…تا بامداد
——————————————————————–
گزارش یک سفر
رحمان ستاری
در اوج سرمای زمستان دلم به دوستان گرم و امیدوار بود دوره نقاهت را شکسته چند روزی تهران را ترک کنم خوشبختانه اقای طی تماسی گفت عازم تبریز هستم چند روزی تهران را ترک کنیم اقای محمدی قند توی دلش اب هست که ابتدا راه خلخال شویم ودر معیت هم چندروزی باهم بسر کنیم اقای دکتر واقای محمدی همیشه از هفت دولت ازاد هستند هرجا اراده کنند یله و رها می روند اما خروج من از خانه انهم برای سفر چند روزه به این سادگی نیست در زن ذلیلی به هر حال سهمی دارم لیکن بهره وافری هم از هنر فرو کاستن از عواقب سو ان برخوردارم الحمدلله بهانه کتاب خاطراتم را اوردم که به موسسه مربوطه استان اردبیل با واتساپ فرستادم لذا بهانه ای برای مخالفت نمی ماند اما موافقت هم که برخاسته از ته دل باشد در میان نیست روزدوشنبه ظهر از منزل کنده شدم بعداز مراسم ختم با دکتر بهم پیوستیم با یک توقف کوتا در منزل دکتر رهسپار شدیم دکتر به اقای محمدی زنگ زد که ما یک سره راهی تبریز شویم برگشتنی چند روزی درخلخال باهم هستیم دکتر دنده چپ محمدی دنده راست منهم بی طرف رای من تعیین کننده است بعداز قریب نیم ساعت مذاکره ابتدا خلخال را برمی گزینم ساعت یک به خلخال رسیدیم صبح باصرف سبحانه عازم اردبیل شدیم.
ما غالبا با تلفن واتساب در ارتباط هستیم اما تجد دیدار دوستانه چیز دیگری است اقای محمدی چندین بار در میان را زنگ می زند از موقعیت می پرسد تا رسیدن ما بیدار هست صبحانه لاکچری شاهانه مارا از صرف ناهار در اردبیل بی نیاز می کند به دنبال رابط کتاب من راهی موسسه موردنظر رسیدیم اما خبری از ان فرد نیست نکوهش این دو نسبت به من اغاز می شود بابا بیرزنگ ور من هم خیال غافلگیری ان فردکا نامش اقای رسولی هست دارم با اصرار فراوان به اقای رسولی زنگ زدم برای صحبت گوشی را به اقای محمدی واگذار می کنم بوق می زند جواب نمی دهد بلافاصله اقای رسولی زنگ زد محل کارش جای دیگریست ما که به شرق شهر امدیم ایشان در غرب شهر هست دکتر ول کن نیست چرا اول زنگ نزدی می گویم می خواهم وزن خودم را حفظ کنم همین کلمه برای اتو خوب بود گفت خوب یانی نمنه گفتم یعنی دبک لنم بعدا کلی خنده و شوخی اقای رسولی را پیدا کردیم شاید دوساعتی صحبت کردیم هنوز به گفته خودش ۱۵ صفحه از کتاب را ویراستاری کرده کتاب خوشش امده سیاق قلم توصیفی و منحصر به این سبک است به همین منوال پیش برود پاییز ۱۴۰۱ اماده چاپ می شود نیم ساعتی کلاس اموزش ورد برایم گذاشت که حتما خودم ویراستاری کنم چون ممکن است توسط دیگر دوچار سردر گمی شود ومتن دوچار دگرگونی شود وقول داد هرقت به من تحویل دادید یک ماه کتابت چاپ شده از میزان درامدش پرسیدم گفت ما بیشتر از دویست جلد نمی زنیم وازان تعداد صدجلد مال شماست صدجلد مال ما که به کتابخانه ها هدیه می دهیم برای درامد باید باناشر دیگری قرارداد ببندید.
القصه نزدیک غروب افتاب اردبیل را به مقصد تبریز ترک کردیم ماجرای کتاب از نظر درامد زایی من چه فکرمی کردم چه شد مثل پیچ هرز در مغزم می چرخد اصلا نمی فهمم در اطراف چه می گذرد منگ وگنگ وخیره مانده ام یک وقت دیدم داخل تبریز به سمت هتل رزرو شده با لوکیشن در حال حرکت هستیم خیابان شلوغ مسیرها دریک نقطه تودر تو صدای هدایت کننده لوکیشن در میان صدای علاالدین که با تلفن حرف می زند گم شده من هم بی هوا موج صدای پرسان به فضا اضافه می شود می پرسم دکتر بلاخره به نظر شما من این کتابم را با کدام ناشر می توانم قرارداد ببندم هنوز جمله ام به پایان نرسیده در میان صدای من وصدای صحبت علاالدین با تلفن کلافه شده گفت ای سنون کتابون ایچینه من یولی ازدیم دوباره چطور به مسیر اصلی بیفتیم من هم کف دست بردها اها اه من زیپم را کشیدم ازمرده صدا شنیدی ازمن هم می شنوی.
به راه اصلی مسیر که راست شدیم دلجویی ار من شروع می شود کم کم عهد را شکسته گفتم بابا روی درامد کتاب حساب باز کرده بودم یعنی مغزم به محوریت موضوع کتاب فعال است نه چیز دیگر تازه به هتل مورد نظر رسیده و نرسیده یکی پشت تلفن به علاالدین زنگ زده می گوید به هتل باشگاه فرهنگیان برید انجا که درنظرتان بود به درد نمی خورد علاالدین میگه یاخچی دکتر ساخلا کیمینن سن هی این میگه ساخلا ایشان اصلا بی هوا فقط گاز می دهد اخر علاالدین دست به فرمان رو برچهره دکتر گفت هارا گدیسن ؟ گفت همان هتل رزرو اولی گفت مگر لوکیشن دست من نیست رد شدی گفت خوب میریم به هتل دومی که ادرس گرفتی علاالدین گفت انهم باید می پیچیدیم که گوش نکردی دکتر گفت ان می رفت به هتل اولی علاالدین گفت به هتل دومی می رفت حالا ارا قاریشیب مذهب ایتیب اصلا منظور همدیگر را نمی فهمند یلاخر لوکیشن در ادرس هتل باشگاه فرهنگیان قرار گرفت من هم صم بکم غرق در افکار خود دلم می خواهد برای لج این دو هم شده موضوع کتاب را پیش بکشم که غرق در خنده می شوم یعنی تصور می کنم که د وسط دعوای ایندو دوباره موضوع کتابم را پیش بکشم چه می شود چنان ازته دل مثل دیوانه ها می خندم که موجبات خنده این دورا فراهم می کنم بلاخره به هتل باشگاه فرهنگیان رسیدیم شیک و تمیز است چندتا عکس می گیریم به گروه پست می کنم.
اتاق را درهتل تحویل گرفتیم برای شام امدیم که رستوران هتل غذایش تمام شده بود از هتل خارج شده در یک چهار راه ازیک نفرسراغ نان داغ و کباب داغ می گیریم درهمین نزدیکیهاست خیابان برای دکترو اقای محمدی اشناست با چند قدم به یک بنای اجرسفالی بزرگ می رسیم مرکز تربیت معلم هست که خانمهای این دونفر ازاینجا فارغ التحصیل شده اند اقای محمدی از درو دیوار وبالا پایین ان مرتب عکس می گیرد نشان می دهد که خانمش را بسیار دوست دارد موقع تحصیل در این مرکز هردو نامزد هستند وهراز چند گاهی در اینجا دیدار تازه می کنند به نان داغ و کباب داغ می رسیم جای دوستان خالی بسیار چسبید به هتل برگشتیم یکی از دوستان مشترکشان که دندان پزشک خلخالی مقیم تبریز است به هتل امد صحبت طولانی شد تا یک بامداد نشستیم خواب راحتی کردیم.