سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 53
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 53
<==================> بازدید این ماه : 232
<==================> بازدید کل : 2006205
<==================>
بایگانی

خاطره…

خاطره تلخ!                              

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

رحمان ستاری اسمرود                                      

برای آبیاری به غلامعلی قیاسی رفتم  خروجی برکه در اثر رشد بیش از حد نی دوچار گرفتگی شده بود مجبور شدم با داس برکه را لاروبی کرده باشم کار طاقت فرسایی بود به یاد اولین روزهای احیای باغچه افتادم  از اماده سازی  برکه شروع کردم  شبها پیش عمو می ماندم یک روز صبح موقع حرکت گفت این اسب را هم ببر درقسمت نی زار ببند هم تو پیاده نباشی هم  علفها را این یابو خورده باشد   افسار را بایک دست با دست دیگر پایم را گرفت بعداز عمری تا داخل پالان صعود کردم  ما در روستا که بودیم قاطر داشتیم به اسب سوار نشده بودم وقتی بدرقه کرد وبرگشت  اسب یک قدم برمی داشت دوسه دقیقه نفس می زد  یک کره قاطر  شش هفت ماهه به دنبالش   در وسط سر بالایی اسب کلا ایستاد منهم هرچه هی کردم هوچه گفتم  دورچ گفتم اسب تکان نخورد پیاده شدم ید ک کشیدم   اسب طوری نفس می زد حیرت زده شده بودم پس چرا اینطور  حیوان تنگی نفس داشت نزدیک ظهر سیامک از راه رسید داخل برکه مشغول شدیم  گفت من برم به اسب کمی اب بدم  از لب برکه فاصله گرفته بود که گفت حاجی حاجی بیا بیا بیا  هراسان امدم بیرون گفتم چیه گفت کره قاطر داره خفه میشه بدو  بدو جلوتر که رفتم دیدم افسار اسب پیچیده دور گردنش از زیر چانه مادر اویزان شده سریع میخ طویله را از جا کندم طناب شل شد لاشه قاطر افتاد زمین مات و مبهوت حالا ما و این لاشه کره از طرفی دلم به این حیوان می سوخت واز طرفی شرمنده عمو سرگشته و حیران  ماندم این شرمندگی را چطور جمعش کنم   دگر دست از کار کشیدیم دست از پا درازتر راهی روستا شدیم  عمو هنوز صحرای بعد از ظهر نرفته بود  دید بی حال هستم ماجرا را که تعریف کردم اصلا خم به ابرو نیاورد گفت الحمدلله اسیب به مال خورده به جان نخورده  و… فردا ی ان روز  قید باغچه و علامعلی قیاسی را زدم یک راست به تهران برگشتم یک سال گذشت دوباره کار را شروع کردم این بار اقبلاغ را ساخته بودیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>