سخن هفته
{نجات} ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: خدایابه ماپایه ومایه ده//نجات از غم و قرص همسایه ده ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: حکیم قاسمی کرمانی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: *پی نوشت: اگر من جای حکیم قاسمی بودم،نجات همسایه را هم از غم وقرص ازخدا می خواستم،فعلا نه دسترسی به حکیم هست ونه من شاعرم!!
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 561
<==================> بازدید امروز : 436
<==================> بازدید دیروز : 720
<==================> بازدید این هفته : 1770
<==================> بازدید این ماه : 6736
<==================> بازدید کل : 674631
<==================>
بایگانی

…و اینک…

 

….و اینک لحظه

 

وداع با علی(ع)

==========================================>

دکتر علی شریعتی

چه دشوار است.اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد

«ام رافع» بیاید. وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که:

ــ ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست وشو دهم. با دقت

و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر

کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید. گویی از عزای پدر بیرون آمده

است و اکنون به دیدار او میرود.

به ام رافع گفت:

ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.

آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.

لحظه ای گذشت و لحظاتی …

ناگهان از خانه شیون برخاست.

پلکهایش را فروبســـت و چشـــمهایش را به روی محبوبش ـ که در

انتظار او بود ـ گشود.

شمعی از آتش و رنج ، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند .

با کودکانش.از علی خواســـته بود تا او را شـــب دفن کند ، گورش را کسی

نشناسد و … و علی چنین کرد.

اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟

در خانهاش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.

و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.

آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .

مدینه در دهان شب فرو رفته است. مسلمانان همه خفته اند. سکوت

مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.

و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پیغمبر،

بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.

ســـاعت هاســـت. شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمة درد او را گوش

می دهد. بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سکوت کرده اند،

قبرهای بیدار و خانه های خفته میشنوند.

نسیم نیمه شب، کلماتی را که به سختی از جان

علی برمیآید، از سر گور فاطمه به خانه خاموش

پیغمبر میبرد.

ـ بـــر تـــو، از من و از دخترت که

در جوارت فرود آمد و به شـــتاب به

تو پیوست، سلام ای رسول خدا.از

سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا

ـ شـــکیبایی من کاست و چالاکی

مـــن به ضعف گراییـــد . اما، در

پی سهمگینی فراق تو و سختی

مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب

هست.من تو را در شکافتة گورت

خواباندم و در میانة حلقوم و ســـینة

من جان دادی،«انا الله و انا الیه راجعون».

ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند،

اما اندوه من ابدی است و اما شبم بیخواب،

تا آنگاه که خدا خانهای را که تو در آن نشیمن

داری، برایم برگزیند.هماکنون دخترت تو را خبر

خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند.

به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.

اینها همه شـــد، با این که از عهد تو دیری نگذشـــته است و یاد تو از

خاطر نرفته است.بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنندهای که نه خشمگین

است، نه ملول.

**

لحظهای ســـکوت نمود، خســـتگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش

احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده میشد،

قطعهای از هستیاش را از دست داده است.

درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانســـت چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟

چگونه فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد؟ چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی

دیوی اســـت که در ظلمت زشـــت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه

و خیانت و بیشرمی، انتظار او را میکشد.و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟

حقیقت؟ مسئولیتهایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر

آن پیمان بسته است؟

درد چندان ســـهمگین اســـت که روح توانای او را بیچاره کرده است.

نمیتواند تصمیم بگیرد. تردید جانش را آزار میدهد؛ برود؟ بماند؟احساس

میکند که از هر دو کار عاجز است. نمیداند که چه خواهد کرد؟

به فاطمه توضیح میدهد:«اگر از پیش تو بروم، نه از آن روست که از

ماندن نزد تو ملول گشـــتهام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن روســـت که به

وعدهای که خدا به مردم صبور داده است، بدگمان شدهام.»

آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس

نمیگنجید، گویی میخواست به او بگوید که این «ودیعة عزیز»ی را که به

من سپردهای، اکنون به سوی تو بازمیگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به

اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آنچه را پس از تو دید، یکایک

برایت برشمارد.

فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری

را در تاریخ آغاز کرد. در چهرة همه ستمدیدگان ـ که بعدها

در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هالهای از فاطمه پیدا بود. غصب

شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب، نام فاطمه

را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ایمانهای شگفت

زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت میجنگیدند،

در توالـــی قـــرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم و خونین

خلافتهای جور و حکومتهای بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای

مجروح را لبریز میساخت.

این است که همه جا در تاریخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در

امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با

ستم و قساوت و تبعیض بوده است.

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک «زن» بود،

آن چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود

رســـم کرده بود و او را در کورههای ســـختی و فقر و مبارزه و آموزشهای

عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن، نمونه شده بود.

مظهر یک دختر، در برابر پدرش.

مظهر یک همسر در برابر شویش.

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.

مظهر یک «زن مبارز و مسئول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

وی خود یک «امام » اســـت؛ یعنی یک نمونة مثالی، یک تیپ ایدهآل برای

زن، یک «اسوه » ، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد «شدن خویش »

را خود انتخاب کند.

او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی،

در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعهاش، در اندیشه و رفتار و زندگیاش،

«چگونه بودن» را به زن پاسخ میداد.

نمیدانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.

در میان همه جلوههای خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر

از همه برای من شگفتانگیز است این است که فاطمه همسفر و

همگام و هم پرواز روح عظیم علی است.

او در کنار علی، تنها یک همســـر نبود، که علی

پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به

دیدة یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای

بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و

اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش.

این است که علی هم او را به گونه دیگری

مینگرد و هم فرزندان او را.پس از فاطمه، علی

همسرانی میگیرد و از آنان فرزندانی مییابد. اما

از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه

بودند با فرزندان دیگرش جدا میکند. اینان را

«بنیعلی» میخواند و آنان را «بنیفاطمه».

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت

فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونة

دیگر میبیند. از همة دخترانش تنها به او ســـخت

میگیرد، از همه تنها به او تکیه میکند. او را ـ در

خردســـالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد.

نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی

با حضور لویی، از «مریم» سخن میگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است

که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند.

هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق

و غرب، ارزشهای مریم را بیان کردهاند.

هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم، همه ذوق

و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه

هنرمندان، چهرهنگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم

هنرمندی های اعجازگر کرده اند.

اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در

طول این قرنهای بسیار، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را

بازگویند که: «مریم (س)، مادر عیسی (ع) است.»

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم.

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجة بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است

==========================================>

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود