سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 113
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 113
<==================> بازدید این ماه : 292
<==================> بازدید کل : 2006265
<==================>
بایگانی

من…

            من ماندم ووانتم!          

                                       رحمان ستاری                                       

وانت من هنگام عبور از  مسیر گل الود لوله ترمزش دچار اختلال شده بود. وقت غروب عازم هرو شدنی احساس کردم ترمز زیرپا مطلوب به نظر نمی رسد چون خسته کار بودم چندان توجه نکردم صبح روز بعد خانم بچه ها که تازه امده بودند پشت فرمان وانت نشست من ماشین داداش را برداشتم  در سرازیری کوردییر خیلی کند سرازیر میشد ومن پشت سر بودم بلاخره به اقبلاغ رسیدیم  پیاده شدم با وانت به روستا بروم پا روی ترمز گذاشتم دیدم کاملا خالی است .گفتم چطوری اوردید اینکه ترمز ندارد گفت من هم تعجب کردم لذا با دنده یک سرازیر شدم خدا رحم کرد بخیر گذشت.

روز اخر غروب از داداش خدا حافظی کردیم  تا عازم تهران شویم در سرازیری ارسین  وانت خاموش شد هوا هم تاریک می شود ارام سرازیری را پشت سر گداشتم در تقاطع گیزاز روی اسفالت نگه داشتم هرچه تلاش کردم روشن کنم نشد بچه ها را باماشین عبوری فرستادم من ماندم این اهن پاره. چند نفر وانتی و پیکانی به کمک امدند نشد با اقای محمدی و دکتر عزیزی تماس گرفتم که به دادم برسید قرار شد امداد خودرو خبر کنند دقایقی بعد امداد خود رو تماس گرفت محل ومقصد را پرسید وادامه داد چهارصد هزار تومان می گیرم عصبانی شدم و گفتم غذای وحوش در این بیابان می شوم اما به تو این مبلغ را نمی دهم ادامه داد پس چقدر می دهید؟ تلفن را قطع کردم  یک پیکانی از راه رسید خانواده همراهش بود  ماشین را معاینه کرد گفت برق به پمپ بنزین نمی رسد  وسایل خود را گشت فیوزی پیدا کرد اول راه انداخت ،سوخت دومی همینطور  …

با پیچ گوشتی محل فیوز را تمیز سپس فیوز جدید انداخت واستارت و ماشین روشن شد گفتم شماره حسابی به من بدهید قبول نمی کرد گفت یک باک بنزین به من بدهید کافی است بالاجبار شماره حساب گرفتم گفتم از پشت اسکورتم کنبد تا به شهر برسیم به شهر رسیدیم گفتم اقا دویست هزار تومان به حسابت می ریزم یک با ک بنزین هم بعد از برگشت از تهران  انهم بخاطر حراست و حمایت از جوانمردی که در حق من انچام دادید یک ساعت همراه خانواده  کنارم ماندید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>