وصل وفصل یک جاده!
**************************************
رحمان ستاری
با درخواست اخویهای کوچکتر به اتفاق برادران عازم اقبلاق شدیم. عجله داشتم هرچه سریعتر کوردییر را به سمت دشت پراز خاطره دیار سرازیر شوم هوا ویژگی بهار داشت اسمان ابری پنجه افتاب گه گاه از لابلای ابرها سرک می کشید نسیم نوازشگر هم از نوازش بی نصیب نمی گذاشت سطح دشت رها باسبزه وعلوفه خشک درهم امیخته بود از کوردییر ارام ارام سرازیر شدیم نهالهای مهمان همچنان عریان از میان خوشه خوشه ها وپاجوشهای راست قامت به بهار سلام می دهند .
در اولین پیچ بزر گ جاده تنه درختان کهنسال قطعه قطعه شده جلب توجه نمود چیزهایی به گوشم خورده بود متاسفانه هرانچه شنیده بودم به حقیقت پیوست. گویا این روند نامبارک در عریان ساختن طبیعت ادامه دار خواهد بود شایسته است یه عامل یا عاملین این کار توسط کسانی که احتمال نفوذ کلامشان هست تذکر داده شود علاوه همه ماجرا این جنگ با طبیعت به نام اسمرودیها رقم خواهد خورد.
ارام ارام مسیر را ادامه می دهیم جاده همیشه سنبل جدایی نیست گاهی هم به سنبل وصل تغییر نام می یابد دراز به دراز در هر قدمش ارامشی به تن و روح هدیه می کند چشم انداز طبیعتش. اسمان نیلگونش. نعمه پرندگانش. سکوت پراز نشاطش تا اعماق جان راه می جوید. مسیر کمانی به سمت اقبلاق را پشت سر می گذاریم صدای اب رودخانه به تمام ظرافت گوش را می نوازد.
به اقبلاق می رسیم جلوتر از همه بار بنیل خود بستم وپیاده به سمت علامعلی قیاسی ره سپار شدم از همان مسیری که درایام سال بسیار دوست دارم چند نهال بادام در قوطیهای کوچک پرورش دادم همراهم هست از منتها الیه باعچه ذوالفقار به سمت رودخانه سرازیر شدم. هنوز چند قدمی از جاده اصلی فاصله نگرفته بودم پای راستم سر خورد با تمام اندام برروی پا سرنگون شدم چندانکه لحظاتی بی هوش شدم.
یک وقت متوجه شدم گویا زیر دوش حمام داغ افتاده باشم عرق سرد تمام بدنم را فراگرفته طوریکه چسبندگی لباس را درتنم احساس می کنم امدم پایم را جمع کنم بلکه بلند شوم درد بسیار شدید مستولی شد دقایقی همان حال ماندم نهال بادمها در اطرافم پخش شده بود به زحمت جمع کرده کنار هم چیدم دوباره امدم تکان بخورم درد ویرانگر به اعماق جانم دوید. ودل صعفی شدیدی پیدا کردم گوشی را در اوردم تماس گرفتم که بیایید افتادم نمی توانم بلند شوم اخویها امدند چند نفری بلندم کردند روی دست کشیدند بالا .
مش ربی از راه رسید پایم را به زحمت از کفش جدا کردم جوراب در اوردیم مچ پا حسابی باد کرده ربععلی معاینه کرد اول احتمال شکستگی داد وقتی دوباره معاینه کرد گفت ایاقوی برکیت یره. منهم پاشنه پارا گذاشتم زمین گفت. اینجییب. بعداز سه روز درست می شود. همچنان دل ضعفه حکمرانی می کند با سیامک برای مداوا به خلخال امدیم عکس ترک جزوی نشان می دهد اما ارتوپد ندارند ناچار عازم اردبیل شدیم. دکتر از بیمارستان خلخال عصبانی شد گفت می توانستند یک اتل ببندند واین همه راه نیایید.
چون در وقایع نگاری گاهی جزییات شیرینتر از اصل واقعه هست ضمن پوزش نقل می کنم موقع حرکت از اقبلاق به سمت غلامعلی قیاسی دستشویی داشتم می خواستم تخلیه کنم لذا این اتفاق باعث شد فراموش کنم واز طرفی امکان تخلیه نبود باید یکی دونفر کمک می کرد درطول مدت بیمارستان ازخجالت نگفتم به سمت اردبیل راه افتادیم وسط راه چاره ای ندیدم ماجرا را به سیامک گفتم نگه دشت سنگی تعبیه کرد نشستم اما هرچه صبر کردم. التماس کردم امان ازیک قطره مایوس از همه چیز راه افتادیم بلاخره با سه چهار بار توقف از بند این گرفتاری ازاد شدم.
شب دور هم در خلخال جمع شدیم وانمود کردم هیچ دردی ندارم اینها قرار شد فردای ان شب راهی غلامعلی قیاسی شوند وکارهایی که باید انجام می پذیرفت سفارش کردم ورفتند من ماندم با چهار دیواری و سقف ودرد این پا که از شب ولکن نیست. غذا هم قرار بود سفارش کنم از بیرون بیاورند اما چنان درگیردرد هستم هیچ اشتهای خوردن ندارم تازه اگر بخورم چگونه در دستشویی بشینم کلا به هرچه خوردن اشامیدن هست مهر ختم زدم.
غروب دکتر عزیزی جویای حالم شد و اخویها امدند. احساس کردند چیزی نخورده ام کمی برنج وماهی خوردم تازه فهمیدم چقدر گرسنه هستم وصبح روز بعد هوا هم بارانی بود راهی تهران شدیم. احساس غریبی شدیدی در شهر اشنا احساس کردم. واکنون الحمد الله پایم خوب است به راحتی راه می روم.
*************************************************
سلام حاج رحمان
چه حکایت شیرین ،امّا حادثه تلخی.
تصورش هم واقعا ناراحت کننده است.کاری از دستمان
بر نمی آید،جز آرزوی شفای عاجل وسلامتی کامل
که این فصل به سلامتی جسم وروح شما برای خواندن
وشنیدن گزارشهای سفر به شدت نیازمندیم.
***********************************************