سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 40
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 40
<==================> بازدید این ماه : 219
<==================> بازدید کل : 2006192
<==================>
بایگانی

یادی…

   یادی از  یک معلم نمونه       

 

سلام بر محمد ولی عزیز

نگارش خاطرات توسط دوستان ،بنده را هم وسوسه کرد و با مرور خاطرات گذشته بر خود وظیفه دیدم که از یک معلم نمونه و دوست داشتنی که حق زیادی به گردن ما داشت، یادی بکنم و ادای دینی داشته باشم.

چنانچه صلاح دیدید در سایت آفتاب اسمرود منتشر بفرمایید

YYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

دکتر اذن الله آذرگشب اسمرود

جناب آقای رستم صادقی که بیش از پنج دهه است از ایشان خبر ندارم، اولین  معلم و آموزگار ما در دبستان سعدی خلخال ،در سال های تحصیلی۴۹ -۴۸ و ۵۰-۴۹ با مدیریت  بسیار مقتدرانه و مدبرانه آقای خسرو پورنقی بود که بر اساس شنیده ها، باخاندان آقابان  اسدی اسمرود نیز نسبتی داشتند.

آقای رستم صادقی معلمی مهربان و بسیار دلسوز و با حوصله بود و در تدریس و انتقال مطلب بسیار موفق و البته با سعه صدر بسیار ستودنی.
من و دکتر فرامرز و آقای سالار قلیزاده در کلاس او بودیم. البته آقای آیت اسدی هم کلاس پنجم را با اسکان در خانه آقای پورنقی خواند، ولی دقیقاً یادم نیست چرا ترک تحصیل کرد.
از حوصله آقای رستم صادقی همین بس که ما ها را که تازه از اسمرود رفته بودیم و سواد پایه مان ضعیف بود بسیار با حوصله و با مدارا پذیرا بود و همیشه سعی می کرد ما ها را تشویق کند. برخوردهای این معلم بزرگ و دوست داشتنی اینقدر جذاب بود که روز به روز علاقه ما به درس و مشق بیشتر می شد و بالتبع باعث شد عقب افتادگی های تحصیلی چهار سال قبل را جبران کنیم. عشق به تدریس ایشان و محبت بی دریغ شان به بچه ها و حوصله وافرشان در امر تعلیم و تربیت ما را به یادگیری های بیشتر و حتی رقابت با سایر همشاگردی ها واداشت، بطوریکه در آخر سال من و دکتر فرامرز به ترتیب رتبه های چهارم و پنجم را در کلاس پنجم کسب کردیم و در کلاس ششم دبستان نیز که سعادت با ما یار  بود در کلاس این معلم و استاد بزرگ باشیم، رتبه های امتحان نهایی ما باز هم بهتر شد و من و دکتر فرامرز به ترتیب رتبه  های اول و دوم را کسب کردیم.
اما انگیزه اصلی که به نگارش این خاطره پرداختم، این بود که یادی از انسانیت این معلم بزرگ و نمونه و ستودنی داشته باشم.
 در کلاس ششم دبستان من و فرامرز در خانه تازه ساخت مشترکمان در زمین های آقای کلباسی که به همت بزرگان خانواده: اخوی بزرگ بنده(حاج فتح الله) و حاج آقا گلعلی سهرابی با یک ضرب العجل سریع الحصول ساخته شده و هنوز هم نم خود را نکشیده بود، مستقر شدیم. زمستان سختی داشتیم و در تهیه مایحتاج به دلیل مسدود بودن راه اسمرود در فصول سرد پاییز و زمستان مشکلات زیاد بود.
 خانه ما آخرین خانه در آن محل و در منتها الیه شهر بود و بعد از آن صحرا و زمین های بایر بود. حتی شغال ها و روباه ها هم گاهی در شبهای زمستان سرکی به زیر پنجره آهنی منزل ما به امید یافتن پس مانده غذایی می کشیدند.
      مشقت ها در آن دیار غربت و برای سن و سال ما فرا تر از توان بود، ولی به یمن تشویق خانواده ها، و عشق به آموزگار دوست داشتنی خودمان این هفتخوان ها را پشت سر گذاشتیم.
      و اما روز عاشورا بود و هوای سرد و پرسوز خلخال( به احتمال قریب به یقین فصل زمستان بود). از مراسم عاشورا که ابهت اش شاید فراتر از الآن بود برگشته و در منزل بودیم، یک دفعه صدای کوبیدن درب را شنیدیم، رفتیم در را باز کردیم و دیدیم دو پُرس نذری قیمه پلو حسینی در دستان مرحوم اباذر پدر سالخورده جناب آقای رستم صادقی که برای ما فرستاده بودند.
این انسانیت و این به یاد شاگردان خود بودن را من در هیچ یک از معلمین و استادان خودم سراغ ندارم. من هنوز هم در شگفت هستم که آن پیر مرد ضعیف الجثه از کجا و چگونه از آن سر هرو آباد حتی دورتر از گاراژ هشتجین از کوچه اباذر و در آن سوز سرما آمده و ما را در آن انتهای شهر که آدرس شناخته شده ای هم نداشت پیدا کرده بود.
     لذا بر خود لازم دیدم که از این معلم بزرگ و نمونه یادی کنم و در برابر مهارتهای حرفه ای ایشان در امر تدریس و تربیت که همراه با عطوفت و مهر معلمی بود و همینطور انسانیت ایشان سر تعظیم فرود آورم. البته اگر در حال حیات باشند برایشان عمر با عزت از خداوند متعال خواستارم. اگر هم دست شان از این دنیا کوتاه شده باشد، برایشان غفران الهی و آمرزش مسئلت دارم.
امیدوارم نسل های آینده، این معلمان دلسوز را سر مشق خود قرار دهند و رهروان این بزرگان پر شمار باشند.

YYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

سلام دکتر اذن الله بزرگوار

لذت بردم از ترسیم  وضعیت وسیمای کلی دوران تحصیل وقدر شناسی که از

یک معلم خوب وتاثیر گذار خود داشته اید.مهمتر از همه،به یاد شما بودن  در

تاسوعا وعاشورای  آن روزهای خلخال است که به هیچ وجه به کسانی که

قبلا پول نذری نداده وثبت نام در عباسیه خلخال نمی کردند،نذری نمی دادند.

ما هم ۱۰ سالی که در خلخال تحصیل کردیم،از این نذری محروم بودیم!

البته هنوز هم چرایی این کار برابم بی جواب مانده است؛چرا که معمولا

نذری را باید به مستحق می دادند ودر آن زمان چه کسی از دانش آموزان

روستایی مقیم شهر که دور از والدین بودند،مستخق تر؟!

YYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

مائده آسما نی!

YYYYYYYYYYYYYYYYYY

خاطره خوبی بود که ورقی از زندگی ما را آقای دکتر آذرگشب به تصویر کشید و بازگو کرد.

یاد معلم خوبمان- آقای صادقی را گرامی می داریم.

منش معلمی ایشان بسیار برجسته بود، مخصوصا فرستادن غذا در روز عاشورا برای شاگردانی که تازه از مراسم عاشورا بازگشته و هنوز چیزی برای ناهار تدارک ندیده اند، به مثابه

“مائده آسمانی” بود که لذت آن هنوز هم قابل درک است.

YYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY

دکتر فرامرز سهرابی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>