بام آذر بایجان
================================
رحمان اسدی اسمرود
===============================
اشاره:در زمان های خیلی دور،آقا رخمان لطف کردند سفر نامه ای
برایمان ارسال کردند وقسمت اول آن در همان زمان خیلی دور! چاپ
شد.آقا رحمان قول ادامه ماجرا را داده بودند که هرچه صبر کردیم،از ادامه
سفرنامه خبری نشد.
خواهش وتمنای ما هم ره به جایی نبرد وهمکارشان -آقا ذوالفقار برای
ادامه ماجرا دلتنگی کردند و باز از ادامه گزارش خبری نشد که نشد،تا
یک سال!! از ماجرا گذشت و آقا رحمان هوای سفر به تهران وجنت آباد کرد
و من هم که هم مرز جنت آباد هستم،تقاضای سوغات سفر کردم و همین
امروز در مسیرِ سفرِ آقا رحمان به ولایت ما،بین من وآقای اسدی پیامکهای فراوان
واتساپی طنزو عرفانی و مافوق طبیعی رد وبدل شدوآقا رحمان به جنت آباد- خانه برادر
رسیدوسوغات من هم که بخش دوم گزارش آقا رحمان بود،دستم رسید؛که با تشکر از
ایشان،سوغاتی سفز را با هم می خوانیم ولذت می بریم.
نکته جالب گزارش برای من،یاد ایشان از دیلان وغفور مشهور بود که احساس
کردم آقا رحمان هم دیگر مثل ما،ماشاءالله برای خودش مردی شده است که
از دیلان و… یاد می کند!! همین موضوع دستمایه ای شد تا آقا رحمان سنش را لو دهد
وسن من همچنان در ابهام بماند تا سفر دیگر به جنت آباد وگذر از نزدیک شهران وتخمین
سن من-با گذر از حلقه عرفان و دستی که به هم خواهیم داد!
چون یک سال ،یا یک قرن!!از تاریخ چاپ قسمت اول گزارش گذشته،صلاخ این بود که
هردو قسمت را با هم چاپ کنم.
=====================================
قسمت اوّل
دوم بهمن ماه دلم هوای وطن کرده بود خود را آماده سفر کردم بار و بندیل را بستم تقریبا شماره های تمام رانندگان اتوبوس خلخال را دارم به آقای نمازی رنگ زدم ایشون یکی از رانندگان خوش برخورد خلخال است قرار گذاشتیم ساعت ده و پانزده دقیقه در پل فردیس باشم اما تجربه به من ثابت کرده همیشه رانندگان نیم ساعت زود تر را قرار میگذارند برای احتیاط ساعت ده ونیم در پل فردیس منتظر اتوبوس شدم لحظه به لحظه به تابلوهای اتوبوسهای که رد می شدند نگاه می کردم نقده بوکان اردبیل تبریز ابهر و زنجان و …… ولی خبری از نمازی نبود بالاخره ده دقیقه به یازده رسید سوار اتوبوس شدم همه با احتیاط و ویک در میان نشسته بودند همچین به من نگاه می کردند انگار من خود کرونا هستم و دیدگاه من هم نسبت به بقیه همین بود!
من هم با فاصله نشستم ماسک به صورت و دستکش یکبار مصرف در دست به دلیل خستگی پس از دقایقی سریع خوابم برد ولی نمیدانم زمان چقدر زود گذشت که صدای راننده را شنیدم که می گفت برای صرف شام و چای و دستشویی پیاده شوید همه پیاده شدند نزدیک زنجان بودیم کولاک شدیدی به راه افتاده بود همه جا سفید پوش به همراه باد سرد و سوزان مسافران همه با عجله به سمت دستشویی می رفتند ولی انگار نمازی فقط برای پر کردن چاه دستشویی این همه مسافر را آورده بود .!
حتی یک نفر هم غذا سفارش نداد پس از یک ربع صدای قنبر نمازی بلند شد خلخال خلخال خلخال ایلشسین مسافران سوار شدند چشمم به بیرون بود به کولاک و برف نگاه می کردم که بازم خوابم برد بدون اینکه گذر زمان را متوجه شوم زمانی که بیدار شدم دیدم اتوبوس اصلا حرکت نمی کند از مسافر جلویی پرسیدم اینجا کجاست گفت نزدیک کجل راه بسته است .
با دقت نگاه کردم سواری و اتوبوس به صورت کاروانی گیر کرده بودند شدت بارش برف بقدری بود که چندین اتوبوس به دلیل لغزندگی از جاده خارج شده بودند همه مسافران نگران . پرده های شیشه اتوبوس را کنار زده بودند و منتظر امدادی بودند پس از یک ساعت دستگاه های راهداری جاده را باز کردند و ماشینها با احتیاط و آرام و آرام راه افتادند.
شاید یکی از خطرناکترین جاده ها در فصل زمستان همین جاده باشد جاده ای که به قتلگاه تبدیل شده و جان خیلی از هموطنان مان گرفته است و خیلی از بچه ها را یتیم و زنها را بیوه مردان را بی خانمان کرده است .شاید به جرات بتوان گفت اینجا جاده مرگ است و برای رسیدن به مقصد باید به خدا و پیغمبر متوسل شد و…
ماجرا ادامه دارد
سلام
آقای اسدی زمستان هم تمام شد تو هنوز در گردنه کجل هستی!!
پیاده هم می آمدی الان باید می رسیدی !
ادامه ماجرا چی شد ؟
…………………………
ذوالفقار ستاری
……………………………………………………………………………
قسمت دوّم وپایانی
ششم بهمن ماه بود وقتی به خلخال رسیدم در میان سوز سرما از اتوبوس پیاده شدم هنوز خیابانها و کوجه ها برف روبی نشده بود ناچار بودم از روی رد چرخهای ماشینها حرکت کنم خوشحال بودم از احساس سرمای برف از اینکه با دستانم لمس کنم آن ابریشم گرانبها را که ما کمتر در محل سکونتمان می بینیم به سختی در میان برف راه میرفتم ودر ذهنم شعر عطار می گذشت
آن یکی دیوانه در برفی نشست
همچون آتش برف می خورد از دو دست
آن یکی گفتش چرا این می خوری
چیزی از الحق چرب و شیرین می خوری
گفت چکنم گرسنه دارم شکم
گفت از برف نگردد هیچ کم
گفت حق را گو که می گوید بخور
تا شود گرسنگیت آهسته تر
وقتی برای انجام برخی امورات ساعت ۱۰صبح به بازار رفتم بازاریان مشغول برف روبی جلوی مغازه هایشان بودند از اینکه صدای خنده از ته دل هموطنانم را می دیدم احساس شادی و نشاط می کردم مسیر اول من کورپو قولاقی بود جایی که بسیاری از کارگران فصلی اول صبح با امید و آرزویی برای کار آنجا جمع می شوند تاشاید کاری گیرشان بیاید دل به خدا می دهند و امیدشان خدای لایتناهی است تا لقمه نان حلالی برای خانواده ببرند غمگین ترین لحظه آن است که کاری نباشد و شرمنده به خانه برگردند در این بازار دیگر خبری از دیلان دوا فروش غفور مرغ و بوقلمون فروش کریم حمال نیست الان آدم احساس می کند که آنها نیز بخشی از منظره دیدنی این مکان بودند از آنجا عبور کردم سری به مغازه سید اسرافیل مدنی زدم مردی بداخلاق اما بسیار منصف که از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد در مغازه او پیدا می شود مغازه ای چند منظوره از دعانویسی گرفته گیاه درمانی و فروش لوازم دیگر
مایحتاح مورد نیاز را خریداری کردم سری به بازار ابوذر زدم بازاری که وقتی رد می شدی صدای چکش آهنگران گوش هر عابری را نوازش می داد همه ما با داسهای ساخته آنها آشنا هستیم که بر پهنای بازوی این داسها مهر علیار و عوض نقش بسته بود دیگر خبری از این صداها نیست تقریبا این صنعت در این شهر به حالت نیمه تعطیل در آمده است آهنگرانی که با پتک و جکش مشغول درست کردن داس و نعل کلنگ و چکش و سندان بودند تنها یک آهنگر را دیدم به نام استاد بختیار که همچنان این صنعت آبا و اجدادی خود را حفظ کرده است پس از پرسه زدن در بازار ابوذر از پله های بازار که به سمت مسجد جمعه می رفتم استاد عباس زاده را دیدم که از کاسیان و چرم سازان قدیمی خلخال است مغازه اش چهر و ظاهر سنتی خود را حفظ کرده از انواع زنجیر و کمربند و پالان و سایر ادوات مورد نیاز روستائیان پر است مردی است خوش اخلاق و منصف وقتی سری به خانه خود زدم از ناودانها یخها به صورت قندیل آویزان شده بودند شروع به شکستن قندیل و پارو کردن برف اطراف خانه کردم به یاد برف روبی در اسمرود.
======================================