سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 88
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 88
<==================> بازدید این ماه : 267
<==================> بازدید کل : 2006240
<==================>
بایگانی

هوای…

هوای سفر

=======================================

رحمان ستاری اسمرود

=======================================

باسلام. چندروزی بود امکان ورود به تلگرام نداشتم نا چار از طریق واتساب روزگار می گذراندم تا اینکه دلم برای این کلبه کوچک تنگ شد ودرواتساب این کمبود روحی را به اشتراک گذاشتم که اقای دکتر اذرگشب پیشنهاد استفاده از فیلتر شکن جدید را  فرمودند لذا به محض نصب فیلتر شکن جدید این صفحه همیشه همراهم پدیدارگشت کلی هم خوشحال شدم واز ته دل برای اقای دکتر دعا کردم.

بعضی مواقع دلتنگی،اهنگ جانم می کند و مثل خوره مغزم را می جود هوای مسافرت می کنم اما بهانه کرونا دیوار بلندی میان من و بیرون می کشد. گاهی هوس. زیارت امام رضا را می کنم گاهی مناطق جنگی جنوب که اغلب دوران نوجوانی دراین موقع از ایام سال با لباس رزم گام در گام دوستانی که دراین مناطق به عرش پرگشوده اند مشی راهشان را مشق می نمودیم هوایش مناسب است نه گرم گرم نه سرد سرد تنها فرصتی درسال است سیاحت وزیارت قدمگاه.های یاران به عرش پر گشوده  درهم امیزیم بدون اینکه گزندگرما یا سرما بجنبد.

بعضی موقع هم هوس دیار می کنم از کوردییر بالا بکشم. راه نیم قوص را که درسینه دشت با پیچ وتابش پنهان گشته پی بگیرم. ارام ارام. سرازیر شوم نفس عمیق بکشم اینقدر که احساس خفگی از هوای الوده شهر از ششها بیرون برود وبا صدای رود همیشه روان که  تا  ان دوردستها درازکشیده تا اسمری همراه شوم هرچه هم سرد باشد وزمینش بی حوصله از سرما اسمان نیلگونش که هست چشم نوازی کند .

تا کمی دورتر گویی با زمین بهم رسیده اند  خورشید گرچه کم زور است ولی. نوازش. گاه بگاه ورنگ نقرای اش در منتهی الیه قوص نزول. چه دلفریبی که نمی کند. دشت و صحرا ی پراز سکوت گرچه سوز سرما تیغ هم حتی  بکشد هرم اتش گون و کرمه  نیز هست تا به جدالش برخیزد اتش این گون واین سوز وجه اشتراکی میان ما و درگذشتگان چه خاطراتی که از جداره های ذهن یکی پس از دیگری برمی خیزد.

برخاسته از همین دیار پرسکوت هستم در هر قدمش خاطرات خریده در زیر غبار چندان فاصله ای هم میانمان جز پرده نازک نیست زمزمه در سکوتشان دارند گاه ازاین درخت بالا می رود دزدکی میوه بچیند گاه از ان درخت. گاه با دیدن مدرسه گرچه ظاهرس عوض شده اما همان مدرسه کاهگلی هنوز دلجوییم می کند چهارسال ما را دراغوش خود تعلیم داده. الفبا. خواندن نوشتن اداب احترام به بزرگتر.

از همه مهمتر شیطنتهای کودکی در هزارتوی ذهن به رژه می پردازند دیر رسیدن به مدرسه به ویژه در ایام بهاری بخاطر چراندن صبحگاهی گاوها برای اماده شدن شخم زمین و جدال با بوته هایش وقتی دیر به مدرسه می رسیدم قلبم مثل مرغ پرکنده خودرا بردرو دیوار سینه می کوبید. هر کدام از همکلاسیها با حالت خاص وارد کلاس می شدیم یکی با چهره شرم زده یکی گردن خمیده وساکت یکی مثل محمد حسین چشمان قلمبه کرده اش جلوتر از خودش وارد می شد بازی زنگهای تفریحش.

اولین بازی فوتبال با هدایت اقای عبدی هیچ وقت فراموش نمی کنم دو گروه چه جدالی با توپ پلاستیکی داشتیم. از فوتبال فقط گل را می شناختیم. یار و حریف ودیگر هیچ. طعم این بازی هیچ وقت از یادم نمی رود.

اینجا دقایق دلنشین می گذرد عقربه ها پس هم.  کورس می گذارند خاصه انکه در کنار دوستان باشی خوش زبانی خاطرات گل می کند تنگه های افقی با گوچه های عمودی به سمت عینعلی بابا گرچه نشان از گذشته نیست شده ولی نقشه ان گویی با الماس بر دیواره ذهن حک شده طوریکه تا زنده ای هست. اذان شامگاهان وسحرگاهان در ماه رمضان با صدای حاج نوری بر هوای روستا می ریخت.

شب نشینیها وصحبت دلکش پیران هنوز کودکیم. را با همان هیات کودک روستایی بازتاب می دهد. مزار در گذشتگان به ویژه قبر شهید صیقت. تا اسلام اباد غرب. وجفیر جنوب خاطرم را کش می دهددر عکس با نگاه زیر ابرویی بیاد تذکرات بر خطاهایم می برد نگاه امیزه با محبت همیشه بااین عکس برایم تداوم دارد اما از نصیحتش برای همیشه محروم گشتم هرچه ایشان کم گو بود من در نقطه مقابل پرحرف وپر گو بودم. خطایمرا درز می گرفت. طوریکه دوباره مرتکب نشوم. اما افسوس برای همیشه فاصله. بی فیصله داریم اواز عرش و من درفرش گرچه صدایم دراین مزار به او می رسد اما کو ان سعادت من هم.صدایش را بشنوم کاش دران لحظه جدایی. زمان باز می ایستاد و عفربه های ساعت پی هم نمی دوید. یادم نمی رود وقتی اخرین نگاهش را همراه با تکان دست حواله ما کرد.

=========================================.

سلام حاج رحمان
دلنوشته هایت دلمان را برد همان جایی که
خاطر خواه همه ماست.
من هم گاهی دلتنگی هایم را با سفر خیالی به نقاط
مختلف روستا جبران می کنم وسعی می کنم برای فرار از ناآرامی های
روز مره زندگی،با تصور  ایّام سپری شده در جای جای
پهن دشت روستا،به آرامش نسبی برسم.
بخصوص امسال که امکان سفر دلچسب ودلخواه به اسمرود
فراهم نشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>