سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 88
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 88
<==================> بازدید این ماه : 267
<==================> بازدید کل : 2006240
<==================>
بایگانی

درد سر…

دردسر یک فوتبالیست!

دوسالی است خداداد عزیزی-همان غزال تیز پای فوتبال، همسایه ما شده

ودرد سر ما هم از همان روزها آغاز شده!

هرچند حضورش دوروز بود،سه روز نبود است،اماروزهای نخست

به همان سیاق غزال تیز پا رفت وآمد می کردتا گاو شاخش نزنه

امابالا خره، اهالی ساختمان،ساکنان کوچه وسوپری محله و… متوجه حضور خدا داد شدند

وهی سوال می کردند خداداد ساختمان شما ساکن است؟

می گفتیم نه!

کارگر نظافتچی می گفت من خودم دیدم از واحد…خارج شد.گفتم شبیه خدا داد است!

وقتی پس از ماه ها، یقین پیدا کرد که  خود خدا داد  است، سعی می کرد روزی که خدا داد باشد

برای نظافت بیاید! هروقت هم می آمد بیشتر وقتش را در طبقه عزیزی مشغول بود!

چند بار تذکر دادیم  زمانی که ما اعلام می کنیم باید برای نظافت بیایی و…

اخیرا آتش نشانی هم در تهران  اجازه تعبیه پنجره برای راه پله های ساختمان را

برای ایمنی بیشتر در زمان اتفاق احتمالی آتش سوزی

نمی دهد  واحساس می کنی در جنگل آمازون زندگی می کنی

وعزیزی چند بار سوال کرده: نباید  راه پله های ساختمان پنجره داشته باشد؟

گفتم شهرداری اجازه نمی دهد

یک روز به شوخی گفتم:

حضور شما کمتر از نبود پنجره برای اهالی ساختمان ذغذغه ندارد؛با تعجب گفت :من؟!

گفتم بلی،چون دزدها بیشتر دنبال خانه های شما فوتبالیستها برای دزدی هستندا

وچون فعلا نمی دانند کدام واحد هستی،همه خودمان را برای شبیخون دزدها آماده کرده ایم!

حدس وشوخی من سر انجام به سر انجام رسید وروزی که

من مسافرت بودم،خبر رسید که دزد آمده ساختمان ودوچرخه ای از پارکیبگ

 وچند جفت کفش وکتانی  برده ومعلوم شد نخست رفته

سراغ طبقه خداداد وچیزی گیرش نیامده و زورش به کفشهای همسایه رو به رو رسیده

 وکفشها را ریخته پلاستیک وانداخته ترک دوچرخه همسایه وشرمنده از دوربین، سر به زیر

راهش را گرفته ورفته جایی که عرب نی انداخته!

هفته بعدکه خداداد را دیدم،گفتم: از این پس لااقل

چند جفت کفش وکتانی جلوی واحد بگذار تا دزد

به کاهدان نزند وهمسایه ها ضرر نکنند!

حالا هر وقت  همدیگر را می بینیم  می گوید:حاجی؛جدیدا خبری نشده؟!

گفتم این دفعه دود سفید شاید از واحد شمابلند شود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>