یادی از مادر بزرگ
این روز ها،به ضرورتی،نیاز شدید وفوری به
دوختن دکمه پیراهن داشتم.نخ وسوزن آماده کردم و
آماده کار شدم؛عجله هم داشتم.خواستم زرنگی هم بکنم
وطول نخ را دو سه برابر گرفتم تا ذخیره ای هم برای
روز مبادای این چنینی باشد!
هرچه تلاش کردم،نتوانستم سوزن را نخ کنم
نخست تقصیر را گردن نور کم انداختم وهمه لامپها را روشن کردم
اما باز کار ساز نشد.
فهمیدم مشکل از خود حقیر است،نه نخ وسوزن وکمبود نور!
در میان عجله وعصبانیت،یاد۵۰ سال پیش افتادم که
مادر بزرگ ،زن عمو وحتی پیر زنان وپیر مردان روستا
موقع نخ کردن سوزن،متوسل به ما کودکان ونوجوانان
می شدند که سوزنشان را نخ کنیم وچه تعجب می کردیم از این کار ساده
که از عهده آنها ساخته نبود!
برای اینکه خودی نشان دهم که هنوز جوانم وجویای نام،روش ابتکاری
خانم را هم آزمودم و نتیجه نگرفتم وبالا خره با توسل به همان روش
سنتی،اما با صرف چند دقیقه وقت نفسگیر،موفق شدم وبه روان پاک
مادر بزرگم وهمه کسانی که آن روزها برای یک کار به نظر خیلی ساده
به ما پناه می آوردند،درود فرستادم وبه خودم خیلی افتخار کردم که
بدون هیچ کمک داخلی وخارجی،این کار سخت را به سرانجام رساندم!