مثلا سفرنامه! /قسمت هشتم
———————————-
شهامت یک روحانی
———————————
… در مسیرمان در اطراف رودخانة قزلاوزن، همراهان قدیمی و میانسال و جوان، هر یک با شنیدن نام روستایی، یاد خاطرهای میافتادند و تعریف میکردند.
من روستای کندره را شاید ۳۵ سال پیش دیده بودم و این سفر، یاد سفر ۱۵ ـ ۱۴ سا لگیام افتادم که با قاطر قرار شد حجتالاسلام حاج سیّداعظم عظیمی را به گهراز ببرم. پس از پشت سر گذاشتن روستاهای مسیر، به کندره رسیدیم. رودخانة روستا پرآب بود و پرخروش. حاج آقا عظیمی ناچار شد لباس مقدس روحانیت را درآورد ، اوّل مرا کول کرد و از رودخانه عبور داد و سپس قاطرمان را که به هیچ وجه زیر بار و زیر آب نمیرفت، با دردسر فراوان عبور داد و به سلامت به گهراز رسیدیم. این هم از شهامت روحانیون معظم!
عطر دیار
با عبور از روستاها و جادههای روستایی مسیر، یواش یواش عطر دیار به مشام میرسد. رودخانة ارسین (ارسین چایی) را که ردکنی، حال و هوایت کمی تا قسمتی عوض میشود! گویی طبیعت با نزدیکشدن به دیار رنگ و بوی دیگری میگیرد. هر چند طبیعت و مناظر سبز تفاوتی با هم ندارند، امّا وقتی به کوردیر میرسی، کوهها سر به فلک کشیده به نظر میرسند، سبزه و چمن سبزتر به نظر میآیند، درختان روستا برایت مقدس میشوند، گلها در بستر زمین گوئی رنگینکمان آسمانیاند، آب چشمهها برایت آب حیات میشوند و در یک کلام، خاطرات سیاه و سفید سالهای دور در لفافهای از رنگهای زیبا، جلوی دیدگانت رژه میروند و تو میمانی با این سؤال بیجواب که چرا هنوز خاطرات دوران کودکیات که زیاد هم بیدردسر سپری نشده، تو را به گذشته میبرد و حسرت روزهای گذشته را میخوری؟!
یک صبح متفاوت!
با حس وصفناپذیری که حتماً شما هم تجربه کردهاید، حدود ساعت ۸ صبح سیزدهم خرداد، کاروان تهران به کوردیر رسید و طبق سنت حسنه، عکسی به یادگار گرفتیم و همزمان، اوّلین گروه از خلخال ۴ برادر از مجموع بیشمار برادران سهرابی، به جمع ما پیوستند و طبیعت دوستان و افراد زرنگ جمع، پیاده و تنبلها هم با ماشین عازم اورتمه شدند. مسیر کوردیرتا اورتمه در سکوت وصفناشدنی طبیعت، با عطر گیاهان معطر و صدای خوش پرندگان، خستگی ناشی از زندگی ماشینی را از دل و جان آدمی دور میکند و جرعهای آب از چشمه اورتمه، جان تازهای به آدمی میبخشد.
کو درخت…؟
برخلاف سالهای گذشته، محل اتراق، شره مرد انتخاب شده و سایهبان برزنتی رنگی از دور، جمع را به آنجا فرامیخواند. چرا شره مرد؟! چون اورتمه درختی ندارد تا سایهاش را سر جمع بگستراند و این درد بزرگی است که تنها درخت اورتمه که سالها سخاوتش را از رهگذران دریغ نکرده است، در اثر بیمبالاتی و کوتهفکری برخی افراد محلی و رهگذران و دامداران روستاهای اطراف، آتش به جانش افتاده و نمیتواند از مسافرانش پذیرائی کند. بریده باد دستی که شاخ و برگ درختی را بریده باشد!
صبحانة معروف!
سفر سالانة ما در یک روز تفریحی، با صبحانهاش مشهور است. کره و عسل محلی ـ به اندازة توان خوردن هر کس در محیط دلانگیز طبیعت در یک صبح بهاری و خنک صبحگاهی، مزهای دارد که تنها به وصال رسیدگان مزه آن را چشیدهاند. خداوند نصیب همة آرزومندان بکند!
ادامه دارد