ادای دین به درخت!
…………………………………………………………….
علی سهرابی



طبق معمول ،برای سفر ،باید دنبال همسفر خوب بود،این یک راز است،یادمه پائیز ۹۹هم به اسمرود رفتم و گذرم به باغمون که به آقبلاق معروف است خورد ،تو دلم گفتم از بابا یوردی بندازم و پیاده از سمت بالای کوه برم اونجا شاید چند تا سیب کرم خورده پیدا بشه که دهنمو شیرین کنم .با برادر قوی هیکل و نسل جدیدم- آقا میثم،خدا قسمت همه بکند به قولفرمگی ها سور پرایز شدیم. ملس بودن ،زیر آفتاب سرخ شده بودند ،آرایش طبیعی داشتن…



همون روز تو دلم گفتم وقتی این درختها بعد از ۲۰سال رها شدگی، هنوز بار میدهند، باید فروردین سال بعد بیام و حسابی بهشون برسم ،یه جوری احساس دین کرده بودم ،باید ادا میکردم.


فروردین سال۱۴۰۰ اول همسفرهامو پیدا کردم؛ آقا عسگر محمدی -خواهرزاده ام که پای همیشگی مسافرتهامه .بچه ساکت و خوش برخورد و دومی برادرم ،آقا یوسف که در مسیر باشوخ طبعیهاش منفجر میشیم.عید که تحویل شد ، فرداش بلیط تهیه کرده و راهی اسمرود شدیم ،،،خلخال سرد بود یه کله پاچه با نون بربری گرم زدیم رگ.حسن همراهی رو هم اتفاقی دیدیم گفت :”گدک سوزی آپاریم “


رفتیم رسیدیم یه کلنگ و دهره و یه قفدان به ما داد .خلاصه رفتم دیدم بله باغ تازه داره از خواب زمستانی بیدارمیشه ،هوا خنک بود ،هفته پیش برف اومده بود و رفته بود ،گیاهان حالت خوابیده به خودشون گرفته بودند عین موهای شانه شده یال اسب ،که از زیر برف نجات یافته بودند.آقایان زعفر و رحمان و سیامک ستاری هم اومده بودن و ویلای پائین داشتن چشمه را تمیز میکردند.





رفتم سراغ چشمه دیدم از خاک و سنگ پر شده با همراهی همسفران شروع به کندن چشمه کردیم ،خاک رخوه به بیل که چسبید فهمیدیم آب اون زیره ،کلنگ و بیل زدیم یهو آب از سوراخی بیرون زد ،رسیدیم به یه سنگ سفید بزرگ (احتمالا به خاطر همون به این مکان میگن آقبلاغ)آب که اومد بیرون سریع گودال درست کردیم آب جمع شد، همگی یه لیوان ازش خوردیم آب تگری بود دستم یخ کرد از بس که سرد بود،،،بعد آرخ کشیدیم و بردیم زیر درختا،زیر هر در خت که می رسیدم، بهش نگاه می کردم و می گفتم:
دیدی علی به قولش وفاکرد ،احساس می کردم درخت هم به تایید سرش را خم می کرد.




واقعا کار کردن حال آدمو خوب میکنه، ان هم در طبیعت اسمرود که جز آواز گنجشک و قناری، موسیقی دیگری به گوش نمی رسد.تا شب اونجا بودیم از حرس کردن درختا بگیر تا جمع کردن سنگ ریزه ها و قطع کردن بوته های خشک و مرز کشی و… چند نوبت هم چایی ذغالی دم کردیم و سیب زمینی کبابی هم زدیم…شب از راه تزه یول و با دعوت میزبان مهربان -آقای جهانبخش کشاورز راهی محمود آباد شدیم ،اونجا هم خوش گذشت و حسابی خوابیدیم ،کنار بخاری نفتی که اتاقو گرم نگه داشته بود .




صبح با صدای پارس سگ و آوازخروس از خواب بیدار شدیم و از راه قومنی گدیک مستقیم رفتیم اسمرود ،دیدن قاریاغان ،جعفر باغی ،شبنده باغی و قبیر ساندیخ و کوه شیلش و هوای خنک و به قول خودمان “سرین”دلمان را وا کرد…
از روستا رد شدیم، خیلی فرق کرده خونه های جدید ،آدمای جدید و ماشینای جدید و کلی مهمان که نشان میداد فقط ما تنها مسافراونجا نبودیم. البته من خودمو هیچ وقت مسافر اسمرود فرض نمیکنم ،من بامرخوم مشهدی افضل ستاری و مرحوم هدایت عسگری داوار رفته ام پس یک اسمریلی واقعی ام.


برگشتیم از نالی پیر رد شدنی ،سگ آقای ربعلی اسدیان حسابی از خجالت ما در اومد ،یه کپسول از چهار شنبه سوری تو جیب ما بودنزدیکش انداختیم ،صدای انفجار از چای ایچی تا بورجابوران پیچید ،سگ بیچاره هم فرار کرد سمت کوه انگار که هیچوقت سمت ما نیامده بود!!!و نخواهد آمد!!!

اومدیم آقبلاغو چند اصله قلمه چنار هم کاشتیم و مابقی کارها که تموم شد ، پیاده تا ارسین چایی رفتیم و از اونجا به خلخال رفتیم،و شب به تهران برگشتیم…
نسیم روخ بخشی که در اسمرود به کله ما خورد ، حداقل تا ۱۳فروردین حالمان را خوش خواهد کرد.
این بود داستان گذردوروزه ما در اسمرود،باقی بماند روزی و روزگاری دگر.



………………………………………………………………………….
سلام
آفرین علی آقا
اولین کارشماست و قلم در دستت خوب
می چرخد.
با پرداختن به جزئیات سفر
وبا عکسهای خوب، گزارش خوبی نوشته ای.
از اینکه اراده کرده ای وبا کمک بچه ها،باغچه را صفایی داده اید ،و نهال هم کاشته اید،کارتان قابل تقدیر است.
ان شاءالله با چند بار رسیدگی و آبیاری، نهالها به بار بنشینند و دچار سرنوشت دوسال قبل باغچه اورمه نشوند.
کار، آن هم در باغ وباغچه، به قول شما لذتی دارد وصف ناشدنی.لذتتان همیشگی.
…………………………………………………………………………………………