سخن هفته
سرنوشت! :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: چه سرنوشت غم انگیزی که کرم ابریشم همه عمر قفس می بافت امّا به فکر پریدن بود! :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: مرحوم حسین منزوی
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 915
<==================> بازدید امروز : 258
<==================> بازدید دیروز : 536
<==================> بازدید این هفته : 12724
<==================> بازدید این ماه : 27339
<==================> بازدید کل : 1270603
<==================>
بایگانی

درحدیث…

در حدیث دیگران

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

جهلی که اشک امیرکبیر را درآورد

در سال ۱۲۶۴ هجری قمری، نخستین برنامه‌ دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند؛ به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و رمال‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود.
هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان جریمه به صندوق دولت بپردازد. او تصور می‎کرد که با این فرمان همه مردم واکسن خواهند زد، اما نفوذ سخن رمال‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب‎انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند.
روز بیست و هشتم ماه ربیع‎الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهای پیرامون آن، فقط ۳۳۰ نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره‎دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آن‎گاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان پاسخ داد: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن‎زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی. حالا گذشته از این‎که فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز٫
چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او که در کم‎تر موقعیتی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود، با شگفتی گفت: گریستن آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر با خشم گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان پاسخ داد: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، رمال‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید آن‎قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.
شاید با خودتان فکر کنید بازار جهل، دیگر چنین رونقی ندارد اما کافی است به خرافاتی که در دوران شیوع کرونا رواج پیدا کرد بنگرید تا متوجه شوید مادام که مردم یک جامعه، علم و دانش را به تمامی، جایگزین خرافات و شایعات نکنند، جهل در میان آن‏ها هرگز از بین نمی‎رود، بلکه تنها از شکلی به شکل دیگر درمی‏آید.
استفاده از روغن بنفشه، نوشیدن ادرار شتر، ادعای پیش‏گیری از کرونا با نمک، بی‏توجهی به پروتکل‏های بهداشتی، نزدن ماسک، دست کشیدن به درودیوار برای اثبات بی‎خطر بودن این کار و سرباز زدن از تزریق واکسن‏های تأییدشده، همه و همه در ادامه همان جهلی است که روزی اشک امیرکبیر را درآورد.
برای مبارزه با این وضعیت، تنها یک راه وجود دارد و آن بهادادن به علم و تخصص، به‎جای بازگذاشتن دست شیادان و کلاهبرداران و جاهلان است. اگر دولت کماکان با کسانی که درصدد رواج خرافه‏ها هستند برخورد قاطعانه داشته باشد و درها را فقط به روی کارشناسان باز بگذارد، شاید روزی برسد که کسی عزیزش را درنتیجه نادانی از دست نده.

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

منبع:روزنامه اطلاعات-۱۷ خرداد ۱۴۰۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>