سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 124
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 124
<==================> بازدید این ماه : 303
<==================> بازدید کل : 2006276
<==================>
بایگانی

وصف…

            وصف قالقان وکنگر!        

اشاره:

در “انتهای بهار” گزارش سفر آقای رحمان ستاری به اسمرود بود

که باهم  دیدیم.حاج رحمان قول داده بود گزارش مکتوب سفر

را هم بنویسد وبه قولش عمل کرد.

با تشکر از ایشان،گزارش را  همراه با توضیحی از آقا ذوالفقار وبنده

بدون هیچ دخل وتصرفی،با هم می خوانیم.

——————————————————————-

دوهفته ای بود در جاده دیار در رفت  وامد بودم بدون هیچ احساس خستگی بعضی روزها بعد از نماز صبح وبعضی روزهای ساعتی به ظهر به جاده دیار می زدم اول صبح  دم ظهر هرکدام لذت خاصی داشت از استخدام هر کلمه ای استفاده کنم ازبیان احساس عاجز خواهد ماند طلوع افتاب صبح نور نقره ای رنگ خود  را برسر قله ها  می ریخت سپس ارام ازام برسینه کوهها دشتها پهن می کرد وتبسم راز الود در چهره طبیعت پدیدار می شد گنجشکان در لابلای برگهای سبز از شاخه ای به شاخه جیک جیک کنان می پریدند گویی امدن خورشید را جشن باشکوه در سر دارند  گاهی در بر سر درختان بالای سر چه شلوغ کاری که نداشتند دیده و دل هردو غرق ور لذت می شوند   نزدیکهای ظهر اسمان با تمام مهابت اسمانی می کند    صاف و صاف و ابی ابی قوص دایره ای بی انتها که در دور دستها برزمین مماس می گردد اب خنک چشمه ها در فرو نشاندن اتش رهگذران بی دریغ می جوشد و بردامن دشت پایین دست سرازیر می شود  بلکه بر نخوت  گرمای اسمان خودی نشان دهد  نسیم دل اویز  نیز گاه بگاهی از راه می رسد  نواز دلنشن اغاز می کند تک درختان قد کشیده در باغچه ها باغات بجا مانده از گذشته دل را به گذشته های دور می برد چه مردانی را سایبانی کردند چه خستگی هایی را از بدنهای خسته بر  طرف نمودند  خوش وبشهایی که اهالی در زیر این سایه باهم داشتند  و اکنون هیچ کدام در میان ما نیستند  گاهی از بالای همین باغ از سینه کوه سنگهاز کوچک و بزرگ به پایین می غلتاندیم بزرگترها منع مز کردند که نکند به رهگذری اصابت کند.

————————————————–رحمان ستاری

سلام حاج رحمان عزیز
هفته پیش من اونجا بودم ، جز گردوخاک جاده وهرم آفتاب سوزان، وخارهای اطراف جاده از چاققیر تکان گرفته تا قالقان وکنکر خشک وچودار خشک
زیبایی خاصی  ندیدم.
البته که به قول آندره ژید : “زیبایی باید در نگاه آدمها باشدنه درآن چیزی که به آن می نگری”
مگر اینکه به باغ برسی ودرسایه سار اونجا لب تشنه از آب زلال تر کنی واستراحتی بنمایی .
ولی ماشالله چنان زیبا توصیف کردی هر خوانده ای هوس سفر به سر می زند .
———————————————–ذوالفقار ستاری
باسلام شما را چند ماهی به تهران دعوت می کنم اینجا بمانید هرروز جز اسفالت سیاه از درخانه تا الی ماشالله دراز بدراز ببین  ابارتمانهای سزبه فلک کشیده از اپارتمانهای اطراف کوچه ها را به تونل تبدیل می کند  اسمان پردود  وبی ستاره  هوای سربی را تنفس کن  اوقت ببینم چه طور از انهمه زیبایی فقط گالگان و کنگر خوشک را می بینی درست همه اینها هست ولی صدای پرندگان هم هست  اسمان ابی هست    روزها رنگ اقیانوس  شبها پز از ستاره.
———————————————رحمان ستاری

سلام بر آقا رحمان وخوش قولی هایش
ترسیم هنرمندانه شمااز طبیعت نه چندان سرسبز اسمرود
دل ما بچه های ناف!!تهران را لاپ برد.امّا روستازاده
دانشمندی چون آقا ذوالفقار را که نه دود ماشین
خورده ونه در گرمای شدید،عرق جبین برماسک صورت ریخنه
به توصیفات شما چه حاجت است که فارغ از ترافیک،گرما
و در جوار باغ وراغ،ازناو .بلدر بولاغی؛هر هفته هم در ویلای
آقبلاق؛روزگار خوشی را می گذراند!!
آقا ذوالفقار حق دارد به آقا رحمان خرده بگیرد که چاققیر تیکان
چه حسنی دارد که حاج رحمان در وصفش گزارش بنویسد؟!
به آقا معلمِ رئیس باید گفت:
تو قدر آب چه دانی،که در میان فراتی؟!
همان کنگر،قالقان،خار های کنار جاده،چاققیر تیکان و چودار و…
که روزی درنگاه ما هم چون مار افعی بودند،الان همچون
طاووسِ پر نقش ونگار،از ما دل می برند!
پس معلوم شد شما جوانها هنوز به جمادات ونباتات
وکائناتِ در اسمرود،نگاه ۴۰ سال پیش من ونسل آقا رحمان را دارید!
به سن ما که رسیدید وخدای نکرده از دیار که دورشدید،عجوزه هزار
داماد را عروس خوش قد وقامت خواهید دید!!
آری؛ این چنین است،آقا ذوالفقار عزیز…
قدر قالقان و چودار کسی داند که به مصیبت شهر نشینی
گرفتار آید!
بنویس،حاج رحمان بنویس؛که ما به توصیفات رویایی
همچنان دلخوشیم!
—————————————————محمّدولی سهرابی

سلام دایی عزیز

از لطفتان ممنونم

توصیفات حاج رحمان،  لحظاتی وصف مرغزار درکلیله ودمنه را تداعی می کرد : 

“آورده اند که در ناحیتِ کشمیر مُتَصَّیدی خوش و مرغزاری نَزِه بود که از عکسِ ریاحینِ او، پَرِ زاغ چون دُم طاوُوس نمودی و در پیش جمال او دمِ طاوُوس به پر زاغ مانستی”.

شاید کمی اغراق آمیز می نمود ومن به قید عادت ،مطلبی نوشتم .

ولی حتما عشق وطن، تنها گلی است که در سرما ویخبندان هم شکوفه می دهد. وخود من تنها کسی بودم که ازمیان شروشورو مصیبت شهرنشینی گریختم ‌ودردامن طبیعیت آویختم.ولذت این زندگی طبیعی، شاید اگرجوروجبر هم داشته باشد به همه چیز می ارزد .چرا که “زندگانی یک بار است وبیش نیست”.

والبته ناسزا نیست اگردر وصف زادگاه ووطن این سروده میرزاده عشقی را هم به کار ببریم  :

 

خاکم به سر،زغصه به سر،خاک اگر کنم

 خاک وطن که نیست،چه خاکی به سر کنم

آوخ ،کلاه نیست وطن

………………………………………………….ذوالفقار

دو نگاه متفاوت به یک (اگر این تلفن گذاشت دو کلمه بنویسم!) موضوع واحد

برایم خیلی جالب بود. همبه  توضیح قبلی شما،هم توصیف کلیله ودمنه خدایش

کلی  خندیدم.آقا رحمان کل اسمرود را بهشت برین می بیند و آقا ذوالفقار بیابان ربذه!

تا آقا رحمان بیدار نشده بگویم که:از گقته ها وشنیده بر می آید که توصیف

 شما هم دور از انصاف نبوده است!امّا حق با آقا رحمان است!

…………………………………………………….محمّد ولی

 سلام مجدد

فکر کنم تلفن نگذاشته و باعجله خوندی

…………………………………………………ذوالفقار

نه،کامل خواندم؛دوبار هم خواندم.هم توصیف از زبان

کلیله  ودمنه وهم شعر زیبایی که انتخاب کرده بودید

ولزوم عشق به زادگاه،به هر بها وبهانه ای…

کارم از گریه گذشته بود،از آن خندیدم؛والا متن دلنشینی بود.

این دفعه اسمرود رفتید،بدون سوغات بر نگردید.کنگر وقالقان

خشک هم برای کا سوغات گرانبهایی است.امسال نتوانستیم

سری به دیار بزنیم.

…………………………………………………محمّدولی

ولی من بازمی گویم

که خوب نخوندید وزود قضاوت کردید.

……………………………………………..ذوالفقار

من برداشتم همین بود،قضاوت نکردم.

………………………………………………محمّدولی

سلام

به هرحال ازاینکه موجبات خنده  دایی عزیز را فراهم کرده ایم وکارتان از گریه گذشته کفایت می کند .

………………………………………ذوالفقار

سلام

تندرست وشاد باشید،آقا ذوالفقار عزیز.

………………………………………..محمّد ولی

باسلام  همینقدر که با نام دیار باب مکاتبات گروهی گشوده می شود خود گویای جذابیت زادگاه است که همچنان در دل دوستان جا خوش نموده است .واقعیت ان است که چند روز اول زیبا و مطلوب است وبه مرور از ان کاسته می شود . شاید جمع دوستان در دیار فراهم گردد لذت ان دوچندان شود بخصوص وقتی نا ملایمات  و رنجش خاطرهایی که مواجه پیش می اید ملامت و سرزنش خویشتن شروع می شود.

یکی از اهالی گویا جدیدا باغچه ای در پیر دیبی احداث نموده برای کارشکنی لوله انتقال اب را با سنگ و پارچه مسدود کرده بودند واین بنده خدا مجبور شده بود از چند نقطه لوله را قطع کند تا محل انسداد را پیدا کند در نتیجه اب کل راه را گل الود کرده امکان عبور ماشین نبود متاسفانه این زمانی رخ دادا بود ما برای برش سرامیک یک پایمان به این مسیر بود واقعا ازاین همه بی مهری بعضی دل شکسته شده بودم وطرفی که درگیر این مصیبت بود بغض گلو گیر داشت.

……………………………………………………رحمان ستاری

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>