و به تعبیر دیگر: عمل زدگی) میگفتند: «فلسفه» به هیچ درد ما نمیخورد و هیچ گرهی از کار فرو بسته ما نمیگشاید؛ وقتی با واقعۀ جنجالی ماتریالیست شدن و مارکسیست شدن برخی از جوانان مذهبی مواجه شدند، روی به فلسفه آوردند. و از این رهگذر، ملاقات دوبارۀ آثار مکتوب استاد مطهّری را لازم شمردند.
بسیاری از آنان که پیشتر به زبان قال یا حال (صریح یا به تلویح)، تدریجاً معنا و مفهوم واژۀ عمل را در واژۀ ترکیبی مبارزۀ مسلّحانۀ تشکیلاتی و علمی(علم مارکسیسم!) حبس میکردند و میگفتند به همین دلیل یک سطر از جزوۀ تفسیری و تئوریک جوانان انقلابی و دانشمند و شهید شدهای مانند محمّد حنیفنژاد، به همۀ کتابها و تفسیرهای دینی و قرآنی (فلسفی و ذهنیِ) مطهّری و طباطبایی میارزد؛ پس از آن که (در سال ۵۴) بیانیۀ معروف «اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق»را خواندند و خصوصاً پس از آن که دیدند تعداد قابل توجهی از سران آن سازمان مارکسیست و ماتریالیست شدهاند و همرزمان مذهبی منتقد و مقاوم خود را نیز تیرباران کردهاند؛ در منطقةالفراغ زندانهای اوین و قصر، وا اسفاهگویان، در به در به دنبال یک صفحه از مباحث فلسفی همان مطهّری و طباطبایی برخاستند.
در همان منطقةالفراغ (یا فراق!) به عنوان یک رهگذر کنجکاو میدیدم که بازیابی و بازنگری آثار متفکران و فیلسوفانی امثال استاد مطهّری، به عطش و نیاز روز تبدیل شده و گویی موج عظیم (سونامیِ!) فلسفه، همه را فرا گرفته
است. دهۀ پنجاه را در تقویم مبارزۀ مسلّحانه باید به دو نیم تقسیم کرد. نیم اول فرار «از» فلسفه بود و نیم دوم فرار «به» فلسفه!
حتی در سال ۵۵، گفت و گوی طولانی دکتر فردید با میبدی، که در روزنامۀ مجاز و موجود اوین قابل مطالعه بود، به دلیل این که مرحوم فردید استاد فلسفه بود و همچنین در آن گفت وگو به طرح و شرح برخی از دیدگاههای فلسفی خویش پرداخته بود(هرچند با اصطلاحاتی از قبیل حوالت تاریخی و دیروز و پریروز و فردا و پسفردا و قرب نوافل و قرب فرائض و نظایر آن)، مورد استقبال بسیاری از اهل حبس قرار گرفت.
این خاطره را به ضمیمۀ خاطرۀ انتقاد فردید به استاد مطهّری در سخنرانی «اصل تضاد در فلسفه اسلامی»، پس از انقلاب برای دکتر فردید یادآوری کردم. شرح آن بماند برای مجالی دیگر.
البته در همان سال ۵۵ متن مقالاتی هم که با نام دکتر شریعتی دربارۀ «انسان، اسلام و مکتبهای مغربزمین»، امّا با تیتر «اسلام ضدمارکسیسم» در روزنامههای مجاز و موجود به داخل زندانها میآمد، به دلیل آن که بچههای «ضربه فکری» خوردۀ آن ایام میگفتند: رنگ فلسفه دارد؛ علیرغم تحریم رسمی، به سرعت دست به دست میگشت و هر روز بیشتر از روز پیشین مخاطب مییافت.
امّا درآن میان، کتاب چند جلدی علامه طباطبایی (اصول فلسفه و روش رئالیسم) با این که سابقۀ زمانی چاپ و انتشارش طولانی بود و برخی از مبارزان دهۀ پنجاه،مباحث آن را«کهنه و ذهنی و غیرعلمی» میخواندند؛ خصوصاً به دلیل پاورقیهای مبسوطی که استاد مطهّری در مقام شرح و بسط مباحث عقلی و برهانی همان کتاب نگاشته بود، جایگاهی دیگر داشت.
جایگاهی که نخستین بار در دهۀ ۲۰ و در اوج تاخت و تاز حزب توده و متمسّکین به دکتر ارانی شناخته شده بود و حالا بار دیگر در بستر تجدید حیات خویش بازشناسی میشد.
البته تحریم رسمی دستگاه روشنفکری نیز بیش از همه معطوف و متوجه به همین کتاب بود. با این وجود، اگر یکی دو نسخه از آن، در اثنای ملاقات خانواده روحانیون در زندان به آنان داده شده بود، همان یکی دو نسخه به صورت گستردهای مورد استقبال و مطالعه و مباحثه قرار میگرفت.
حتیگاه مباحث این کتاب به صورت شفاهی توسّط کسانی که محتوای کلّی آن را به حافظه سپرده بودند، تدریس میشد. زندانیانی که دور از چشم تحریمکنندگان و در واقع به طور قاچاق،چنین میکردند؛ میگفتند تازه متوجه شدهایم که در جهت مقابله با افکار ماتریالیستها و مارکسیستها سند دیگری غیر از همین قبیل کتابها را در اختیار نداریم.
این سخنان بدان معنا نیست که آثار استاد مطهّری و علامه طباطبایی، برتر از ارزیابی و انتقاد است.آثار هیچ متفکّر و فیلسوفی چنین برترییی ندارد. امّا اولاً کسب قدرت و ظرفیّت تحمّل و تاب آوردن متفکران مان یکدیگر را(!)، برای ما یک نیاز حیاتی است.
داستان رودررویی اهل فکر و نظر با یکدیگر در طول تاریخ ایران و اسلام، داستانی است خواندنی و البته سخت تلخ و شیرین. ثانیاً نقّادی و ارزیابی آثار و افکار صاحبنظران،هرچه عالمانهتر و برهانیتر و با حرمتگزاریهای منصفانه همراهتر باشد، ماندگارتر و تأثیرگذارتر و دلنشینتر است.
تاریخ معاصر ما متأسفانه در حوزۀ نقد و نقّادی، کارنامۀ درخشانی ندارد. عموماً نه نقد آراء مطهّری مان را درست و دقیق و درخشان انجام دادهایم، نه نقد آراء شریعتیمان را و نه نقد آراء دیگر صاحبنظرانمان را. و متأسفانه بسیاری از خود صاحبنظرانمان هم همینطور!
نمیخواهم حکم مطلق صادر کنم. نمونههای نقد علمی و برهانی و حرمتگزارانه هم داریم، امّا درجۀ غنیسازیاش در مجموع بالا نیست. هیچکدام از متفکّران و صاحبنظران تاریخ علوم و معارف و اندیشههای انسانی این سرزمین، حذف شدنی نیستند. هرکدام برای ما میراثی برجای نهادهاند که باید شناخته و قدرشناسی و ارزیابی شود. متأسفانه گویا از تجربههای تاریخی هم عبرت نمیگیریم. به محض این که کسی از مطهّری به بزرگی یاد میکند، طیف خاصّی از ما به او میتازیم و متّهمش میکنیم که چنین و چنان است. (چنین و چنانهایی که همه میدانیم چنین و چنان است!).
و نیز به محض این که کسی با شریعتی همین کار را میکند، طیف خاصّ دیگری از ما به او میتازیم و متّهمش میکنیم که….. میراث استاد مطهّری در تاریخ معاصر، انکارناشدنی است. تعقّل و تفکّر، نقّادی و ارزیابی، تلاش بیوقفه و خستگیناپذیر در حوزۀ تحقیق و پژوهش، نشان دادن برتریهای مواجهۀ برهانی و استدلالی بر تقابل صرفاً تعصّبآمیز و نیز نواندیشیهای فقهی و فلسفی استاد مطهّری در عرصهها و ساحتهایی که با مبانی نظام فکری و عقیدتی خویش سازگار میدانسته است، نمونهها و نشانههایی از همین میراث معرفتی ماندگار است.
Source URL: https://www.ettelaat.com/archives/701756