برگی از خاطرات یک مشاور
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
رحمان اسدی اسمرود
در یکی از دبیرستانها مدتی بود هر از گاهی کفش های بچه ها در نماز خانه گم می شد وسایل شخصی دانش آموزان در کلاس به سرقت می رفت پولهای داخل لباس خدمتگزارمان در ابدارخانه مدرسه سرقت می شد و بدنه ماشینهای بعضی از همکاران خط کشیده می شد دیگر سر و صدای همکاران و اولیا در امده بود در یک جلسه ای در شورای دبیران مدرسه از همکاران خواستم اسامی دانش آموزانی که در کلاسهای درس به خاطر بی انضباطی و عدم انجام تکالیف مورد تنبیه یا تحقیر قرار گرفته اند صادقانه در اختیارم قرار دهند.
پس از دریافت اسامی به مرور زمان شروع کردم از تقویت کننده های مثبت برای اینگونه دانش آموزان تا اینکه روزی صندوق مکاتبه با مشاور مدرسه را باز کردم چندین نامه در صندوق بود پس از مطالعه آنها یکی از این نامه ها توجه ام را جلب کرد نوشته بود اگر معلمان این مدرسه دست از تحقیر و تنبیه من بر ندارند رو در بایستی با شما را کنار می گذارم وچنان بلایی به سرشان بیارم که آن سرش ناپیدا باشد این جمله نشان از اوج نفرت نویسنده نامه داشت چند جمله تکلیف روی یک برگه نوشتم به هر کدام از معلمان یک برگ از این تکلیف را دادم گفتم به دانش آموزان بگویند هر کدام روی یک برگ این جملات را بنویسند.
پس از نوشتن دانش آموزان برگه ها را جمع آوری و به من تحویل دهند پس از تحویل برگه ها نامه ای که از صندوق مشاوره برداشته بودم با یکایک برگه ها مقایسه کردم واز روی دست خط دانش آموز مورد نظر را توانستم شناسایی کنم چندین بار به بهانه های مختلف در سالن یا حیاط مدرسه با او بدون اینکه به جریان مسئله اشاره کنم صحبت کردم از خصایص مثبت او مثل مردانگی و رک بودنش وغیره .
بهش گفتم هر وقت فرصت داشتی سری به اتاق مشاوره بزن کاری باهات دارم پس از چند روزبه دفتر مشاوره آمد تعارف کردم بنشیند شروع کرد به حرف زدن گفت : اقا شما فهمیده ای آن کارهای خلاف را من انجام داده ام؟ گفتم خیر کار خلافی انجام نشده و اگر هم بر فرض هم کار خلافی انجام شده باشد به شما ربطی ندارد اما با چشمان گریان شروع کرد به گفتن حقایق واز بی مهریهای بعضی از معلمان شروع کردم به تعریف و تمجید از او چندین جلسه مشاوره انجام شد از همکارانم ملتمسانه خواستم به جای تحقیر مورد تشویق و شفقت قرار دهند و اگر هم نمی خواهند این کار انجام دهند حداقل کاری به کارش نداشته باشند.
از معاون مدرسه خواستم او را به عنوان انتظامات مدرسه بکار گیرد کم کم و به مرور زمان تغییرات مثبتی در رفتار او ایجاد شد و یکی از مسئولیت پدیر ترین دانش آموزان مدرسه شده بود و مسئولیت انتظاماتی را چنان با عشق و علاقه انجام می داد که انگار یکی از بهترین پستها و مسئولیت ها را به او داده بودند البته کارها در امر مشاوره مدرسه وتغییر رفتار دانش آموزان همه شان اینگونه نتیجه بخش نمی شود ولی معتقدم اگر از بین چندین دانش آموز با چنین رفتارهایی حتی یک نفرشان هم تغییر رفتار دهند یعنی نجات یک نفر از آینده ای نامعلوموعاقبتی غیر قابل پیش بینی.