سخن هفته
عزاداری سنتی =================== برخی کارهاست که پرداختن به آنها، مردم را به خدا و دین نزدیک می‌کند. یکی از آن کارها، همین عزاداریهای سنّتی است که باعث تقرّبِ بیشترِ مردم به دین می‌شود. این‌که امام فرمودند «عزاداری سنّتی بکنید» به خاطر همین تقریب است. در مجالس عزاداری نشستن، روضه خواندن، گریه کردن، به سروسینه زدن و مواکب عزا و دسته‌های عزاداری به راه انداختن، از اموری است که عواطف عمومی را نسبت به خاندان پیغمبر، پرجوش می‌کند و بسیار خوب است. ==================== حضرت آیت الله خامنه ای
آمار سایت
افراد آنلاین : 4
<==================> تعداد نوشته ها : 547
<==================> بازدید امروز : 193
<==================> بازدید دیروز : 276
<==================> بازدید این هفته : 877
<==================> بازدید این ماه : 10214
<==================> بازدید کل : 653015
<==================>
بایگانی

…روستای خودمان

روستای خودمان

 

 
(سفرنامه سوم اسمرود)

 

   سفر بخش مهمی از زندگی انسان است. سلامت روانی انسان قرن بیست و یکم، وابستگی تنگاتنگی به پناه آوردن به دامن دشت وصحرا پیدا کرده است و در این میان، روستا زادگانی چون ما که بهترین و رویائی ترین لحظات زندگی مان را در دامن طبیعت بکر روستا گذرانده ایم، حسابمان جدا از دیگران است و برای ما سفر به زادگاه و دیار در حقیقت گشتن به دنبال خویشتن گم شده است،غافل از این که:

دگربه پای مه و مهر، اگر جهان گردیم
به صد چراغ نیابیم، آن چه گم کردیم

   با این مقدمه، گزارش گونه ای از سومین سفر جمعی اسمرودی های مقیم تهران و خلخال به روستا ی اسمرود را تقدیم هم ولایتی های خود می کنم. امید که باب میل باشد و در نظر آید. البته با ابیاتی از شاعری خوش ذوق که حتما حسابی قربان صدقه خود رفته و ما را هم با همین حال و هوا، راهی دیارمان کرده است:

قربان صداقت و صفای خودمان
مائیم و دل پاک و خدای خودمان

در شهر شما نمی شود عاشق شد
باید برویم به روستای خودمان

   امسال نیز مصمم بودیم این سفر، چون دوسفر قبلی، با برگزاری سومین یادواره ی شهدای اسمرود و بزرگداشت امام راحل همراه شود. این انگیزه با تدارک مقدمات کار برای طراحی و چاپ بنر، دعوت نامه برای روسا و مسئولین شهرستان خلخال، دعوت ازاهالی روستاهای هم جوار روستای اسمرود: محمود آباد، سوران، یوزناب، نیاخرم وخوشنامه و… بیشتر و بیشتر می شد.
   قرار حرکتمان روز پنجشنبه، ساعت۷شب از مقابل مسجد حضرت ابو الفضل(ع) شهرک گلستان، با اتوبوس آقای ستاری بود. تجربه ترافیک ایام تعطیلات سالهای گذشته، همه را هوشیار کرده بود و همه به موقع سر قرار حاضر بودیم. من و فرامرز در پل فردیس کرج فقط ۳۰/۲ ساعت منتظر رسیدن اتوبوس از مبدا حرکت شدیم! و به جمع مسافران اسمرود پیوستیم و سفرآغاز شد.

همسفران ماعبارت بودند از:
آقایان ستاری (زعفر، پروی، رحمان، محمدفاضل، فرهنگ و خلیل)
حاج علی فتح اللهی و پسران (حمید، وحید، شهرام) الله بخش عسگری، مهدی کوثری، برادران کارگر( ۲نفر)، التفات صادقی، منصور و حسین انامپور، اسمعلی و کوروش همراهی، عالم آزمون و پسر، بهروز قلی زاده، حاج گلعلی سهرابی و پسران (فرامرز، محمد ولی و امین) اگر شمردید و۲۵ نفر نشد، پیدا کنید پرتقال فروش را! البته گروهی دیگر از دوستان قرار بود با وسایل نقلیه ی شخصی به جمع ما در اورتمه بپیوندند تا ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما در چشمه اورتمه به ۵۰ برسد که چنین هم شد.
   حدود ۱۰ شب از پل فردیس با سلام و صلوات، و با ترافیک سنگین اتوبان، سفر ادامه پیدا کرد.
شام غذای آماده ای برای جمع تدارک دیده بودیم که قرار شد پس از اقامه نماز مغرب وعشا، در داخل ماشین صرف شود. نظرات مختلف بود، در فضای آزاد بهتر است یا ماشین؟ صرف غذا در ماشین تصویب و تحمیل شد! که بعدا اعتراضات را برانگیخت اما دیگر کار از کار گذشته بود. البته مقصر اصلی این تصمیم و یا فاجعه را شاید بتوانید در حاشیه های سفری که نوشته ام، مثل اسامی مستعار اختلاس ۳هزار میلیارد تومانی اخیر، با حروف اختصاری، شناسایی کنید.

   احتمالا پس از خوردن شام، یاران همراه در خواب ناز رفته اند، شاید هم خواب غفلت! اما نه؛ گفت وگو های دو نفره، چند نفره و شاید هم همزمان ۲۵ نفره، تا ساعاتی از نیمه شب ادامه داشت، هر کس از خاطرات گذشته های دور و نزدیک و شاید هم سفر جمعی دو سال اخیر می گفت تا آن هایی که سفر اولشان هست، عطش بیشتر ی برای رسیدن به مقصد داشته باشند.
   شاید فیلم وعکس دو سفر قبلی هم برای ترغیب و تشویق نوسفران بی تاثیر نبوده است. دست آقای شهرام فتح اللهی درد نکند که دو سفر قبلی را به خوبی به تصویر کشیده بود. خواب نیمه شبی کار خودش را کرده بود و نسیم خنک جاده آسالم به خلخال، ساعت ۴۵/۵ صبح همه را به شوق آورده بود و هوشیار و بیدارمان کرده بود. درهوای گرگ ومیش بهاری، آن هم در کنار چشمه وجویبار جاری، خواندن نماز صبح در دامن طبیعت و در کنار بوته های گل و سبزی و چمن، حلاوت دیگری داشت. پس از نماز، دیگر شوق رسیدن به یار ودیار خودمان–اسمرود خواب را از چشم همه برده بود.
   در شهر دنبال نان تازه بربری می گشتیم که می یا فت نشد و شهر را با دیدن بنر های افراشته یادواره سوم شهدای اسمرود به سرعت ترک کردیم تا به موقع در کنار چشمه “اورتمه” اردو بزنیم.  ین دفعه، در بلندای موقعیت “کوردیر” پیاده شدیم وعکسی به یادگار گرفتیم و بیشترمان پیاده عازم “اورتمه” شدیم و بساط صبحانه معروف محلی در کنار چشمه پهن شد. این دفعه آقای اسدی زحمت تهیه صبحانه را کشیده بود وعسل و کره ی خلخال، طبق سنت ۲ساله خوردیم، البته حدود ۱۵ نفری هم از خلخال و اسمرود به جمع ما اضافه شده بودند تا جمع ما حسابی جمع شود.

   باید فکر ناهار هم بودیم. پارسال از گوسفند های رمز علی اللهیاری خریده و آبگوشتی تدارک دیده بودیم، امسال نه از رمز علی خبری بود و نه از گوسفندانش!.۳ نفر کارشناس زبده! را برای خرید گوسفند روانه روستای محمود آباد کردیم تا بساط ناهار و شاممان مهیا شود. با دست پر و گوسفند چاق و چله ۶۰کیلویی که کیلویی هشت هزار تومان آب خورده بود (گوسفند آب نخورده بود، پولش آب خورده بود، پولش هم آب نخورده بود، یعنی این که قیمت گوسفند این قدر یا اون قدر! شده بود).

   ا لان حتما همه ماشین حساب، یا ماشین حساب گوشی همراه به دست، می خواهید قیمت گوسفند ۶۰ کیلویی را حساب کنید! تا قیمت گوسفند دستتان بیاید. لازم است بگویم که قرار بود طبق سنت دیرینه، ناهار آبگوشت بخوریم، سیب زمینی نبود، پیاز هم نبود فقط نمک آورده بودیم و با نمک هم فقط می توانستیم کباب درست کنیم و بالاخره حدود ۴ عصر کباب مهیا شد و نزدیک ۵۰ نفر، گوسفند ۶۰ کیلویی آقای کشاورز محمود آباد را از دم سیخ گذراندند و بقیه هم ماند برای آبگوشت شب در مسجد اسمرود.

    یادم رفت بنویسم که تلاش یک ساله ی هیات مدیره موسسه ی خیریه ی شهدای اسمرود برای احداث استخر معیشتی “اورتمه”، نتیجه داده بود و استخر زیبا، با آب زلال چشمه پر بود و عده ای از همراهان معلوم الحلال! که تعدادشان بی محابا، تن به آب زدند تا سهم تلاش و انتظار یک سال و نیم خود را اینگونه از استخر “اورتمه” بگیرند! از هنگام استقرار در چشمه “اورتمه”، افراد، تکی یا در گروه و دسته های چند نفری در اطراف دشت و باغ و چشمه های اطراف به گشت و گذار مشغول بودند و خاطرات گذشته خود را مرور می کردند. زرنگتر های جمع نیز مشغول جمع آوری و چیدن سبزی ها و گیاهان دارویی بودند و چند نفر هم مثل همیشه دیگر رسیدگی به امور غذایی جمع بودند و محروم از سیر و سیاحت در دامن طبیعت.

   قرار بود شب در مسجد روستا جمع شویم تا برای مراسم یادواره شهدا برنامه ریزی و مسجد را آماده کنیم. هر کسی باز از گوشه ای مسیری برای رفتن به روستا انتخاب کرد. گروهی از “دوشان قالاسی”، گروهی از مسیر راه قدیمی روستا (داغ یولی)، و “اتک و باش دندنه” و گروه ما (من، فرامرز وعسگری و برادران و شهرام و حمید فتح اللهی با انتخاب سخت ترین و طولا نی ترین مسیر- “اورتمه، میان ده، ساری داش، نیخربولاغی و شلش”، پس از ۲ساعت پیاده روی، وارد روستا شدیم تا ثابت کنیم ما مرد کوه هستیم!

   مسجد صاحب الزمان روستا پس از تشکیل موسسه خیریه ی شهدای اسمرود و با همت و حمایت اسمرودی های مقیم تهران وخلخال و با تلاش و پشتکار کربلا ئی ترابعلی رضائی، مرمت و باسازی شده و زیبایی خاصی یافته است تا همه ساله پذیرای اسمرودی های عاشقی باشد که به مناسبت های مختلف، پذیرایی خیل مشتاقان برای برگزاری یادواره شهدا، ایام تاسوعا و عاشورا و…باشد. از این بابت باید به آقای رضائی خسته نباشید بگوئیم و برای ایشان توفیق اللهی و سلامتی آرزو کنیم. شام آبگوشت خوشمزه ای بود، جای شما سبز!، پس از سال ها، واقعا احساس کردیم آبگوشت می خوریم!

   نماز جماعت را به امامت حاج آقا محمد فاضل ستاری (روحانی بومی اسمرودی) اقامه کردیم. لذت بخش است اقتدا کردن به روحانی جوان خوش فکر وخوش تیپ روستای آباء و اجدادی! چون روستای اسمرود فقط در این بخش کمبود نیز داشت که الحمد الله مراد حاصل شده و در این زمینه هم خود کفا شده ایم! پس از شام دلچسب، حدود ۱۲ شب فرمان خاموشی صادر، اما تا جایابی افراد و مسواک زدن و…، مرتب نقض خاموشی می شد و… تقریبا قریب به اتفاق حدود ۵۰ نفر، در مسجد خوابیدیم و صبح ، پس از نماز، باز هر کسی و گروهی از گوشه ای به دشت و صحرا زدند و حدود ۸صبح برگشتیم و صبحانه خوردیم و کار اصلی ما شروع شد.

   باید مسجد را سروسامانی می دادیم و مهیای برگزاری سالگرد عروج ملکوتی حضرت امام خمینی (ره) و یادواره شهدای اسمرود می کردیم. اجرای مراسم امسال بر عهده ی اینجانب گذاشته شد و برنامه این بود که مراسم مختصر و مفید برگزار شود تا بتوانیم به مراسم سالگرد امام و شهدای خلخال در در مرکز شهرستان خلخال “هروآباد” هم برسیم.

   پس از صرف ناهارو ادای نماز، با حضور حدود ۱۵۰ نفر از اسمرودی های مقیم تهران و خلخال، روستا های همجوار و مسئولین روسای ادارات شهر، اجرای مراسم با قرائت کلام الله مجید توسط آقای رضائی آغاز شد و قطعه شعر حماسی در رثای شهدا و جانبازان جنگ قرائت شد و توسط آقای دکتر فرامرز سهرابی –رئیس ((موسسه ی خیریه ی شهدای اسمرود))، به حضار مجلس خیر مقدم گفته شد و در پایان با سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین حاج محمد فاضل ستاری اسمرود در لزوم حفظ ارزش ها ی دفاع مقدس و آشنایی نسل جوان با آرمان ها و اهداف والای شهیدان ۸ سال جنگ تحمیلی، سومین یادواره شهدای اسمرود، هم چون دو سال گذشته، باشکوه تر و با معنویت خاصی به پایان رسید و بلافاصله به سمت خلخال حرکت کردیم و عده ای به نمایندگی از طرف گروه، در مجلس بزرگداشت امام و شهدای خلخال هم شرکت کردیم.

حاشیه های سومین سفر:
*پای ثابت سفر سه ساله ما، علاوه بر اعضای هیات مدیره موسسه ی خیریه ی شهدای اسمرود، آقایان: حاجعلی فتح اللهی، حاج گلعلی سهرابی، اسمعلی همراهی، التفات صادقی، حسین انامپور، شهرام فتح اللهی، حمید فتح اللهی، برادران ستاری و و…هستند. جای علی فتح اللهی که مدتی است دچار بیماری شده و در جمع ما نبود، امسال خالی بود. برای سلامتی اش دعا می کنیم.
*حاج آقا سهرابی می گفت: در سال اول سفر، ترسم این بود که اعضای هیئت مدیره موسسه از اداره جمع ناتوان باشند و در بیابان های اسمرود از تشنگی وگرسنگی تلف شویم!، اما مهیا شدن به موقع صبحانه و ناهار و شام، مارا امیدوار کرد تا همسفر سال های بعد هم باشیم!
* آقای حاجعلی فتح اللهی شاید تنها مرد در عالم خاکی است که حج نرفته،(حاج)ی بوده و هست! ان شاءا…سفر معنوی حج هم نصیبش خواهد شد تا حاج ((حاجعلی)) خوش مشرب و خوش سفر، به آرزویش برسد. حاجعلی مرد خوش صحبت و خوش اخلاق اسمرود در ۳ سفر اخیر، از جمله افرادی بود که با صحبت ها و شوخی های به موقع اش، گل خنده را به چهره همسفران هدیه می کرد-هر چند مریضی اخیر علی آقا اندکی در روحیه اش تاثیر داشته، اما سرزندگی و روحیه شاد او در طول سفر،همسفران را سر ذوق می آورد. هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش.
*ترس از ترافیک ایام تعطیلات نیمه خرداد و تجربه سال قبل که همراهان دو ساعتی منتظر من و فرامرز شدند، باعث شد به توصیه های آقای فرهنگ ستاری که خیلی زود از تهران حرکت نکنید، توجه کنیم و ساعت ۶ حرکت کردیم و حدود ۳۰/۷ در پل فردیس بودیم و با ۳۰/۲ساعت انتظار نا قابل، مشکل پارسال جبران شد!
* با زود رسیدن، به محل قرار-پل فردیس، پیامک بازی آقای دکتر فرامرز و آقای منصور انامپور-برای سر بسر گذاشتن همدیگر و مقابله به مثل مربوط به تاخیر پارسال شروع شد و عاقبت با انتظار کشیدن، هم چنان انتظار بکشید وب کش، بکش خاتمه یافت!
* حکایت خوردن شام در ماشین با پیشنهاد و تحمیل (م۱۰) عملی شد که به دلایل حقوقی، غذایی و قضائی از ذکر نامش خودداری می کنیم. آن هایی که دوست دارند ایشان را شناسایی کنند، به ۲۵ نام ذکر شده در مقدمه مراجعه و نتیجه را به ما هم اطلاع دهند!
*پارسال جگر و دل و قلوه گوسفند توسط چند نفر آدم معلوم الحال، و احتمالا با حال! به سرقت رفته و کباب و نوش جان شده بود که مقرر شد امسال تحت تدابیر شدید اطلاعاتی و حفاظتی، علاوه بر شناسایی آن آدم های زرنگ پارسال (و در صورت اثبات جرم با جشن پتو به حساب آنها به صورت عادلانه رسیدگی شود!)، از تکرار آن اتفاق ناگوار جلوگیری بعمل آید. مرحله دوم این تدابیر، به خوبی انجام شد، ولی عوامل اصلی این حرکت سال گذشته، هنوز شناسایی نشده اند.اگر اطلاعاتی در این زمینه هم دارید، مارا هم بی خبر نگذارید! زیرا برای اجرای حکم جشن پتو هیچوقت دیر نیست. البته امسال فقط عضو کوچکی از گوسفند توسط آقایان بهروز قلی زاده و کوروش همراهی مورد دستبرد قرار گرفت که حساسیت چندانی بر نیا نگیخت، نوش جانشان! رنج ذبح و خرد کردن گوسفند، لذت خوردن چنین عضو حساسی را هم دارد!!

* کوروش همراهی بر خلاف سال های گذشته، امسال خیلی تن به کار نمی داد، اما باز اگر کوروش نبود، خیلی از کارهای ما لنگ بود.
*حضور آقا بهروز در کنار آقا کوروش، خیال ما را راحت کرده بود. آقا بهروز در نظم بخشی و سرویس دهی به گروه، زبان زد عام و خاص است. هر چند در دو سال گذشته غیبت غیر موجه داشت! ولی امسال جبران کرد.
* الله بخش عسگری و رحمان ستاری پشت سر ما اشعار ترکی و حیدر بابای شهریار را قرائت می کردند و به بحث و نقد می گذاشتند. تسلط آقای عسگری به شعر ترکی و حفظ و باز خوانی حیدر بابا، جالب است. اگر سیگار کمتر بکشد، حتما دیوان استاد شهریار را می تواند از حفظ بخواند، اگر…! البته سیگار کشیدن ایشان دور از چشمان دکتر سهرابی است، لطفا خبر سیگار کشیدن به ایشان نرسد که حسابی حال الله بخش، دوست قدیمی اش- را می گیرد، چرا که دکتر در مورد آسیب های سیگار کتابی نوشته است و نسبت به مفاد آن پایبند است.

*حضور ارزشمند حجت السلام حاج محمد فاضل ستاری در جمع – بدون عبا وعمامه و حالت رسمی، باعث می شود که همسفران هر از چند گاهی سوالات شرعی و غیر شرعی! خود را هم از ایشان بپرسند و از فرصت خوب استفاده کنند!

* حسین هم از جوانان با مرام و خوش سفر ماست که هر چند مثل ما در روستا زاده نشده، اما بیشتر از ما شور وشوق سفر به اسمرود را دارد و با علاقه همراهان و همسفر سال های دور ونزدیک ما به اسمرود است. حسین آقا به انواع لوازم سمعی و بصری روز هم مجهز است و در فرصت های مناسب، از همراهان فیلم وعکس تهیه می کند و رقیب آقا شهرام ما هم شده که مسئولیت اصلی ثبت و ضبط وقایع سفر بر عهده ی اوست! البته حسین آقا دو سال است زود تر از آقا شهرام عکس و فیلم را برایم ارسال می کند-هر چند مختصر و مفید.
* یاد و نام دوعزیز از دست رفته روستایمان، مرحوم حاج علی صابرنیا و مرحوم کربلائی سراج ستاری را که در سال ۹۱ به رحمت حق رفته اند، در طول سفر و مجالسمان گرامی داشتیم. روحشان شاد و یادشان زنده باد.
* الله بخش عسگری مثل پارسال اصطلاحا رو فرم نبود. او با ذکر خاطرات شیرین از روستا و افراد روستا و تقلید صدای خیلی از افراد، انبساط خاطری برای جمع است، هر چند امسال مختصر و مفید گریزی به صحرای کربلا می زد و خاموش می شد!
*یکی از شوخی های آقای عسگری که با تقلید صدای خانمهای یکی از روستاهای به نام خلخال در حافظه ام مانده ،این است: خانمهای این روستا وقتی یک روز بعد همدیگر را می بینند سوال اصلیشان این است:… خانم!، هنوز با شوهر دیروزت زندگی می کنی؟!
*سال اول سفر، برداشت ما از طبیعت وحش، یک “خرگوش” زیبا و تپل بود و عکس و مشخصات آن در مجله ی اطلاعات علمی سال ۸۹ چاپ و نامش بین المللی شد! سال دوم پیشرفت کردیم و یک “روباه” را در طبیعت روستای ارسون به دام انداختیم و در دامن طبیعت رها کردیم. صحبت این بود که امسال پیشرفت کنیم و در یک حرکت رو به جلو، حیوان بزرگتری را شکار کنیم که این رویا اندکی به حقیقت پیوست و گرگ بزرگی را همراهان ما در طبییعت روستا ملاحظه کرده بودند، ولی کو شیرمردی که در دامنه ی کوه “شلش” به شکار گرگ برود؟! البته وبالش گردن آنهایی که ممکن است سگ دیده اند و گرگ پنداشته اند!!
*خانه ی ویلایی آقای بها الدین محمدی در دامن طبیعت بکر اطراف “اورتمه”، همه را برای روی آوری به دامن دشت و طبیعت وسوسه می کند. کربلایی زعفر ستاری، یکی از صدها نفری است که قدم هایی در این مورد برداشته است! قدمهایش استوار!
*در سکوت رویایی طبیعت روستا شنیدن صدای پرنده های خوش آوا، جیرجیرکها و زنبور و پشه و کبک و…آرامشی به انسان میبخشد که در وصف نمی گنجد!!
*ثمره ی حضور جمعی از اسمرودی ها در روستا، احیا و باز سازی قبور در گذشتگان روستاست که سالها در اثر عوامل طبیعی رو به ویرانی و نابودی هستند.
* از عجایب قبرستان روستا، نابودی سنگهای مخصوص حجاری شده و تراش خورده ای است که در سالیان دور، معمولا روی قبرها دیده میشد.سنگهایی با نوشته های قرآنی و خطوطی که برای ما نام آشناست. می گویند در گذشته های دور احتمالا این سنگها توسط زائرانی که به عتبات عالیات می رفته اند، هنگام برگشت همراه خود به روستا می آوردند و پس از مرگ، سرقبرشان کار می گذاشته اند.
*استخر معیشتی چشمه ی “ارتمه” با حجم انبوه آب خود، باعث رونق کار کشاورزی ساکنان روستا شده و احتمالا در آینده ای نه چندان دور، این استخر به رونق بیشتر کشت و زرع روستا خواهد افزود.
* مدرسه ۶ کلاسه ی با کلاس روستای اسمرود که به جای مدرسه قدیمی روستا ساخته شده بود را به بهانه ای بازگشایی کردیم. این مدرسه به همت جهاد سازندگی وقت در روستا و برای ۶۵ خانوار احداث شده بود که اینک بدون حتی یک دانش آموز در دل روستا خودنمایی می کند!
*اسمرود را با همه ی خاطرات دو روزه ی سفرمان و مرور خاطرات گذشته ساعت ۴ عصر ترک گفتیم و در خلخال در فرصت سه ساعت مانده به زمان حرکت، همسفران به خرید سوغات در شهر مشغول بودند که عسل، ماهی، نزیک، پنیر و کره ازجمله آنها بود.
** قرار حرکتمان در ساعت ۸ عصر از میدان معلم شهر، به دلیل خرابی اتوبوسمان، حکایت هایی را به دنبال داشت که به برخی از آن ها اشاره می کنم:
*معلوم نبودن زمان درست شدن و آماده شدن ماشین، یاران همراه را در سطح شهر پراکنده کرده بود.
*وقتی اعلام شد (۸ شب) تعمیر اتوبوس طولانی خواهد بود، به فکر مکان استراحت احتمالی در شب برای همراهان بودیم، با همراهی آقای رسول انامپور، رئیس جهاد کشاورزی (که خود از فرزندان اسمرود است) قرار شد در صورت طولانی شدن تعمیر ماشین، شب در نماز خانه جهاد، همسفران را اسکان دهیم. شرایط فراهم شد و وقتی اکثریت همراهان وارد جهاد شدند، اعلام شد ماشین درست شده و باید آماده حرکت باشیم! سرگردانی دو ساعته و هوای سرد شبانه خلخال، کمی تا قسمتی دوستان را آزرده خاطر کرده بود که رفته رفته، یخ ها آب شدند و این مشکل عادی شد و با استقرار در ماشین، وضعیت به حالت عادی برگشت!
*در سرگردانی دو ساعته ما در خلخال، آقایان التفات صادقی، اسمعلی همراهی و حاجعلی فتح اللهی بیشتر از همه اذیت شده بودند و وقتی سوار ماشین شدند، اعتراضشان بلند شد، اما زود هم فروکش کرد! حاجعلی فتح اللهی مثل همیشه، زودتر از صادقی و همراهی، یخش آب شد و بنای شوخی و سر به سر گذاشتن با آقایان ستاری – خصوصا رحمان را گذاشت وهی می گفت: آخه چرا ما باید ۲ساعت در خیابان علاف باشیم و…ظاهرا آقا رحمان یک بار گفته بود که ماشین بادی است و کج شده بود و همین گفته آقا رحمان مستمسکی برای اذیت کردنش از طرف حاجعلی شده بود و فضا را برای شوخی آماده و تلطیف کرده بود. این هم از هنر حاجعلی بود و روحیه شوخ طبعی او.
* آقای همراهی و صادقی در همان حال وهوا ماندند و هرچند حاجعلی با شوخی های به موقع خود و سربه سر گذاشتن با آن ها، وادارشان می کرد که بخندند و…
*شام را در ورودی جاده جدید پونل خوردیم و می خواستیم هندوانه ای هم نوش جان بکنیم که سردی هوا، هوس خوردن هندوانه را از سر همه ربود. دوستان می گفتند اگر در تهران تعریف کنیم که در نقطه ای از این کشور، شهری است که هنگامه صبح و شب، حتی در چله تابستان، به خود می لرزی؛ کسی باورش نمی شود!.
*پس از شام، همه مسافران–جز کربلائی زعفر و فرهنگ ستاری (ناخدایان کشتی اسمرود)- به خواب رفته اند و سومین سفر گروهی ما هم با ترک خاک اسمرود و خلخال، به پایان خوش رسیده است و من و فرامرز از یاران همراهان در پل فردیس خداحافظی کرده ایم تا روزی دیگر و روزگاری دیگر، اگر عمری بود و جمعی و بهانه ای برای دور هم بودن و از خاطرات گفتن و از شهدا شنیدن و…. ان شاءا… که چنین باشد.

* تایپ این سفرنامه هم برعهده ثنا خانم، از تبار اسمرود، بود که از طرف هیات مدیره موسسه از زحمات ایشان تشکر می کنیم.

8 Responses to …روستای خودمان

  • الله بخش عسگری says:

    با سلام وآرزوی قبولی طاعا ت وعبادات همه عزیزان دراین ماه مبارک واما بعد مناسبت های روز عید فطر در روستای زیبای اسمرود:
    ۱٫رفتن به خانه کسانیکه در طول سال گذشته غزیزی را ازدست دادند
    ۲٫آشتی دادن افرادیکه با هم قهر ویا کدورتی درمیانشان بود
    ۳٫رفتن سر مزاراموات (اهل قبور) وپخش حلوا که مخصوصا برای آن روزدرست کرده بودند، در بین مردم .
    ان شاءالله خداوند ازهمه ما قبول کند وهمه رفتگان مان را ببخشدوبیامرزد وآقا امام زمان( عج)راازما راضی کند.

    • محمد ولی سهرابی اسمرود says:

      سلام.طاعات وعبادات شماهم قبول.از اینکه با یاد آوری مختصر ومفیدمراسم عید فطر روستای اسمرود،ما را
      سوار بر مرکب خیال،به دوران کودکی ورسم ورسوم پسندیده روستابردید وخاطرات بشقابهای حلوائی که در دستمالهای
      رنگارنگ پیچیده می شد وتوسط کودکان در رکاب بزرگترها تا قبرستان روستا حمل می شدرا زنده کردید،ازشما سپاسگزارم
      همین نوشته کوتاه شاید مقدمه ای باشد برای نوشتن از آداب ورسوم و…روستا توسط سایر دوستان وهم ولایتی های دیگر.

  • سلام
    از سفرنامه و وب روستای همجوارمان(اسمرود) استفاده و لذت بردیم لطفاً شماهم به وبلاگ ما سر بزنید
    البته یک وبلاگ دیگه هست که مال روستامون هست و یکی از هم روستاییهامون زحمتش رو کشیده به آدرس: http://www.yuzanab.blogfa.com

    • محمد ولی سهرابی اسمرود says:

      سلام آقای آذرین،از اینکه به سایت “آفتاب اسمرود”سری زدید وبخشها ئی از آن باب میل شما بوده،خوشالیم
      ما خاطرات مشترکی با روستای یوزناب وروستائیان با صفای آن داریم،خصوصا “سویدربولاغی”شما.از اینکه علی رغم
      حضورشما در تهران،که مثل مااز بد حادثه اینجابه پناه آمده ایم،تعلق خاطری به زادگاه خود دارید،قابل تقدیر
      است واین دلبستگی ازاشعار ترکی وفارسی شما در وصف “یوزناب”یا همان ایزناب خودمان هویداست! خصوصابا مصرع:
      …یوسفم دنیا بویی سن منه کنعان ایزناب

      به توصیه شمابه وبلاگ دیگر هم سری زدم،آنچه مرا خوشحال کرد،تکیه بر کار تولیدی جنابعالی و دیگر وبلاگ نویس
      یوزنابی بودکه کمتر در وبلاگهای دیگر مشاهده میشود. برای شماآرزوی موفقیت میکنم وبه مخاطبان سایت”آفتاب اسمرود”
      توصیه می کنم سری به وبلاگ یوزناب هم بزنند وحق همسایگی رابه جا آورند!

      در پایان شعری از آقای ودود آذرین یوزناب راکه برایزلزله زدگان آذر بایجان شرقی سروده اند، تقدیم طرفداران سایت “آفتاب اسمرود” میکنم، انشاءالله مورد پسند
      قرار گیرد.

      درد و مُـحن ئـورکـده دوبـاره فغان ایدور
      قهـر زمین گـؤزوم اویـنی لـخته قان ایدور

      مـحشر بـپا ایـدوبـدی یر اوسته بو زلزله
      بـو غـمـده نـاله ساکن هفت آسمان ایدور

      بـیـر امتحانـدی بنــده سینه کردگاریدن
      از بس آغیردی سروقدیم چون کمان ایدور

      ایدل گلـیـب هریس واهـر؛ ورزقـانـه باخ
      قان قلب سـنگ وبی غم دور وزمان ایدور

      بـی خـانـمـان و بی کس و آواره قـالـدیلار
      بوغمده ناله کون ومکان؛انس و جان ایدور

      مـرد و زنی باتـیـردی غـمه جــورروزگار
      شـایـد فــغــان بــومــاتــمـه کروبیان ایدور

      واردور گــلایــه حـضــرت داداریدن منیم
      بیرمـطلبی که مرد و زنی باغـریقان ایدور

      خـیردا اوشـاقلارین نـدی تقصیری بیلمیرم
      غـنـچه گـولی نـه عـلـّتـه پـرپرخزان ایدور

      گــَل (آذرین) دعــایـیــله دفــع بــلا ایـــدک
      حکـمـت نـه اولـسـا خالقمیز بی گمان ایدور

  • سیروس قلیزاده اسمرود says:

    باسلام، مطالب زیبائی نگاشته اید. بهتر بود به سایر دوستانی که گرمی بخش محفل شما بودند نیز اشاره ای میشد مثلا از خانواده شهدای گرانقدر اسمرود شهیدان اسدیان و الهیاری.

    • محمد ولی سهرابی اسمرود says:

      سلام آقای قلیزاده؛از اینکه گزارش من از سومین سفر و سومین یاد واره،مورد رضایت شما قرار گرفته،خوشحالم.اما:همه اسمرودیها، مسئولان ومیهمانان هر ساله مراسم، گرمی بخش محفل ما بوده وهستنندو نام بردن از تک تک افراد در یک گزارش،ممکن نیست واز شهداهم با عنوان کلی”شهدای اسمرود” یاد کرده ایم ودر مقالات،نوشته هاو… سایت،به اقتضای زمان ومکان،اطلاعات به جا مانده از نوشته ها،نامه ها،وصیت نامه،خاطرات و…از شهدا گفته ایم وخواهیم گفت .ان شاءالله.

  • حسن قلی پور محمود آباد says:

    سلام. خسته نباشید، خیلی خوب بود. ازروستای ماهم یاد کنید.

    • محمد ولی سهرابی اسمرود says:

      سلام.وقتی همه محمود آبادیها به نوعی فامیل اسمرودیها هستند،مگر می شود یادی از آنها نکرد؟!همه اسمرودیها خاطرات خوشی از سالها همسایگی،همراه با صلح وصفا با محمد آبادیهای بزرگوار دارند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود