سخن هفته
{{فکر}} ==============> بهتر است که فکر کنم در این جهان خدا هست-ولو آنکه در آن دنیا بفهمم که خدا نیست.به جای اینکه در این جهان فکر کنم که خدا نیست و وقتی که بدان دنیا رسیدم،بدانم که خدایی هست. ==============> آلبرکامو
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 845
<==================> بازدید امروز : 331
<==================> بازدید دیروز : 457
<==================> بازدید این هفته : 2231
<==================> بازدید این ماه : 9164
<==================> بازدید کل : 1105515
<==================>
بایگانی

مگه …

مگه میشه؟!

………………………………………………………………………….

ارسالی:ذوالفقار ستاری اسمرود

…………………………………………………………………………

در سال ۵۹ با خانم معلمی به نام خانم نسیمی ازدواج کردم. ایشان معلم یکی از روستاهای چسبیده به شیراز بودند. و پس از دو سال معلمی،  مدیر مدرسه ای شدند که مختلط بود .

 من آن موقع با ژیانی که داشتم، در راه رساندن ایشان به مدرسه، با محل آشنا شدم .وزمینی در آن جا خریدم، ؤطبقه پایین را مغازه ساختم، خانه ای هم در طبقه بالا .

و این شد شروع قصه عجیب ولی واقعی .

من که اصالتا ایلاتی بودم و مردسالار ، حالا در محل مارا شوهر خانم نسیمی میگفتند .

مگه میشه !!؟

یک وجب سبیل داشتیم وآقای علیرضا بازیار شـــــــــــــــــــــــــــورابی، که درتلویزیون هم کار میکردیم واحساس این که برای خودمان کسی هستیم. تومحل شده بودیم شوهر خانم نسیمی

 دیدم این طور نمیشه به بهانه داشتن بچه وادارش کردم با ۲۰ سال کار بازنشست بشه.

فایده نداشت. شدیم شوهر خانم نسیمی، مدیر سابق.

خوب ما هم بیکار ننشستیم، مهم بود، اصالتمان از دست رفته بود ،مغازه تنها چاره بود مغازه را کردیم قنادی وچند شاگرد با اولویت شاگرد های خانم نسیمی ،ولی فایده نداشت. می گفتند: درب مغازه شوهر خانم نسیمی مدیر سابق کار میکنیم .

این دفعه شاگرد ها را زیاد کردم. بیشتر از دانش آموزان خانم نسیمی مدیرسابق، افاقه نکرد، شاید ده بار شاگرد هارا عوض کردم ،ولی جمعیت آن روستا هم زیادتر می شد، ومریدان خانم نسیمی مدیر سابق ،بیشتر…

کار را توسعه دادیم ،وشیرینی را در جنوب ایران پخش میکردیم، توجنوب ایران سرشناس شدیم، آقای بازیار ، اما باز توی محل ،شوهر خانم نسیمی مدیر سابق.

 فایده نداشت ،مثل این که قسم خورده بودند.

موضوع برای ما مهم بود ،سه تا ماشین پخش خریدم ،وروی چادر های ماشین از چهار طرف نوشتم پخش بازیار ، تلفن بازیار،  قنادی بازیار ،  محلی ها باز میگفتند ماشین قنادی شوهر خانم نسیمی.

 یه تابلو دومتر در ده متر از این تابلوهای گلوپی ،که خاموش روشن میشه نوشتم قنادی بازیار ،مردم محل گفتند: قنادی بازیار شوهر خانم نسیمی.

 از آن محل خانه ام را جا به جا کردم فایده نداشت ،حالا بچه ام ۳۰ ساله شده بود ،دکان را سپردم دست او و خودمو بازنشست کردم ،سه چهار ماهی یکدفعه میرفتم درب مغازه .

حالا دیگه شاگردهای خانم نسیمی بچه داشتند نوه داشتند بچه هاشان میگفتند مغازه شوهر خانم نسیمی مدیر سابق مامان بابا!

تو محل جدید میگن آقای بازیار که خانمش معلمه ،الان یک ساله درب مغازه شوهر خانم نسیمی مدیـــــــــــــــــــــــــــــــــر سابق مدرسه مامان بزرگ وپدر بزرگ ها نرفتم.

درود به همسرم ،خانم نسیمی وهمه معلمها .

………………………………………………………………………..

قصه جالبی بود از یک معلم خوش ذوقِ غیر اسمرودی.
بدون شک،معلمهای عزیز ولایتمان سینه شان پر از اینگونه
خاطرات شیرین وتلخ است که نمونه هایش را از زبان معلم های
اسمرود شنیده ایم وهمچنان چشم انتظار خاطرات خوب این قشر
عزیز وهمه اسمرودی ها هستم.

……………………………………………………………….

 ا لبته فکر می کنم راوی این اتفاق (شوهر خانم نسیمی)
شغل آزاد داشتند ونکته جالب این قصه محبوبیت قشر شریف
معلمی واهمیت جایگاه وپایگاه اجتماعی او دربین  مردم
بخصوص دانش اموزان نسل قدیم هست . واینکه بازشناسی
اطرافبان معلم هم به سبب انتساب به آن معلم ممکن بود.
که امروزه این رویکرد دیگر نیست ویا کمرنگ شده است.
ذوالفقار

…………………………………………………………………

سلام آقای ذوالفقار ستاری عزیز و دوست داشتی

خوش آمدید به سایت آفتاب اسمرود. مطلب ارسالی شما را

که خاطره ای از دوران شغل مقدس معلمی است خواندم و لذت بردم.

 ان شاءالله قلم تان پرجوهر و توانا در این روزگار کرونا ی لعنتی باشد .

با آرزوی سلامتی و تندرستی و موفقیت برای شما از درگاه خداوند متعال.

        الله بخش عسگری اسمرود     

…………………………………………………………………………..

سلام وعرض ادب آقای عسگری بزرگوار

ممنون از لطف جنابعالی

 محبوبیت شما دربین هم نسلهای من  به قوت وقدرت سابق، باقی است.

ما شما رابه تواضع وصفا می شناسیم .

درسالهای اخیر هم از اشعار نغز،که هرروز پخته تر وکاملتر

می شوند بهره مند هستیم .

دیار پرگهر اسمرود،مردان مثل شمارا از جان ،عزیزتر می دارد.

وجودتان بی بلا وعزتتان مستدام باد!

……………………………………………………………………….

ذوالفقار ستاری

3 Responses to مگه …

  • ذوالفقار ستاری اسمرود says:

    سلام
    ا لبته فکر می کنم راوی این اتفاق (شوهر خانم نسیمی)شغل آزاد داشتند ونکته جالب این قصه محبوبیت قشر شریف معلمی واهمیت جایگاه وپایگاه اجتماعی او دربین مردم بخصوص دانش اموزان نسل قدیم هست . واینکه بازشناسی اطرافبان معلم هم به سبب انتساب به آن معلم ممکن بود.
    که امروزه این رویکرد دیگر نیست ویا کمرنگ شده است.

  • سلام شب خوش آقای ذوالفقار ستاری عزیز دوست داشتی .
    خوش آمدید به سایت آفتاب اسمرود. مطالب شما را که خاطره ای از دوران شغل مقدس معلمی است خواندم لذت بردم. انشاالله قلم تان پرجوهر و توانا در این روزگار کرونا ی لعنتی باشد . با آرزوی سلامتی و تندرستی و موفقیت برای شما از درگاه خداوند متعال .

    • ذوالفقار ستاری اسمرود says:

      سلام وعرض ادب آقای عسگری بزرگوار
      ممنون از لطف جنابعالی
      محبوبیت شما دربین هم نسلهای من به قوت وقدرت سابق، باقی است. ما شما رابه تواضع وصفا می شناسیم . درسالهای اخیر هم از اشعار نغز،که هرروز پخته تر وکاملتر می شوند بهره مند هستیم .
      دیار پرگهر اسمرود،مردان مثل شمارا از جان ،عزیزتر می دارد.
      وجودتان بی بلا وعزتتان مستدام باد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>