سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 4
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 91
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 91
<==================> بازدید این ماه : 270
<==================> بازدید کل : 2006243
<==================>
بایگانی

من و…

من و دکتر شریعتی                      

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

قسمت اول

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

دکترفرامرز سهرابی اسمرود                                     

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

نام امام خمینی(س) و دکتر شریعتی موقعی به گوشم خورد که در سال ۱۳۵۴ دانش آموز کلاس دهم بودم. دوست همکلاسی داشتم به نام محمدعلی سبحانی کزج که پدرش روحانی مبارزی بود. ایشان دانش آموز با هوش و زرنگی بود و اکنون پزشک متخصص گوش حلق و بینی در اصفهان است. در آن سالهای مخوف، نه تنها مطالعه آثار، حتی آوردن نام این دو بزرگوار هم جرم بود. من بصورت مخفیانه برخی اخبار و اطلاعات دینی و سیاسی را از طریق دوستم _محمدعلی دریافت می کردم.

قبل از اینکه به بازگویی تجربه زیسته ی خودم با آثار شریعتی بپردازم، مایلم شرایط واقعی زمان قبل از انقلاب اسلامی را بسیار فشرده گزارش کنم که در چه شرایطی با آثار امام، شریعتی و مطهری آشنا شدم. عزیزان نسل جدید که موقعیت زمان شاه را درک نکرده اند، لازم است بدانند که در دوره قبل از انقلاب اسلامی، خفقان وحشتناکی حاکم بود. ترس از ماموران دولتی ،بویژه ساواکی ها لرزه بر جان آدم می انداخت. در اینجا فقط سه نمونه از ایجاد جو ترس، خفقان و سرکوب آزادیها در زمان شاه را ذکر می کنم، تا دوستان و عزیزان جوان قدر نعمت آزادی را در بعد از انقلاب اسلامی خوب درک کنند (اگر عمری باقی بود، در فصل تابستان یا پس از باز نشستگی به بیان مشروح خاطرات و نظرات خواهم پرداخت).

نمونه اول: در یکی از جشنهای دربار شاهنشاهی (احتمالا سال ۱۳۵۵ که جشن ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود) سپاهی دانش اسمرود از سوی رژیم مامور بود تا با اخذ پول از روستائیان جشن برگزار نماید. یکی از اهالی روستای اسمرود (که شکر خدا اکنون هم در قید حیات است) به دلیل توان مالی ضعیف، پول برگزاری جشن را به سپاهی دانش روستا پرداخت نکرده بود و آن سپاهی دانش ،بعنوان مامور دولت ،به زور پول برگزاری جشن را مطالبه

می کرده و فحش ناموسی به آن فرد اسمرودی داده بود. پدرم ( مرحوم حاج آقا گلعلی سهرابی) که رییس انجمن اسمرود بود، با شجاعت تمام در مقابل زور گویی وفحاشی آن مهاجم (سپاهی دانش) ایستاده وسپاهی دانش را فراری داده بود و او به همین جرم، مشخصات تمام اعضای انجمن اسمرود آن زمان را به ساواک اردبیل داده بود و گزارش کرده بود که ” مشهدی وجه الله(گلعلی)و اعضای انجمن اسمرود به بنیان گذار رژیم پهلوی توهین کرده اند”. من یادم است که در فصل بهار که فصل اوج کار کشاورزی بود، حدود ۲ هفته از آن ۵ نفر عضو انجمن خبری نشد (که داستان مفصلی دارد و سر فرصت باید به شکنجه ها و بلاهایی که سر پدرم آورده بودند، واذیت هایی که سایر اعضای بی گناه  کشیده بودند، بازگو شود)

نمونه دوم:  ترسی که با گوشت و پوست و استخوان حس کردم، موقعی بود که تابستان آمده بودم تهران، وقتی از محله سلطنت آباد رد می شدم، با اینکه محوطه مجتمع صنایع نظامی با نرده از خیابان جدا شده بود، هنگام رد شدن از خیابان هم نمی توانستم مستقیم به طرف مجتمع نگاه کنم و انگار که مثل “دیوار موش داره، موش هم گوش داره”  در وجود تک تک ایرانی ها رسوخ کرده بود وحتی از هر گفتگوی معمولی با دوستم -مرحوم احسان اللهیاری در گذر از آن محل خودداری می کردیم. با اینکه آن زمان نه دوربینی بود و نه تجهیزات دیگر، ولی از قدم زدن در آن محوطه هم نفسم بند می آمد (بماند که با جرات و شهامتی که در انقلاب پیدا کردیم، شاید اعلامیه امام خمینی را در باره “لغو شورای سلطنت” که در آغاز انقلاب رژیم شاه تدارک دیده بود، من در همان مجتمع صنایع نظامی سلطنت آباد از نرده ها به داخل انداختم)

نمونه سوم: ترس و وحشت از رژیم پهلوی و هرآنچه نشانه ای از رژیم داشت، آسایش و امنیت را از آدم می ربود. من از بدو ورود عضو انجمن اسلامی دانشکده علوم تربیتی مدرسه عالی پارس (که با ۱۳ موسسه آموزش عالی بعد از انقلاب فرهنگی در دانشگاه علامه طباطبائی تجمیع شدند) شده بودم. سال ۱۳۵۶ که هنوز تظاهرات شروع نشده بود، در یک خانه ای در حوالی خیابان آیزنهاور (آزادی فعلی) جلسات مخفی با اعضای انجمن داشتیم که با مراقبتهای شدید امنیتی خودساخته، تک تک وارد آن خانه می شدیم و هر لحظه امکان دستگیری وجود داشت. در یکی از برنامه های انجمن اسلامی، با استفاده از هنر تئاتر، برنامه ای در مسجد خیابان ستار خان برگزار می کردیم و همزمان نمایشگاه کتابی از کتابهای دینی و سیاسی از جمله آثار شریعتی و مطهری و… دایر کرده بودیم، با اینکه حواس همه ششدانگ جمع بود که ماموری در محل نیاید، قرار بود اگر هم آمدند، تمام کتابها را جمع و فرار کنیم، دفعتا دیدیم چند نفر در لباس شخصی با کلاه لبه دار (دُوره بُورک) نمایا شدند و یکی از آنها که قد بسیار بلندی هم داشت، جلو آمد و با فریاد بلند داد زد:این کتابهای مزخرف را چرا می فروشید؟ با یک تیپا، فروشنده کتاب را چند متر آن ور تر انداخت و با چند لگد، تمام کتابها را روانه جوی آب کرد و ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم.

در فراز بعدی ان شاءالله به فرایند آشنایی و مطالعه آثار پیشگامان انقلاب، از جمله شریعتی خواهم پرداخت.

ادامه دارد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>