سخن هفته

نقطه
==
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه بترس که شیطانی ات کنند
==
فاضل نظری

آمار سایت
افراد آنلاین : 4
<==================> تعداد نوشته ها : 1360
<==================> بازدید امروز : 271
<==================> بازدید دیروز : 826
<==================> بازدید این هفته : 271
<==================> بازدید این ماه : 5297
<==================> بازدید کل : 2038581
<==================>
بایگانی

داستان ناتمام

 داستان ناتمام

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

ذوالفقار ستاری اسمرود

اشاره: با توضیحاتی که در پایان داستان آمده؛ عین متن ارسالی آقا ی

ستاری را هم که به عنوان{ادامه داستان،یا پاسخ معمای  داستان }

ارسال کرده اند،با هم می خوانیم:

<————————————————————————————————————->

ادامه داستان…………….

……………………………..

در حالیکه خانم ماری ارتعجب وشاید از ترس می لرزید, مرد پرسیید :

خانم, اتفاقی افتاده?!

خانم گفتند نه چه اتفاقی !!?

مرد گفت اخه ده دقیقه است دست از روی زنگ هشدار  برنمیدارید !

وخانم لحظه ای برگشت ودید کتاب قطور را روی شاسی زنگ که بر روی  میز کناری نصب شده بود گذاشته وخدمتکار هتل به تصور اینکه اتفاق خاصی در اتاق افتاده با کلید یدک خود را به اتاق خانم رسانده است .

این داستان کوتاه را در تربیت معلم تبریز یکی از اساتید تعریف کردند واز دانشجویان اظهار نظر خواستند وجوابهای مقتضی هر کس هیچ کدام درست نبود.

<———————————————————————————————————->

 

داستانِ ناتمامِ

 

آن مرد،بدون کلید آمد!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

ذوالفقار ستاری اسمرود

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

اشاره:”داستان ناتمام” آقای ذوالفقار ستاری،داستان پلیسی  است که شما خواننده عزیز را هم به تفکر وچالش فرا می خواند.داستان را بخوانید،لذت ببرید،فکر کنید،ادامه داستان را حدس بزنید وبا توجه ودقت به توضیح آقا ذوالفقار،و محتوای داستان؛ داستان را تکمیل کنید،یا حداقل به این سوال پاسخ دهید که{{مردِ داستانِ پلیسی}}چه کسی بوده است.به تمامی شرکت کنندگان(۱۰ ساغ اُل،وار اُل) تقدیم خواهد شد. ========================================>

توضیح :داستانِ کوتاه ناتمامی  ارسال کرده ام ،اگر صلاح دانستید ،

با هدف ارزیابی شخصیت ؛برای ادامه  فراخوان نمایید که آن مرد کی بوده

است؟ (با توجه واستناد به متن داستان.)

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>

عصر یک روز پاییز بود که خانم ماری ,خودرا به یک هتل مجلل در مارسی رساند .مدارک خودرابه مدیر داد ویک اتاق در طبقه هشتم تحویل گرفت .پس از راهنمایی خدمتگذار ،در اتاق مستقر شد .دورنمایی از شهر را از پنجره مشرف به خیابان تماشا کرد،دراز کشید وپس از استراحت کوتاهی، برای نوشیدن قهوه،ازراه پله ها به لابی هتل آمد. او که اصالت نروژی داشت وکارمند یک شرکت بزرگ فناوری در کشورش بود ، برای تور چندروزه از طرف شرکت به فرانسه سفر کرده بود. پس از صرف نوشیدنی، دوباره به اتاق باز گشت ,شب شده بود ،مجله روی میز را ورق زد ،با خانواده اش تماس گرفت وچون خسته بود ،دیگر برای صرف غذا به رستوران هتل نرفت ،سفارش شام داد  ،خدمتگذار بلافاصله حاضر شد وغذا را آماده کرد {تحویل داد}ماری پس از رفتن خدمتگذار  ،در را از پشت قفل کرد. زمانی  به تماشای تلویزیون نشست وزمانی هم به مطالعه کتاب قطورتاریخ تمدن پرداخت . دانشجوی  ارشد  ۳۷ ساله تاریخ  ,ساعت را که نگاه کرد نزدیک ۱۱ بود , پلک هایش سنگین شد ،کتاب را روی میز کناری گذاشت وتا خواست دراز بکشد ،یک دفعه کلیدِ د رچرخید ومرد سفید پوش تنو مندی با عجله وارد شد . تعجب کرد، او از پشت در را قفل کرده بود وکلید دست خودش بود ,با کسی قرار ملاقاتی نداشت ،به هتل چیزی سفارش نکرده بود ,چرا که باید زنگ مخصوص را به صدا در می اورد ویا اعلام می کرد که این کار را  هم نکرده بود , وانگهی ؛هتل در امنیت کامل بود وگرنه آنجا را  برای اقامت ،انتخاب نمی کرد . پس این مرد کی بود که هم کلید داشت وهم با عجله وبدون اجازه وارد شده بود؟ .البته  خانم ماری به تصور قریب به یقین، فکر کرد که خواب می بیند، ولی واقیعیت داشت…{چگونه؟}

==================================================>

سلام به احتمال زیادآقای روحانی بوده که با کلید سحر انگیز وارد شده تا با پرداخت حقوقهای نجومی بتواند اقتصاد ایران را ضربه فنی کند. سعید طوسی هم می تواند باشد.

==================================================

داوود رحیمی اسمرود

==================================================>

سلام آقای رحیمی

آقا ذوالفقار گفتند:

-کلید آقای روحانی خیلی بزرگ است،وبه دردِ باز کردن صندوق{یاخدان}های قدیم اسمرود می خورَد،نه باز کردن قفلِ درِ خانم ماری.

-با آقای طوسی هم تماس گرفتیم وگفت: اگر جرم اول من در دادگاه ثابت شود،این جرم را هم می پذیرم.

پس، شانس برنده شدن شمافعلا بستگی به اما واگر های پرونده آقای طوسی در دادگاه دارد؛تا آن روز نمی توانیم جایزه شمارا نقدا تحویل دهیم وفعلا یک {ساغ اُل} برای پیشقدم شدن تحویل می گیرید.

=================================================>

پایانِ داستانِ ناتمام

=================================================>

داستان ناتمام{آن مرد بدون کلید آمد} با توضیح آقا ذوالفقار، اینگونه تمام می شود:

مرد سفید پوش، وقتی خانم ماری را در بهت وتعجب می بیند،سوال می کند: خانم؛ اتفاقی افتاده،ماری وحشت زده می گوید:چه اتفاقی بد تر از این که شما بدون اجازه،وارد اتاق من شده اید! مرد می گوید: خانم؛ زنگ اضطراری اتاقِ شما  چندی است که به صدا در آمده ومن خدمتگذار هتل هستم ووظیفه ما،کمک به مسافران هتل در مواقع اظطراری است. خانم ماری می گوید :من زنگ اضطرار را نزده ام. بابررسی وضعیت اتاق،معلوم شد ماری خانم  حین مطالعه کتابِ قطورِ تاریخ،به خواب رفته وکتاب روی زنگ ضطرار افتاده و خدمتگذار وظیفه شناس،با احساس وظیفه وبا کلید یدکی برای کمک، وارد اتاق خانم ماری شده است.پس: آن مرد با کلید آمده ؛آن مرد خدمتگذار هتل بوده است.

=================================================>

پی نوشت:

۱-پاسخ ارسالی آقا ذوالفقار را حین آماده سازی برای درج در سایت،به اشتباه حذف  کردم واین پاسخ،حاصل تراوشات ذهنی من  از چار چوب کلی متن ارسالی ایشان است .البته برای نوشتن  وتایپ این متن،یک ساعتی تلاش مذبوحانه داشتم ،تا زحمت ارسال مجدد متن آقا ذوالفقا را کم کنم! اما اکر امکان داشت واین پاسخ دالنشین نبود،،این کار {ارسال مجدد پاسخ}را انجام دهند،خالی از حسن ولطف نخواهد بود.

۲- برنده داستان راهم  با تشکر از آقای داوود رحیمی؛که جایزه شان را هم قبلا گرفته اند! با اجازه شما وبزرگان مجلس،همان ماری خانم اعلام می کنیم ؛چون  مثل اکثر هم ولا یتها ی خود،فرهنگ مطالعه را آنچنان در زندگی روزانه خود آمیخته اند که این فرهنگ پسندیده،سفر وحضر هم نمی شناسد، واز هر فرصتی برای مطالعه سود می برند؛ خوش به حالشان ؛کاش ما هم اینگونه بودیم پس:

{ساغ اُ ل خانم ماری(۱۰ بار)}

۳- البته آقا ذو الفقار این توضیح راهم نوشته بودند{تازه یادم افتاد وترس از تایپ مجدد،دوچندان شد!!} که:

این داستان را یکی از اساتید دوران تربیت معلم،برایشان مطرح کرده ومثل همین زمان!کسی پاسخ درست نداده بوده و استاد پاسخ صحیح را داده بودند.

۴- از آقا ذوالفقارهم ممنونم.

================================================>

 

One Response to داستان ناتمام

  • ذوالفقارستاری اسمرود says:

    اززحمات مضاعف جنابعالی درتوضیح ,ویرایش واشارات بجا ,در نشر مطالب ارسالی کاربران ومخصوصا بنده کمال تشکر رادارم,واین لطف شما موقعی درک میشود که مطالب ارسالی به تلگرام چون تیر رها شده از چله کمان میباشد واشتباه تایبپی قابل جبران نیست ویاشاید متصدی ومدیریتی کافی وجود نداردـ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>