سخن هفته
شعر شهریار، آبی بر آتش ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ دکتر غلامعلی حداد عادل در ششمین کنگره بزرگداشت شهریار، با اشاره به اینکه اشعار شهریار به ضرب‌المثل نیز تبدیل شده است، عنوان کرد: خاطرم هست زمانی که رئیس مجلس شورای اسلامی بودم، اختلاف میان دولت و مجلس رخ داد و قرار بود که رئیس جمهور در مجلس حضور پیدا کند اما به تأخیر طولانی ایشان جلسه مجلس به تشنج و دعوا کشیده شد و وقتی که رئیس جمهور به مجلس آمدند من این شعر شهریار را قرائت کردم که «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» و این بیت مانند آبی بر آتش بود و جلسه متشنج آن روز سامان داد. چندی بعد در قم خدمت آیت‌الله مشکینی که آذربایجانی بود رسیدم و ایشان به من گفت که آن جلسه مجلس را از رادیو گوش می‌داده و چه اندازه از استفاده به جای من از این شعر شهریار لذت برده است.
آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1061
<==================> بازدید امروز : 137
<==================> بازدید دیروز : 148
<==================> بازدید این هفته : 287
<==================> بازدید این ماه : 2061
<==================> بازدید کل : 1649500
<==================>
بایگانی

بام…

 

بام آذربایجان

 

 سلام آقای اسدی

زمستان هم تمام شد، وشماهنوز در گردنه کجل هستی!!

پیاده هم می آمدی الان باید می رسیدی !

ادامه ماجرا چی شد ؟

آخه ما منتظریم.

=============================

ذوالفقار ستاری

=============================

آقا رحمان،سلام

من صدایم در نیامد،خوب شد آقا ذوالفقار

از همکاران پیگیر شدند،شاید به حرف ایشان گوش کنید!

قدیم در روستای ما قسمتهای بعدی ماجرا ها را 

حداکثر یک روز بعد می فرستادند!

ما هم مثل خیلی ها چشم انتظاریم.دریاب 

مشتاقان را!

==========================

محمّد ولی

(۱)

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

                 رحمان اسدی              

دوم بهمن ماه دلم هوای وطن کرده بود خود را آماده سفر کردم بار و بندیل را بستم تقریبا  شماره های تمام رانندگان اتوبوس خلخال را دارم  به آقای نمازی رنگ زدم ایشون یکی از رانندگان خوش برخورد خلخال است قرار گذاشتیم ساعت ده و پانزده دقیقه در پل فردیس باشم  اما تجربه به من ثابت کرده همیشه رانندگان نیم ساعت زود تر را قرار میگذارند برای احتیاط ساعت ده ونیم در پل فردیس منتظر اتوبوس شدم لحظه به لحظه به تابلوهای اتوبوسهای که رد می شدند نگاه می کردم نقده بوکان اردبیل تبریز  ابهر و زنجان و …… ولی خبری از نمازی نبود بالاخره ده دقیقه به یازده رسید سوار اتوبوس شدم همه با احتیاط و ویک در میان نشسته بودند همچین به من نگاه می کردند انگار من خود کرونا هستم و دیدگاه من هم نسبت به بقیه همین بود!
من هم با فاصله نشستم  ماسک به صورت و دستکش یکبار مصرف در دست به دلیل خستگی پس از دقایقی سریع خوابم برد ولی نمیدانم زمان چقدر زود گذشت که صدای راننده را شنیدم که می گفت برای صرف شام و چای و دستشویی پیاده شوید همه پیاده شدند نزدیک زنجان بودیم کولاک شدیدی به راه افتاده بود همه جا سفید پوش به همراه باد سرد و سوزان مسافران همه با عجله به سمت دستشویی می رفتند ولی انگار نمازی فقط برای پر کردن چاه دستشویی این همه مسافر را آورده بود .!
حتی یک نفر هم غذا سفارش نداد پس از یک ربع صدای قنبر نمازی بلند شد خلخال خلخال خلخال ایلشسین مسافران سوار شدند چشمم به بیرون  بود به کولاک و برف نگاه می کردم که بازم خوابم برد بدون اینکه گذر زمان را متوجه شوم زمانی که بیدار شدم دیدم اتوبوس اصلا حرکت نمی کند از مسافر جلویی پرسیدم اینجا کجاست گفت نزدیک کجل راه بسته است .
با دقت نگاه کردم  سواری و اتوبوس به صورت کاروانی گیر کرده بودند شدت بارش برف بقدری بود که چندین اتوبوس به دلیل لغزندگی  از جاده خارج شده بودند همه مسافران نگران . پرده های شیشه اتوبوس را کنار زده بودند و منتظر امدادی بودند پس از یک ساعت دستگاه های راهداری جاده را باز کردند و ماشینها با احتیاط و آرام و آرام راه افتادند.
شاید یکی از خطرناکترین جاده ها در فصل زمستان همین جاده باشد جاده ای که به قتلگاه تبدیل شده و جان خیلی از هموطنان مان گرفته است و خیلی از بچه ها را یتیم و زنها را بیوه  مردان را بی خانمان کرده است .شاید به جرات بتوان گفت اینجا  جاده  مرگ است و برای رسیدن به مقصد باید به خدا و پیغمبر متوسل شد و…

ماجرا ادامه دارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>