یاد آن معلم خوب
==================================>
ذوالفقار ستاری
این جواد ما در کارِدرو اساسا آدم بهانه جویی بود ،زیاد تن به کار نمی داد ، انگار
بیگاری می کرد.موقع ظهر که از سر زمین می خواستیم خانه برویم، داس
را پرت می کرد روی جمه ها ،وراه می افتاد .می گفت : بعد از ظهر برمی گردیم دیگه.
پدرم می گفت :
اویین داغلیماسین، اوراق الونده اولسون، ضرری یوخدی، خطری را
ازخودت دورمی کنی! حداقل پشتت رو که باآن می خاری.
یاد تدریس یکی از دبیران عزیز دردوره دبیرستان افتادم .
آقای پورعزیز معلم دینی ما بود درپایه اول دبیرستان ، آدم خیلی
مذهبی، درعین حال باسواد وخوش فکر .
بخش معاد را که توضیح می داد،می گفت:
بچه ها؛ فرض کنید بهشت وجهنمی درکارنیست ،روز جزا ورستاخیزو
سوال وجواب،همه، جز خیال وتوهمی بیش نیستند .
اینکه ما در این دنیا بخل وحسد نورزیم ، غیبت ودروغ نگوییم، خیانت وفساد
نکنیم ، ظلم وگناه نکنیم و…
اگر روز بازخواستی بود، که این کارنامه را سرافرازانه ارائه می کنیم، واگر نبود!
ضرر که نکرده ایم هیچ ، زندگی سالمی داشته ایم وبا
خیال آسوده وبدون عذاب وجدان به سر برده ایم
وکارنامه روشن وبی دردسری از خود بجا گذاشته ایم .
مثل این است که ما،در گذر ازکوهستانی، به رسم احتیاط، یک چوبدستی
بدست بگیریم، اگر خطری بود، از خودمان دفاع می کنیم ،اگر هم
نبود ،یک چوبدستی چندان سنگینی ندارد بلکه تکیه گاه سفرمان هم خواهد بود .
من هیچ وقت این قدر از ترسیم زیبای معاد که درتدریس
اقای پورعزبز بود، پی به وجوب وجود معاد نبرده بودم .
===================================>
سلام.به ماجرای آقا جواد و توضیح ودرخواست آقای ستاری
از ایشان کلی خندیدم-هنوز هم ادامه دارد!
آقای پور عزیز هم اگر افخم پور عزیز باشد،که مدتی هم رئیس جهاد
خلخال شد،خداوند هرکجا- قم باشد ،سلامتی بدهد.از نیکان
روزگار بود وهمیشه دوست دارم ببینم وتجدید دیدار بکنم.
====================================>
بله خودش بود .اسم کوچکش را نمی دانم
پدرش هم پایین پله ها درکورپی قولاغی
مغازه ابزار فروشی داشت .
همیشه از ایات واحادیث وروایات می نوشت
وبه شیشه می زد، آدم معتقد ودرستکاری بود
==================================>
درسته،آقای افخم پورعزیز