سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 41
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 41
<==================> بازدید این ماه : 220
<==================> بازدید کل : 2006193
<==================>
بایگانی

تجربه…

تجربه تلخ!

=============================

رحمان ستاری

پیش بیکاری و بازیگوشی کار دستم داد وبرای همیشه توبه کار شدم .ماجرا ازاین قرار بود:

دروازه باغچه کوچک بود در ورود وخروج با ماشین با کمی غفلت مالیده می شدT لذا تصمیم براین شد اهن بخرم , در منزل توسط اخویها ساخته شود وبا وانت حمل شود. صبح جمعه سیامک امد وفرهنگ هم همیشه دم دستم هست. پروفیلها یک به یک برش می خورد ودرازبه دراز درحیاط روی هم سوار. غروب شد، کار ناتمام ماند. فردای ان روز تصمیم گرفتم کار را تمام کنم .از فرهنگ خواستم تمام ابزار لازم را مثل اسباب بازی ریخت دم دستم وخودش رفت.

سفارش روسفارش که مواظب چشمان خود باشم ودستگاه جوش هم نسوزد. وارد معرکه شدم، امدم جوش دهم انبر زدم چسبید. دوباره بازهم. وبازهم همه اش می چسبد وبجای جوش دادن ،سر جدال با انبر واهن دارم. این جدال دوسه ساعتی طول کشید. یک لحظه احساس کردم چشمانم می سوزد و تلاش می کنم کار به فرجام برسد، اما تلاش بی فایده نباشد کم ثمراست .نهایت دل خودم را راضی نموده  وبه پایان کار رضایت دادم.

شب از راه رسید شبی که خداوند قسمت هیچ بنی بشری نکند. ساعت ده شب بود دراز کش چشمم رابستم احساس کردم خاک و شن و ماسه با کمپرسی به چشمانم سرازیر شد امدم بازشان کنم، بدتر شد حالا میان بستن و باز گذاشتن چشمان  گیج هستم. نسخه پیچی اغاز شد یکی شستن با اب و صابون تجویز می کند، یکی اب سیب زمینی، ان یکی قطره چشم مخصوص جوشکاری خرید اورد اما ازقضا سرکه انگبین سفرا فزود.

قطره پنج دقیقه ای اثر می گذاشت دوباره درد با شدت بیشتری اغاز می شد، لذا برای استراحت به خودم درتحمل درد. تنها پناهم. این قطره بود که تقریبا تمام شد. شب که هیچ تا ظهر فرادایش ادامه یافت ظهر توانستم دراینه خودم را نگاه کنم. تورم چشمانم قیافه هشتاد سالگی خودم را تداعی می کند. بعداز ظهر کم کم به خواب عمیق فرو رفتم.  تجربه بسیار تلخی بود .امید بازیافت بینایی خود نداشتم، الحمد الله خوب شد.

……………………………………………………………..

سلام .در باره غیبت چند روره ات می خواستیم در

گروه غیبت کنیم که با این ماجرا ختم به خیر شد.

ان شاءالله مشکل هم هرچه زودتر برطرف شود.

هرکسی را بهر کاری ساخته اند؛آقا معلم!

…………………………………………………………..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>