همدلی باخزان روستا
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
رحمان ستاری
اینکه خلخال هستم، هرازگاهی به دیار سرکشی می کنم وسر مزار دوست شهیدم حاضر می شوم بگویم از سرخوشی است، ادعایی بیش نیست، چون اولین فاتحه ناباورنه عمرم را همینجا نثارش کردم .انس خاصی با ایشان در اینجا پیدا می کنم واز عمق وجود غبطه می خورم که حیف جا ماندم از او، لذا وقتی به مزارش می رسم گذشته بسیار نزدیک می شود اینده به همان میزان مبهم ولی مایوس از رحمت حق نمی شوم .
بالاخره به بنده خریداری شده اش که عرض ارادت که می کنم احساس می کنم شفیع ام می شود وخداوند هم هرچه باشم اغماض می کند. تا دوسه سال پیش واردیار که می شدم ،کوه و دشت و دمن زنده بودند ،روحیه می دادند،اسمان فیروزه ای روز وشبهای پرستاره اش مرا محو افق می کردند ؛اکنون چون اواره فراری تحمل ساعتی پراز سکوتش در روز را ندارم، تا چه رسد به شبش.
چنان احساس غریبی که گویی تمام کاینات طبیعت بی روح و مخوف می نمایند .درختچه های گریزازهم درسینه کوهها دشتها یا گرازمی شوند یا خرس وگرگ که به کمین نشسته اند، پوشش گیاهی به زردی گراییده وخشک؛ با باد که می امیزد جای مرثیه خوان را پرمی کند. می مانم که با من همدلی می کند یا نه همه چیز مثل خودم به استانه پیری رسیده اند، چشمه های اب به زحمت مهمان نوازی می کنند تا دستی تر نموده برسر وصورت بکشیم. دراین ایام انتظار
می رفت اسمان بخروشد ومزارع را اماده تولد دیگر کند .خلاصه اینکه امروز سری به ولایت زدیم فاتحه نثار اموات نموده دیداری با شهید داشتیم.