سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 52
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 52
<==================> بازدید این ماه : 231
<==================> بازدید کل : 2006204
<==================>
بایگانی

خاطره…

خاطره بازی

==================================>

           مشقِ عشقِ یک معلم             

==================================>

                         رحمان اسدی اسمرود                               

سال ۷۱ سالی که اولین سال معلمی و سالی که قصه مشق عشق معلمی را با تمام بی تجربگی هایم تجربه می کردم در روستایی که شاید یکی از محرومترین روستاهای خلخال بود روستای گلگلاب  در ۶ کیلو متری بعد از هشتجین من برای رسیدن به این روستا در روزهای سخت زمستانی باید دو ساعت از هشتجین پیاده می رفتم چرا که این روستا هیچ خودرویی نداشت و کار زمانی سخت تر می شد که برف می بارید چرا که هوای مه الود و ابری زمستانی که در زبان ما معروف به دوروجا می باشد و به قول اهالی روستا در زمان دوروجا پهن در شکم گاوها در این روستا یخ می زند .

 جاده همواره دچار راهبندان بر اثر کولاک و بارش برف بود گاها برف به قدری بود که در جاده ارتفاع آن به بالای زانوی من می رسید در آن زمان من بیماری رماتیسم مفصلی داشتم  و این بیماری کار را برای من سخت تر کرده بود ولی مجبور به تحمل شرایط بودم حالا اگر ازمیان برف و سرما به سلامت بگذرم شاید گرفتار حیوانات وحشی شوم. مه غلیظ جاده که فقط دو متری خود را می دیدم خوف بر جانم می انداخت با این حال پنجشنبه ها برای رفتن به خلخال باید تا ساعت یک ظهر خودم را به هشتجین می رساندم چرا که بعد از ساعت یک دیگر هیچ وسیله ای نبود واخرین مینی بوس تنها شانس من بود انهم اگر جایی برای مسافر داشت با هزار منت و التماس به راننده جایی برای نشستن بر روی بک چهارپایه در وسط راهرو مینی بوس نعمتی دو چندان بود.

  اما این روستا با وجود داشتن مشکلات و محرومیتها و نداشتن آب و برق و تلفن مردمان ان بجز خوبی چیز دیگری ندیدم آدمهای سخت کوش بودند عمده محصولاتشان گندم  بود انها را تنها کسانی می دیدم از خان خود راضی بودند معتقد بودند که باعث آبادنی بوده و کسی بود که چندین تراکتور آورد و کشاورزی را رونق داد زمینهای کشاورزی زرخیزی داشتند .

دو هفته از سال تحصیلی نگذشته بود همکارم -سیروس آقاپور به هشتجین منتقل شد من ماندم و مدرسه که چگونه به تنهایی به پنج پایه باید درس دهم  اما بعد از یک هفته سرباز معلمی را فرستادند که کمک کار من باشد اما بیشر سختی من در مدرسه نبود چرا که تعهدی که به آموزش و پرورش داده بودم همه را به جان خریده بودم و باید شمشیر برنده را علیه جهل و بی سوادی بر می داشتم و دانش آموزانی تربیت می کردم که استعدادهایشان شکوفا شود .

همیشه به دانش آموزان می گفتم که نباید تنها حمل کننده کتاب و قرآن باشیم بلکه باید کتاب را بخوانیم و به ان عمل کنیم و گرنه شامل ایه ۵ سوره جمعه می شویم:

 مثل الذین حملوا التوراه ثم لم تحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا بئس مثل القوم الذین کذبوا بآیات الله والله لا یهدی القوم الظالمین

با معنی وصف حال آنانکه علم تورات بر آنها نهاده شد و بدان مکلف شدند وبه ان عمل نکردند در مثل به حماری می مانند که با کتاب بر پشت کشد و و از ان هیچ نفهمد و بهره نبرد اری مثل قومی که حالشان این است که آیات خدا را تکذیب کردند بسیار بد است وخدا هرگز ستمکاران را راهبری نخواهد کرد

همیشه سعی کردم به دانش آموزان این روستای محروم یاد بدهم که تنها خواندن وحفظ کردن کتابها و قرآن کافی نیست باید عامل به آن باشیم  پس از تدریس وتعطیلی مدرسه سرباز معلم به هشتجین می رفت چرا که ساکن انجا بود و من تنهای تنها می شدم نه تلویزیونی نه ضبط صوتی و نه برقی من بودم و چراغ زنبوری که تازه روشن کردنش را یاد گرفته بودم  اما اهالی روستا بعد از ظهرها و شب ها در قهوه خانه جمع می شدند با هم گپ و گفت می کردند چون منزلم نزدیک به آنجا بود صدایشان را می شنیدم هوس رفتن به قهوه خانه می کردم تا از تنهایی در آیم  اما یاد استاد رحیم درگاهی می افتادم  که می گفت اگر در روستا معلم شدی هرگز پا به قهوه خانه نگذارید چراکه آنها باهم شوخی می کنند به هم پس گردنی می زنند  اگر شما بروی روزی می رسد که با شما هم شوخی می کنند به شما هم پس گردنی می زنند  ان موقع دیگر نباید در ان روستا بمانی.

 سرجایم می نشستم و به خواندن کتاب اکتفا می کردم استاد رحیم  درگاهی می گفت تو اگر در روستا بهترین درس را هم بدهی زمانی مقبول اهالی آنجا می شوی چیزهای دیگر هم بلد باشی از قبیل امپول زدن بلدبودن نماز بر میت خواندن وقتی برف بیاید جاده بسته شود اگر کسی بمیرد و روحانی پیدا نشود اهالی سراغ تو می ایند اگر کسی مریض شود تنها امیدشان معلم روستاست چون آنها فکر می کنند معلم همه چیز می داند اگر اینها را بلد نباشی دیگر اعتبار بین انها نداری.

 این جمله او یک بار هم در روستای کزج تداعی شد نزدیک ادان مغرب بود در منزل را زدند در را باز کردم دیدم پیرزنی است گفت آقا گاومون نیامده یک دعایی بنویسی گرگ گاومان را نخورد خواستم بگویم بلد نیستم گفتم حالا می گوید این معلم چیزی بلد نیست او با امیدی به اینجا امده گفتم باشه می نویسم رفت امدم نشستم با خود گفتم حالا چی بنویسم هرچی فکر کردم عقلم به جایی نرسید رفتم مخابرات ده به پدرم زنگ زدم ازش پرسیدم آنموقع پدرم در مسافرخانه در

تهران کار می کرد گفت ایه الکرسی را بنویس آیه الکرسی را  روی کاغذ نوشتم نخی به چاقو بستم تا دهان گرگ بسته شود ولی نگرانیم این بود اگر گرگ گاو را بخورد به این پیر زن چه جوابی بدهم.

 اول صبح در زده شد در را باز کردم دیدم همان پبر زن هست در دستش ماست وپنیر بود گفت آقا خدا خیرت بده گاوم آمد من خیالم راحت شد که ابرویم پیش او نرفته درس استاد رحیم درگاهی در اینجا گارگر افتاد.

 گوسفندان اول صبح در میدان نزدیک مدرسه جمع می شدند تا چوپان آنها را به صحرا ببرد چایی روی بخاری نفتی مدرسه آماده بود از چوپان خواستم بیاید مدرسه تا همه گوسفندان بیایند چایی بخورد بیرون از مدرسه بودم چوپان با اصرار من جلوتر از من وارد کلاس شد سلام کرد گفتم کسی توی کلاس نیست به کی سلام می کنی چوپان گفت آقای مدیر ،به قرآن روی طاقچه عجب درسی به من داد. گاهی کسانی به ادم درس می دهند که فکر می کنی چیزی بلد نیستند دیدم جمله او نشان از باور و اعتقاد عمیق او دارد.

دیگر از تنهایی تاب تحملم تمام شده بود به اداره رفتم گفتم در آن روستا نمی مانم یا باید کسی را به آنجا بفرستید که با من در آنجا بیتوته کند یا اینکه من هم مدرسه را تعطیل می کنم .کسی گوش شنوایی نداشت گواهی های پزشکی ومدارک که داشتم به کمسیون پزشکی تبریز رفتم پزشکان کمسیون به اتفاق آرا  رای به این دادند که آب وهوای سرد  وپیاده روی طولانی برای بیماری ایشان مضر است با نظر کمیسیون ابلاغم عوض شد به مدرسه ای در هشجین رفتم اما یک ماهی نگذشته بود از اداره دوباره مرا خواستند رفتم اداره معاون اداره گفت از روزی که آمدی روستای گلگلاب بدون معلم مانده گفتم اگر همسایه مان بهزاد مولایی که در روستای برندق سرباز معلم است پیش من بفرستید من به گلگلاب برمی گردم .

 بهزاد مولایی اهل روستای مزجین بود الان رئیس بانک ملت خلخال است ابلاغ بهزاد را برای روستای گلگلاب نوشتند ومن دو باره همراه بهزاد به گلگلاب رفتم  بهزاد در آشپزی سرامد بود من چیزی غیر از تخم مرغ پختن  بلد نبودم  با آمدن او روحیه ام دو چندان شد ودیگر هیچ وقت احساس تنهایی نکردم در یکی از روزها راهنما معلم که برای بازدید از کم و کیف آموزش به مدرسه سر می زد  با موتورش آمد به من گفت شیرینی بده گفتم چی شده گفت حکم استخدام قطعی شما را آورده ام  خیلی خوشحال شدم بالاخره بلاتکلیفی تمام شد شرح حکم :براساس  تاییدیه شماره۴۰۰۸۴/۱۲ تاریخ۷۱/۳/۱۹ هسته گزینش استان آذربایجان شرقی از تاریخ ۷۱/۷/۱ به استخدام قطعی پذیرفته می شوید حقوق و فوق العاده شغل شما طبق بند های الف و ب ستون ۱۹ این حکم از محل اعتبارات اداره پس از کسور قانونی قابل پرداخت می باشد  جمع زیر حکم۱۰۲۲۰۰ ریال.

=================================>

درود به آقا رحمان عزیز وسلام به خاطره های زیبایش
راستی،یک لحظه تصور کنید موقعیت،امکانات اندک،مشکلات بسیار
غربت،تنهایی،دوری از خانواده،دردسرهای ماندن در روستای بدون
امکانات ویاگرفتاریهای سفر در آب و هوای همیشه برف وبارانی خلخال
را وآنگاه مثل من به این باور ویقین برسید که آیا چیزی جز عشق خدمت
می تواند یک جوان را با این همه مشکلات ریز ودرشت،سال های سال
در سنگر تعلیم وتربیت ماندگار کند؟!
درود بر همه معلمان عاشق پیشه ای که با احساس مسئولیت و جانفشانی
به همه ما آموختند که اگر عاشق شغل وکارت باشی،تحمل سخت ترین کارها
نیز  برایت آسان می شود.
بخش انتظار روستائیان از معلم به عنوان همه فن حریف بودن  وبه جمیع
علوم وهنرهاو فنون زمینی وآسمانی مجهز ومسلح بودن،بخش زیبا ی
خاطره آقا رحمان بود که واقعیت ملموس برای هم ماست.
از اینکه آقای اسدی نوانسته اند هنر مندانه ومدبرانه-به کمک پدر مرحوم
از اولین وسخت ترین آزمون-دعا نویسی سربلند وروسفید بیرون بیایند
ما همین الان هم احساس غرور می کنیم وبر خود می بالیم که اسمرودی
“می تواند”.
بخش زیبای دعا نویسی وبه ثمر نشستن آن، انبساط خاطری برای من
داشت که تصور سختی ها ومشکلات آقا رحمان را لحظه ای از خاطرم
برد وسه چهار بار با دل سیر خندیدم.
دلت شاد ولبت خندان،آقا معلم عاشق.

===================================>

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>