سخن هفته
راه خاکی! :::::::::::::::::> در حالی که انبیاء با صراحت وقوت ،تکلیف بشر را روشن می کنند،فلاسفه شخص را از سادگی وصفای فطری به تاریکی حیرت وبد بینی نسبت به خلقت وحقیقت در می آورند. راه انبیاء پرواز مستقیم است،راه ما راه خاکی است وپر از موانع،وچه بسابه خطرات هم بر بخوریم ولی می خواهیم این راه را ،اگر چه در زمان طولانی وزحمت زیاد طی کنیم. :::::::::::::::::::> راه طی شده/مرحوم مهندس مهدی بازرگان
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 521
<==================> بازدید امروز : 132
<==================> بازدید دیروز : 310
<==================> بازدید این هفته : 132
<==================> بازدید این ماه : 8085
<==================> بازدید کل : 637275
<==================>
بایگانی

خاطره

دلتنگی های کودکی

================================================>

ذوالفقار ستاری اسمرود

================================================>

سلام

چندی پیش،لحظاتی دلم برای مادرم تنگ شد .وچهره مهربان ، ساده وصمیمی اودر نظرم مجسم شد.

روزهای تابستان بود ومن تازه به جرگه دروگران(بیچینچی) هاپیوسته بودم .مادرم اواخر تابستان که می شد، از طرفی شیر گاو وگوسفند کم می شد واز طرفی، دسترسی به شهر نبود وتنهاترین وبا ارزش ترین محصول روستا ، کره وسرشیر بود .مادر برای اینکه اینهارا از دستبرد ۹بچه قد ونیم قد در امان نگاه دارد ،کره را در کاسه ای می گذاشت وپنهان می کرد. یخچالی نبود؛گاهی نیزدر بالای درختی که در حیاط بود می گذاشت. خلیل وجواد به هر زحمتی دستبرد می زدند وتامادر خبر دار می شد ،از کره لقمه ای بیش نمانده بود.دفعه بعد صندوق می گذاشت ،کلیدش را پیدا می کردند ،لای رختخواب می گذاشت،لو می رفت ،تندریراثر{جای پخت نان} می گذاشت، بر می داشتند .حالا چرا این همه پنهان کاری ؟!

برای اینکه مهمانهای عزیزی چون دایی ها ،عموهاوخاله ها از تهران قرار بود بیا یند ومادرم قرار بود از آنهابا کره وسر شیر پذیرایی کند .

یادم هست آخر سر، کره را در ظرفی می گذاشت ودر زیر منبر مسجد قایم می کر د.الان که این سادگی وصمیمیت مادرم را به خاطر می آورم ،خنده ام می گیرد وبر این تلاش او برای مهمانوازی غبطه می خورم.

سهم بچه ها از آن همه کار وتلاش در روستا با داشتن حدود ۱۰۰راس گوسفند وتعدای گاو؛ خوردن (سوزمه قاتیق وآیران آشی )بود .

این مطلب را خصوصی و برای خنده نوشتم.شاید قابل چاپ  نباشد، باز هر چه صلاح دانستید.

================================================>

سلام بر آقا ذوالفقار

-خاطره جالبی بود وسینه نسلهای قبلِ ما،ما وشما ،پرازاین خاطرات است وشما که شعله خاطرات را باز روشن کرده اید،من نیز خاطره مشابهی دارم که به زودی – اگر وقت وحوصله ای بود،خواهم نوشت.اما:

-مهمان نوازی اسمرودیها وکلا روستائی ها که زبانزد عام وخاص هست وبه قول شما در خانواده ها تمام چیزهای خوب را برای روزِ مبادا؛بخصوص مهمان ها نگاه می داشتند.

-معلم زیست شناسی داشتیم به نام آقای”رحیمی” خانقاه،که خداوند حفظش کند.می گفت قدیم،مارا پیش مهمان راه نمی دادند.هفته ای یک بارکه برنج ویارما پلو می پختند، معمولا مهمان می آمد!.روزی  مهمان داشتیم وهمه پلو را بردند اطاق مهمان ها ومن که از ماجرا خبر داشتم،بدون اجازه رفتم پیش مهمان ها ؛پدرم گفت :برو اون اطاق وآنجا شام بخور؛گفتم: آنجا هیچی نیست وهمه پلو را مادرم آورد اینجا! پدرم جلو مهمان ها نتوانست چیزی بگوید ومن شکمِ سیر از پلو خوردم.

-در ضمن به آقا خلیل وآقا جواد بگوئید سهم کره و قایماق مارا زیاد خورده اند!؛چون پس از اتمام تابستان، ما سالی یک بار بیشتر به اسمرود نمی رفتیم وباید لا اقل ،یک بار درسال باجی قربانی می خوردیم-که می خوردیم.تمام خواهر ها دلِ مهربانی دارند،که خداوند دلِ دریائی شان راهیچ وقت طوفانی نکند؛خواهر عزیز مارا نیز با خانواده اش، سلامتی وعزت عطا کند،ان شاء الله.

-در عالم روزنامه نگاری تجربه شده است که هر آنچه خصوصی است،مخاطب فراوانی دارد!به خاطر همین،معمولا نشریات زرد{آنهائی که فقط دنبال کسب درآمد هستند؛به هر بها وبهانه ای}بیشتر سراغ زندگی خصوصی هنرمندان،ورزشکاران،سیاستمداران و… می روند،تا مطالب تحقیقی و…پس  نگران انتشار خاطره نباشید که خاطرات روستا همیشه دلنشین است.

================================================>

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود