…در حدیث دیگران
…………………………………………………………………………………
راز یک معامله شیرین!

تو جبهه قسمت تعمیرگاه کار مى کردم چون هواى جنوب
خیلى گرم بود، صبح زود تاظهر کار مىکردیم ظهر هم، مى رفتیم
استراحت. یه روز ظهر، تو هواى گرم یه بسیجى جوانى اومد گفت:
اخو ، خدا خیرت بده ما عملیات داریم ماشین ما رو درست کن برم.
گفتم مردحسابى الآن ظهره خسته ام، برو فردا صبح بیا.
با آرامش گفت: اخوى، ما عملیات داریم. از عملیات مى مونیم.
منم صدامو تند کردم وگفتم: برادر ؛،من ازصبح دارم کار مى کنم.
خسته ام، نمى تونم، خودم یه ماهه لباسمو هنوز وقت
نکرده ام بشورم. گفت: بیا یه کارى کنیم. من لباساى شما رو بشورم
شما هم ماشین منو درست کن.
َ منم برا رو کم کنى رفتم هرچى لباس بود مال بچه ها رو هم
برداشتم گذاشتم جلو تانکر، گفتم بیا بشور. ایشون هم آرام با دقت
لباسا رو مى شست. منم برا اینکه لباسا رو تموم کنه کار تعمیر رو لفت
دادم. بعد تموم شدن لباسا اومد. گفت: اخوى، ماشین ما درست شد؟
ماشین رو تحویل دادم. داشت از محوطه خارج مى شد که با
مسئولمون برخورد کرد. بعد پیاده شد و روبوسى کردن و همدیگه
رو بغل کردن. اومدم داخل
ِسنگر به بچه ها گفتم: این آقا از فامیلاى
حاجى هست، حاجى بفهمه پوستمونو مى کنه. حاجى اومد داخل،
سفره رو انداختیم، داشتیم غذا مى خوردیم. حاجى فهمید که داریم
یه چیزى رو پنهان مى کنیم پرسید چى شده؟
گفتم: حاجى، اونى که الآن اومده فامیلتون بودن؟ حاجى گفت:
چطور نشناختین؟ ایشون مهدى باکرى -فرمانده لشکر بودن.

………………………………………………………………………….
راوى: رضا رمضانى- کتاب “خداحافظ سردار”