سخن هفته
بساط! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ به درویشی گفتند: بساطت را جمع کن، دهانش را بست! :: چه سبکبال و سیکبارند بندگانی که در دنیا اینگونه بساط می کنند. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 807
<==================> بازدید امروز : 76
<==================> بازدید دیروز : 108
<==================> بازدید این هفته : 320
<==================> بازدید این ماه : 7280
<==================> بازدید کل : 1071121
<==================>
بایگانی

راز…

راز آن خط های سفید

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛>

                                رحمن اسدی اسمرود                                    

اشاره:

عرض سلام خدمت آقای سهرابی عزیز

از اینکه گپ و گفت هم ولایتی های عزیر را در سابت  آفتاب اسمرود گذاشتید، بسیار ممنون.

شاید عده ای ببینند و متوجه شوند که اعمال و حرکات آنها  آنگونه که فکر می کنند

پوشیده نیست و اعمالشان رصد می شود، باشد که توبه کنند!

مطلبی در موردیکی از رسوم زیبای قدیم روستا نوشته ام و

خواستم با این داستان که زاییده ذهنم است،  آیین پسندیده

روستای اسمرود- سوت دَیشگی را برای خودم تداعی کنم.

=====================================>

در هوای گرم تابستان صدای جیرجیرکهااز همه جای روستا به گوش می رسید. شبها صدای قورباغه ها صدای دلنشینی برای اهالی داشت .وقتی اول صبح برای شستن دست و صورتم از خانه بیرون می رفتم  ۴یا ۵تا خانم که همه دبه یا قابلمه ای بردست یا روی شانه داشتند، جلوی در خانه ما جمع شده ودر می زدند. از همان بالکن خانه با دیدن رنگ سفید درون ظرفها دانستم که همه شیر آورده اند. با خود گفتم امروز در خانه ما چه خبر است ؟

در زدند، رفتم کلید دان پشت در را کشیدم،  داخل آمدند .به مادرم گفتم امروز چه خبر است؟ گفت امروز نوبت شیر از ان ماست .از نگاهم فهمید که چیزی متوجه نشدم ،توضیح داد  شیرها رانوبتی به خانه یک نفر می برند. مانده بودم چرا هر کسی شیر خودش را نگاه نمی دارد و همه یک جا می برند مادرم گفت  مقدار شیر هر خانه کم است و با آن نمی شود ماست و کره و پنیر و کشک به مقدار کافی درست کرد .همسایه ها باهم قرار می گذارند تا چند روز تمام شیر ها را به خانه یک نفر به صورت نوبتی ببرند تا مقدار آن به حدی برسد که درست کردن ماست و کره و پنیر  و کشک بیارزد ومن تازه دارم می فهمم که این اجتماع یا همان شیر نوبتی، یک شرکت تعاونی کوچک تولید محصولات لبنی است.

همه شیرها را داخل یک دیگ بزرگ ریختند، مادرم با میخ خطوطی را روی دیوار سفید خانه کشید که نشانگر مقدار شیر آورده همسایگان بود، ولی من از آن خطوط هرگز سردر نیاوردم. بعد از ان دیگ را روی اجاق گلی که در دالان خانه بود قرار دادند، بقیه رفتند، فقط مادرم ومادر بزرگم ماندند و با یک قاشق چوبی بزرگ  مادرم از گوشه حیاط کنده درختی آورد و داخل اجاق گذاشت و چوب ریزها را هم اطراف کنده ریخت و با قرار دادن یک گون خشک زیر آنها آتش را روشن کرد.

دود کنده درخت همه جای حیاط پیچیده بود. بالاخره بعد از ساعتی شیر به جوش آمد، دیگ را از روی اجاق پایین آوردند ولی من به صحرا برای گاو چرانی رفتم ،عجله داشتم ظهر  به خانه برگردم و  سرانجام کار را ببینم. روی دیگ را با یک جاجیم پوشانده بودند،فردای آن روز از گوشه حیاط مشک را آوردند فهمیدم که هنوز کار تمام نشده است و اصل کار هنوز باقیست وماست داخل دیگ باید تبدیل به کره و دوغ شود.

ان روز از خیر رفتن به صحرا گذشتم تا ببینم آخر وعاقبت این ماست چه می شود .دیگ را درکنار مشک قرار دادند ،مادرم دهانه مشک را نگه داشته بود مادر بزرگم ماست را با ملاقه داخل مشک می ریخت .دهنم آب افتاده بود، با خود می گفتم چه می شد یک ملاقه از آن ماست دهان من هم بریزند، اخه ما کمتر از آن ماست می خوردیم، بیشتر ماست سوزمه می خوردیم که جندان مزه خوبی نداشت .

بعد از ریختن تمام ماست داخل مشک ،مقداری آب به ان اضافه کردند  ودر مشک را با طناب کوچکی محکم بستند .دو طرف مشک چوب کوچکی بود واین دو چوب  بایک چوب تقریبا یک متری بصورت افقی به هم وصل بود. مشک را بلند کرده وبه طنابی که از سقف دالان آویزان بود،اویزان کردند. مادرم شروع به تکان دادن مشک کرد. حرکات و صدای مشک بسیار منطم و سرعت ثابتی داشت. چندین بار هوس کردم من نیز مشک را تکان بدهم، چند بار تکان دادم ولی دیدم کار سختی است ،زود خسته شدم و دوباره مادرم شروع به حرکت دادن مشک کرد .بعد از ساعتی در مشک باز شد، همان دیگ ماست را زیر دیگ قرار دادند آرام آرام در مشک را باز کردند، دوع داخل مشک باتنطیم فشار دست مادرم بر دهانه مشک به آرامی به داخل دیگ می ریخت.

میانه کار ،کره مثل گلوله برفی  از دهانه مشک روی دوغ در داخل دیگ افتاد .مادرم پارچ پلاستیکی قرمز رنگی را آورد و پر از دوغ کرد ویک کاسه از ان را به من داد، سر کشیدم، بسیار لذیذ بود. کاسه دوم را خودم پر کردم دوبار سر کشیدم، خواستم سومی را بخورم ،مادرم گفت زیاد نخور هر چیزی حتی دوا هم باشد زیاد خوردنش سم است، ولی گذشتن از این دوغ برایم خیلی سخت بود. فردا که به صحرا می رفتم دیدم دوباره از سقف دالان کیسه ای پر آویزان وزیر آن دیگی گذاشته اند. از مادرم پرسیدم این دیگر چیست؟ گفت همان دوغ است که جوشانده ایم وحالا گذاشته ایم آبش برود تا قالب بزنیم وبگذازیم تا خشک شود .

فردا صبح روی پشت بام خانه جاجیم و نایلونی پهن کردند و چکیده دوغ رابا دیگ آوردند وبادست همه را به یک شکل بصورت مثلث  درست کردند.آنجا فهمیدم کشک کشک که میگن همینه .یک آدمک کوچک  هم از کشک درست کردند و وسط کشک ها گذاشتند که نماد نگهبانی بود در برابر هجوم کلاغهای گرسنه ای که در کمین این کشکها بودند.

=====================================================>

سلام آقای اسدی.بالاخره روز موعود رسید ویکی دیگر از معلمان خوش ذوق دیارمان دست به قلم شد.انتظارمن از معلمان اسمرود ،که بیشترین تعداد کارمندان در بخش فرهنگی را به خود اختصاص داده اند،خیلی زیاد بوده وهست که مرا در اداره آبرومندانه سایت یاری کنند.البته آقا رحمن ستاری وآقا ذوالفقار کمک فراوانی طی سالیان گذشته داشته اند،که جای قدر دانی است.شما هم با این نوشته خوب داستان گونه عالی،به یک سنت جالب روستایمان اشاره کرده ایدکه این نگاه جالب جای قدر دانی دارد.(الف )را که گفتید،ان شاء الله تا(ی) همراه ما خواهید بود وکاربران سایت از نوشته های شما بیشتر بهره مند خواهند شد.

در ضمن نقل است که شما درعالم طنز هم خوش قریحه هستید،در این وادی هم طبع آزمایی کنید که خریداریم.

منتظر آثار قلمی سایر دوستان،بخصوص معلمان عزیز اسمرودی هستیم.سینه شما پراز خاطرات ناگفته است

بسم الله…

===================================================>

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>