سخن هفته
اگر...پس...! ************************** ولتر پس از مطالعات تاریخی در باره اسلام،نظرش عوض شد وگوته،با شناخت ویژگی های اسلام،اظهار داشت: "اگر اسلام این است؛پس آیا ما همگی مسلمان نیستیم؟!" ************************** منبع:آیا اسلام یک خطر جهانی است؟/مهندس مهدی بازرگان/انتشارات قلم،چاپ رشد/1374
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 508
<==================> بازدید امروز : 181
<==================> بازدید دیروز : 440
<==================> بازدید این هفته : 621
<==================> بازدید این ماه : 10523
<==================> بازدید کل : 613331
<==================>
بایگانی

خاطره

اشاره:۲۲ فروردین،سی وسومین سالگرد شهادت شهید

سرفراز -شهید صیقت الله سهرابی اسمرود است. شهیدی

که در اخلاق،رفتار وکردار نمونه بود و در درس وتحصیل هم

همیشه پیشتاز و شاگرد اول.به یاد او ،شهید محرم اسدیان وشهید

نجف اللهیاری،خاطره ای از آقای قدیر غنی زاده_از همکلاسیها

وهمرزمان شهید سهرابی را به اتفاق می خوانیم.

==================================

بسمه تعالی

سوی دیار عاشقان

—————————————-

نویسنده: سید قدیر غنی زاده/۸/۷/۱۳۹۳

—————————————

اوایل مهر ۱۳۹۳ بود که رحلت باسعادت-مرحوم حاج گلعلی سهرابی- پدر شهید صیقت الله سهرابی را شنیدم. تا امروز که تنبلی مانع از مسطور نمودن لحظات اعزام به جبهه شهید سهرابی بود. این رحلت ما را برآن داشت که این نوشته را تهیه و به روح بزرگ شهید صیقت الله سهرابی و پدر سعید او تقدیم کنم.

سال ۱۳۶۰ بود، اوج درگیری نظام جمهوری اسلامی با غرب وشرق و عوامل داخلی آنها، تابستان همان سال با سختی تمام که موجودیت نظام را تهدید می کرد، گذشت. سال تحصیلی ۶۰ – ۶۱ آغاز شده بود و من باید به دبیرستان می رفتم یعنی اول نظری. برای ممانعت از ورود تروریستهای منافق و عوامل صدام به مدارس گروه هایی بنام تامین مدارس تشکیل شد. تمام دانش آموزان هنگام ورود به مدرسه بازرسی بدنی می شدند. وارد مدسه ای شدیم که تازه اسمش تغییر یافته و دبیرستان شهید مظلوم دکتر بهشتی نام گرفته بود. دکتر بهشتی هفتم تیر همان سال به شهادت رسیده بود. وارد دبیرستان شدیم. بعد از مراسم صبحگاه به کلاس خود در طبقه دوم رفتیم.

در اولین روز کلاس، من در صندلی دوم از ردیف چهارم جای گرفتم. مقابل من یعنی در ریف سوم فردی بنام صیقت الله سهرابی می نشست. کم کم معلوم شد ایشان شاگرد اول کلاس در رشته علوم انسانی شده است. روزها به آرامی می گذشت. کم کم با ایشان رفیق شده بودم. با هم در انجمن اسلامی وارد شدیم. از عناصر تامین مدرسه بودیم. صیقت ؛صبور، با ادب، زرنگ و متین و باوقار بود، نه تنها من، بلکه همه اورا دوست داشتند.

 هرچه روزها می گذشت، فعالیت من در بسیج بیشتر می شد. در اواخر سال ۱۳۶۰ در بسیج نیز رفیق و هم سنگر شدیم. شبها با هم در بسیج به نگهبانی می پرداختیم. من سه ماه آخر سال دیگر به مدرسه نمی رفتم چرا که خیلی از کارهای بسیج را که در آن زمان جدا از سپاه، ولی زیر نظر آن بود، به عهده گرفته بودم. سردار طالب نباتی_ مسول بسیج بود. روزی به دوستان مدرسه خبر دادم در ۱۳ فروردین اعزام به جبهه است. اما اعزام چند روز به عقب افتاد و اوایل دهه سوم فروردین بود که اعزام قطعی شد. من به مدرسه آمدم و در صندلی خود  نشستم. زنگ اول بعد از ظهر بود که معاون مدرسه در زد، وارد کلاس شد و اعلام کرد هرکه می خواهد به جبهه اعزام شود کاروان آماده است.

این در حالی بود که معلم آن زنگ یه کم بی اعتقاد به انقلاب اسلامی بود و در حال حضور غیاب بچه ها. طبق روال آن زمان افراد کلاس در پاسخ حضور و غیاب معلم بجای حاضر از کلمه “الله” استفاده می کردند. صیقت الله که سرپرست کلاس نیز بود اولین فردی بود که پاسخ حضور  غیاب را داد یعنی”الله”. افراد دیگر که همچنان مثل صیقت از کلمه “الله” بجای “حاضر” استفاده می کردند، معلم کم اعتقاد ما را آشفته ساخت و او یکباره داد زد “الله یعنی چه؟”، این چه صیغه از جواب دادن است ؟جروبحث ما با معلم به اوج خود رسیده بود که معاون کلاس با آوردن خبر اعزام من و صیقت الله سهرابی را از کلاس بیرون کشید. در حالی  که کتابهایمان را به دوستان خود سپرده بودیم، دوان دوان خود را به محل بسیج رساندیم. دیر کرده بودیم. همه آماده شده بودند و شعار گویان در حال حرکت.

 من و صیقت که قبلا مراحل ثبت نام را تکمیل کرده بودیم به کاروان اعزام پیوستیم. تا مدتی قبل افراد اعزامی باید رضایت والدین را مکتوب تحویل “اعزام نیرو” می دادند. اما مدتی بود که حضرت امام خمینی رحمه الله علیه، شرط رضایت والدین را لازم نمی دانست. همین بود که من بدون اطلاع پدر و مادرم راهی شدم. شب از ساعت هشت گذشته بود که به اعزام نیرو در شهر اردبیل رسیدیم. سازمان دهی شدیم. فرمانده گردان ما شهید عقیل عرش نشین تعیین شد و معاون گردان برادر قادر تکریم. روز سوم از اردبیل به طرف تبریز حرکت و در تبریز اسم گردان ما به نام شهید مصطفی خمینی مزین شد. قطار گردان شهید مصطفی خمینی را از تبریز به اهواز انتقال می داد و من و شهید اختیار محمدی و صیقت الله و دیگر دوستان بخصوص شهیدی که ما او را بنام پیراهن قرمزی می شناختیم از اینکه به سوی لشگر خدا حرکت می کردیم، خرسند بودیم.

توضیح: شهید اختیار محمدی نیز همچون شهید صیقت سهرابی یکی از جوانان نیک سیرت ونیک صورت ومودب ومتین دبیرستان شهید بهشتی بود.این شهید بزرگوار در رشته ریاضی فیزیک تحصیل می کرد وهمیشه شاگرد ممتاز دوران تحصیل خود بود.

شهید صیقت سهرابی هم در تمام دوران تحصیل خود،شاگرد ممتاز کلاس بود ودر سال پنجم دبستان هم که آن سالها بصورت استانی وسراسری برگزار می شد، شاگرد ممتاز استان شده بود.

برگرفته از وبلاگ کانون فرهنگی صادق آل محمد(ص) شهرستان خلخال

http://caanon.blogfa.com/post/597

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود