بهار؛بهانه شادمانی
===============
درحسرت لذتهای زندگی!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
محمد ولی سهرابی اسمرود
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
تا رسیدن سال نو، باز هم تنها یک سلام فرصت باقی است، پس: سلام. در مطلع کلام، از خداوندی که هستی، از او دارد نشاط و شور ومستی، برای همة شما خوشدلانه احسنالحال آرزو میکنم و نوبهار و عید را با جلوة نوروزیش به شما خوبان، تبریک و شادباش میگویم و مثل همیشه میروم سر اصل مطلب!
نمیدانم با من هم عقیده هستید که گذرزمان، رفته رفته، گرد فراموشی و بیتفاوتی را بر چهره سنتها و آئینهای دیر پای ما میکشد و گوئی لذتی که کودکان،نوجوانان و جوانان دهههای پیشین از برپایی این آئینها میبردند، اینک همچون خود این مراسم و آئینها، به تاریخ میپیوندد!
در نگاه اول، با این فرض که برای هم نسلان من و بزرگتر از من، این نگاه و شیوة برخورد با سنتهای گذشته، امری عادی است که دیگر نسل من و نسلهای گذشته، طبیعی است شور و حال روزشمار رسیدن عید نوروز و … را نداشته باشیم، اما با نگاه به کودکان و فرزندان خود مشاهده میکنیم حس و حال آنها نیز، هرگز حس و حال و شور و نشاط کودکان نسلهای گذشته نیست.
نسلهای گذشته، علیرغم سختیهای زندگی و امکانات کم و محدود، لذتهایی را درطول زندگی تجربه میکردند که همه کمبودها و مشکلات موجود با شادیهای خود ساخته و خودخواسته آنها در پای نشاط و شور و شادی قربانی میشد، چرا که بر این عقیده بودند که کمال و جمال زندگی همین است و بس!
روز شماری برای رسیدن عید نوروز و شور و نشاط جمعی برای خانوادههای ایرانی در برپائی مراسم آغازین سال، گوئی فصل مشترک و ناگسستنی هر خانواده ایرانی بود تا به این بهانه، روزها و هفتههای دیگری را به پروندة شادیهای همیشگی خود اضافه کنند.
تدارک، برپائی و اجرای آئینهای نوروزی، هدف مشترک همة نسلهای موجود و خانوادههای ایرانی بود و حتی پدربزرگها و مادربزرگها هم با نشاطتر از کودکان و نوجوانان، در ایجاد این شور و شادی، سهم به سزایی داشتند. اما اینک گوئی هیچکدام از این نسلها حس و حالی برای برپائی این مراسم ندارند. حتی کودکان و نوجوانان نسل اینترنت، وایبر و تلگرام، بیحالتر از پدر و مادر و… از کنار برپائی آئینهای نوروزی، به راحتی میگذرند.
به علل اجتماعی، روانشناسی، فرهنگی و … این بیرغبتی نسل جدید کاری ندارم که به قول عزیزی؛ بچه امروزی که در طول سال، بارها و بارها خرید فراتر از عید را تجربه میکند، دیگر آرزویی برای شمارش معکوس فرا رسیدن عید ندارد. نسلی که درطول سال، در کنار بارها خرید کفش و لباس، تجربه عوض کردن مدلهای مختلف گوشی، تبلت و … را دارد، انتظار برای خرید سالانه احتیاجاتش مفهومی ندارد.
این یک طرف قضیه است و به قول اهل فن، لازمه و محصول زندگی مدرن، اقتضاعاتش همین است، اما طرف دیگر قضیه هم نوع برخورد و نگاه نسلهای پیشین به زندگی امروزی است که دست در دست هم، چنین شرایطی را برای بیتفاوتی و بیرغبتی خانوادهها برای احیا و برپائی سنتها و ایجاد شور و نشاط درخانه و جامعه فراهم ساخته است.
نگاه گذرا به زندگی و کیفیت زندگی درچند دهه گذشته و اکنون، گویای خیلی از ناگفتههاست، هر چند به زعم برخی افراد، این مقایسهها، قیاس معالفارق است و شعاری بیش نیست، اما به نظر من، این مقایسه واقعیتی فراتر از هر شعاری است.
برای اینکه نوع نگاه ما به کیفیت زندگی در گذشته و حال کمی تا قسمتی ملموستر و عینیتر باشد، و به اصطلاح نگاه متفاوت دو فرد، دو نسل و دو دیدگاه در مورد زندگی را واضحتر تبیین و روشن کنیم، بد نیست نگاهی به حکایت ماهیگیر و تاجری داشته باشیم که بیارتباط با موضوع بحث نیست:
یک تاجر آمریکائی نزدیک یک روستایی در مکزیک ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیری از کنارش رد شد و کنار ساحل ایستاد. تاجر، داخل قایق چند عدد ماهی دید از ماهیگیرمکزیکی پرسید: چقدر طول کشید تا این ماهیها را بگیری؟ مکزیکی گفت: خب، درمدت کمی این ماهی را صید کردم تاجر گفت: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهیگیرت بیاید؟ ماهیگیر گفت: چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانوادهام کافی است. تاجر گفت: بقیه وقتت را چیکار میکنی؟ ماهیگیر گفت: استراحت میکنم، با بچههایم بازی میکنم، با زنم به پارک و طبیعت میروم، بعد میروم در دهکده با دوستانم شروع میکنیم به گیتار زدن، کمی هم مطالعه میکنم، خلاصه، مشغولم با همین سبک زندگی.
تاجر آمریکائی گفت من در دانشگاه هاروارد درس خواندهام و میتوانم در این مسیر کمکت کنم تا زندگیات عوض شود.
تو باید بیشتر ماهیبگیری،آن وقت میتوانی با فروش بیشتر، یک قایق بزرگتر بخری و رفتهرفته کارت که رونق گرفت، چند قایق دیگر هم به قایقهایت اضافه کنی و …
ماهیگیر مکزیکی گفت: خب، بعدش چی؟ تاجر: آن وقت به جای اینکه ماهیها را به واسطهها بفروشی، آنها را مستقیم به مشتریها میدهی و برای خودت کار و بار حسابی دست و پا میکنی …، بعد هم کارخانه راه میاندازی و خودت فقط به تولیدات کارخانه نظارت میکنی، سپس میتوانی در شهرهای بزرگی چون نیویورک و لسآنجلس و … شعباتی از کارخانه دایرکنی … آنجاست که دست به کارهای مهمتر هم میتوانی بزنی و ….
ماهیگیر که جذب برنامههای تاجر آمریکائی شده بود، پرسید: اما، آقا؛ این کارها چقدر طول میکشد؟ تاجر پاسخ داد: پانزده تا بیست سال. ماهیگیر گفت: بعد از انجام همۀ این کارها … چه میشود؟ تاجر: آنگاه در فرصت مناسب سهام کارخانه و شرکتها را در بورس عرضه میکنی و به قیمت خیلی بالا میفروشی و با این کار، میلیونها دلار درآمد کسب میکنی.
ماهیگیر باز سئوال کرد: میلیونها دلار؟ خب، بعدش چی….؟ تاجر: آن وقت میتوانی بازنشست بشوی، بروی به یک دهکدۀ ساحلی کوچک دنج و آرام و تا جائی که میتوانی حسابی استراحت کنی، با زن و بچهها خوش بگذرانی، با دوستانت به تفریح بروی و زندگی را خوش بگذرانی!
ماهیگیر نگاهی به تاجر آمریکائی کرد و گفت: خب، من الان هم دارم همینگونه زندگی میکنم! ۲۲
این مثال صرفاً بهانهای برای ورود به بحث رضایت و عدم رضایت از طول و عرض زندگی در میان نسلهای گذشته و اکنون جامعۀ ایرانی است، والاّ هیچ کس منکر تلاش و کوشش ـ در حد توان برای گذراندن زندگی خوب، جامعۀ پویا و کشور آباد نیست.
خیلی دور نرویم، درسالهای ۴۰و۵۰و۶۰ و حتی ۷۰ به تعیین رفاه اجتماعی مردم در حد و اندازه حالا نبود و به گواه تاریخ، آمار، شنیدهها و دیدهها، مردم آن روزگاران، به معنای واقعی مثل امروز پولدار نبودند، امّا با این وجود عموماً احساس خوشبختی میکردند، خوشبخت بودند، حال خوش داشتند و شور و نشاط زندگیشان بسیار بیشتر از حالا بود.
الان با وجود خیلی از امکانات زندگی و رفاه نسبی در خیلی از خانوادهها، کمتر آدم راضی به وضع موجود در جامعه میبینم، گوئی همه عصبانی هستیم از این وضع، خیلیها از زمین و زمان شکایت داریم، همهمان عجله داریم برای گذر از این زندگی و احیاناً رسیدن به زندگی خوبتر و خوشتر!، بیشترمان با تلنگری در کوچه و خیابان و … از کوره درمیرویم، شب و روز در تکاپوی رسیدن به آمال و آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی هستیم، تلاشمان این است که دقیقاً مثل دیگران زندگی کنیم، در ناکامیهای زندگی همه را شریک جرم میدانیم و …
با همۀ این اوصاف، به خیلی از خواستههای به حق و ناحق خود هم میرسیم، امّا باز هرگز از این وضعیت راضی نیستیم! آنچه را به دست میآوریم، راضیکننده نیست. اضطراب و استرس عضو جداناپذیر زندگی ما شده است و احیاناً در کنار همه داشتهها و اسباب و لوازم زندگی مدرن، خیلی احساس خوشبختی نمیکنیم و از داشتههایمان در زندگی لذت نمیبریم.
به قول دوستی؛ با همۀ این داشتهها، افسردگی را هم به داراییهای بیشمار زندگیمان اضافه میکنیم، در حالیکه نسلهای گذشتۀ ما، با وجود همۀ نداشتهها و کم و کسریها در زندگی، فرصتی برای افسردگی نداشتند و اصلاً رضایت از وضع موجودشان، فرصت رقابت ناسالم و حتی سالم را برای رسیدن به خواستههایی که عیش آنها را منقش کند؛ از آنها میگرفت، تا رضایت دهند که دم غنیمت است و اگر همین دم را غنیمت نشمارند، فرصت لذت بردن از زندگی برایشان رؤیایی دست نیافتنی میشود.
امّا حالا، خیلیهایمان به امید فردایی بهتر، هر روز که از خواب بیدار میشویم، میبینیم هنوز امروز است و فردای رؤیایی ما هنوز نیامده است، غافل از اینکه فردا واژهای بیش نیست، هرچه هست، همین امروز است.
منظورم از دم را غنیمت شمردن، بیتفاوتی و بیقیدی برای نیل به پیشرفت نیست، بلکه غرض این است در کنار تلاش؛ هر وقت خوش که دست دهد، مغتنم شماریم، در غیر این صورت، به انتظار مدینۀ فاضله و شرایط صددرصد آرمانی و ایدهآل برای ایجاد شور و نشاط در زندگی نشستن، هرگز محقق نخواهد شد و اگر هم فراهم شد، زمانی خواهد بود که من و شما قدرت فیض بردن از آن شرایط آرمانی را نخواهیم داشت:
چون نتوانستم، ندانستم چه سود
چونکه دانستم ، توانستم نبود
پس بهار یکی از بهانههای خوب برای خوب زیستن، خوشدل بودن، از داشتههای زندگی لذت بردن، از آئینها وسنن قدیمی، پلی برای گذر از مشکلات به سوی شادمانی و نشاط ساختن است. اگر از آمد و شد بهار ما را همین بس که زندگیمان را به یمن حضور رستاخیز گونهاش به سمت و سوی آرامش و آسایش سوق دهیم، بسی سعادت، که به قول صائب نومید نیستیم ز احسان بهار وگرنه باید سالها آمد و شد بهار را فقط در دمیدن سبزه و گل ببینیم و حسرت بخوریم:
… که بسی گُل بدمد، باز ما در گل باشیم.
با آرزوی ایّامی خوش، همۀ شما را به خداوند بزرگ میسپارم.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
به نقل از:جوانان امروز/ماهنامه موسسه اطلاعات/سخن مدیر مسئول/ویژه نامه
فروردین ماه۱۳۹۵
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::