سخن هفته
بیدار و دار ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ عارف قزوینی که در سال 1312،در پنجاه وسه سالگی در همدان،بدون زن وفرزند،در کمال غربت در گذشت،رفیقی داشت به نام حسیم خان که در زمان قرارداد 1919 او را در کرمانشاه به دار آویختند وعارف در مرگ او سرود: ............................................... بیدار هر که گشت در ایران،رود به دار// بیدار وزندگانی بی دارم آرزوست ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ منبع:نای هفت بند//دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی
آمار سایت
افراد آنلاین : 5
<==================> تعداد نوشته ها : 761
<==================> بازدید امروز : 823
<==================> بازدید دیروز : 918
<==================> بازدید این هفته : 4483
<==================> بازدید این ماه : 8589
<==================> بازدید کل : 1022420
<==================>
بایگانی

سفر…

سفر با بهار                    

======================================>

محمد ولی سهرابی اسمرود                     

======================================>

سلام بر هم ولایتی های عزیز وطرفداران همیشگی روستاهای محمود آباد

سوران،چنار،یوزناب وهمه کاربران گرامی سایت آفتاب اسمرود.عذر تقصیر

بنده را به خاطر کم کاری در ماه های اخیربپذیرید.

=======================================>

ایام تعطیلات نیمه خرداد، طاقتمان از نامهربانی کرونا طاق وصبرمان از خانه نشینی لبریز شد و دل به دریا زدیم

و زدیم جاده سرچم وپیش به سوی خلحال. خداوند از سر تقصیرات ما وهمه کسانی که توصیه های بهداشتی

وایمنی ناشی از عوارض کرونا را نادیده گرفتند،بگذرد!

 

در طول مسیر سرچم ،هنوز جلوه های زیبای بهار خود نمایی می کرد وطبعت دلربا وچشم نواز بود.

خدا را شاکر بودیم که در وانفسای جولان کرونا، باز فرصتی دوباره یافتیم تا زیبایی های خلقت را نظاره گر باشیم.

سرچم هرچند برای رانندگی خسته کننده است،اما طبیعت بکر،دره ها وتپه های سنگی وکوه های سر به فلک کشیده،خیزش وجنبش قزل اوزن و…زیبایی های ویژه ای را فرا روی رهگذران به تماشا می گذارد.

در هر گذر از این مسیر،همیشه پل قزل اوزن وتماشای رودخانه،از عادات ما بود که در این سفر بارش سیل آسای باران، همراه با غرش رعد وبرق که از مرز زنجان شروع شده بود،این فرصت را از ما گرفت.

با باران  شدید،که هوای دلچسبی را برای خلخال به ارمغان آورده بود،وارد خلخال شدیم و خدا را هم شکر کردیم که سالم رسیدیم،چون غرش رعد وبرق چنان طوفانی و برق آسا بود که صاعقه گویی درست وسط اتوبان فرود می آمد واین صحنه بارها وبارها تکرار می شد.

برای اینکه از تماشای دشت کرمان وزیبایی های تالش بی بهره نمانیم، روز بعد عازم تالش شدیم،هرچند قصل

رویایی وگل وبلبل دشت روبه پایان بود،اما هنوز این دشت زیبا ،با گلهای رنگارنگش از مهمانان خود پذیرایی می کرد.

در پهن دشت کرمان دنبال گمشده ای هم می گشتیم-شقایقهای گلگون که هم فصلش رو به پایان بود وهم دست تطاول آدمهای عصیانگر، این گلهای زیبا را رفته رفته برای همیشه از دل ودیده مسافران مشتاق دور  می کند!

چند شاخه که معمولا از تیر رس و دست رس آدمیزاد در آمان مانده بودند،  در گوشه وکنار دشت جلوه گری می کردند.

ظهر سری به بندیر بلاغی اندبیل زدیم،حکایت همیشگی بی توجهی به بهداشت وحفاظت از محیط زیست

وتفرجگاه ها،  در این جنگل بکرهم آزار دهنده بود.

هجوم فوج فوج گردشگر، کوهنورد،طبیعت گرد و…که علاوه بر تخریب محیط زیست،صحنه های نازیبای شئونات اخلاقی را هم زیر پا گذاشته بودند،نشان از بی تدبیری مسئولان محلی برای سر وسامان دادن این مکان زیبا وبهره مندی حساب شده از این مواهب طبیعی است.مثلا اخذ ورودی از هر گردشگر  وهزینه برای  نظم ونظام بخشیدن به اسکان مسافران وتوجه به حفظ بهداشت وزیبایی محیط زیست می تواند یکی از این اقدامات باشد.

چون سالها پیش ماهی قزل آلای اندبیل را مزه مزه کرده بودیم وخوشمان آمده بود، پیشنهاد دادم  امسال که

بچه ها  همراه ما نیستندتا از ماهی خوردن آه وناله کنند، از فرصت استفاده کنیم وبا خیال راحت ماهی بخوریم.

چنین شد وکباب ماهی ها را هم به خود پرورش دهندگان سپردیم وانصافا خوب هم پخته بودند.

لذت ماهی خوری این بود که اولا ماهی فروش کمی تا قسمتی با من ،به واسطه دوستان همکلاسی اندبیلی در دبیرستان،دانشگاه وهمکاران جهاد،آشنا در آمد وچون من میزبان حساب می شدم وخانواده باجناق مهمان

یک عدد ماهی هم اضافه سفارش داده بودم ووقتی در آلاچیقشان خوردن نهار تمام شد،باجناق تبریزیم گفت:

به قول فلان همکار:غذا در سفر وقتی می چسید که بروی پای حساب وکتاب و بگویند: حساب شده!

گفتم:پس به شما خیلی می چسبد! رفتم برای حساب وکتاب، گفت: اون آقا حساب کرده!

نمی دانم کی از غفلت من سوء استفاده کرده بود که من از قافله عقب ماندم واینگونه به خیر وخوشی گذشت

وبا اصرار من برای پخت یک ماهی اضافه و حساب  توسط باجناق،لذت ماهی خوردن  هم دوچندان شد!!

من عزم کرده بودم بدون دیدن اسمرود بر نگردم،امابرنامه ریزی سفر ما  اینگونه نبود، اما من مصر شدم که

تنها سری به ولایت بزنم.

خانم وخواهر خانم اوایل ازدواج ما اسمرود آمده بودند- با مینی بوس مرحوم  جبرائیل کشاورز،که یکی دوتا

گوسفند هم همسفر ما بودند وبرگشتنی، چنان بارانی آمد که ناچار شدیم با تراکتور محمود آبادیها برگردیم

وهرچند بعدا باخانم چندین بار اسمرود رفته بودیم،اما خواهر خانم آن سفر رویایی! را هرگز فراموش نکرده وخیلی مشتاق سفر به اسمرود نبود وباجناقم که دکتر دامپزشک است وروستا دیده،با من هم رای شد که اهلبیت را

به حال خود بگذاریم وبا هم برویم اسمرود. دیدند عزم ما جزم است وبی ما جایی هم نمی توانند بروند، همسفر ما شدند و۵ عصر پیش به سوی اسمرود.وقتی از شهر خارج شدیم،گفتم:
از اینجا به بعد جاده روستای ماست،ببینیدخود تبریز هم چنین جاده ای ندارد!!

تا سه راه گزاز با تعریف وتمجید من،طی مسیر کردیم  ووقتی به جاده خاکی ارسون رسیدیم،گفتم از اینجا به

بعد دیگر جاده مال اسمرود نیست وجاده روستاهای دور وهمجوار است که آسفالت هم نکرده اند !

از جاده اختصاصی اسمرود بردم وهرچند ماشینشان خوب و سرحال بود،اما در اتک دنده نه وباش دنده نه و ورودی اسمرود،چندین بار صدای یا الله ویا ابوالفضل اهلبیت بلند شد وبه باغدالی که رسیدیم،با ماشین آقای اسد الله اسدی روبه رو شدیم  وپیاده شدیم وبا خانواده آقایان اسدی واسدیان سلام وعلیکی کردیم و

پس از جابه جایی پر دردسر ماشینها در باغدالی،گفتم البته قرار بود جاده را دو بانده بکنیم که این مشکلات پیش نیاید، ولی در اولویت کار  دولت تدبیر وامید قرار نگرفت!

زیبایی های طبیعت  وتعریف وتمجید من تا حدودی جاده ناسازوناهموار را تحت ناثیر قرار داده بود و همراهان از آمدن ودیدن مناظر خوب روستا،اخساس خوبی داشتند،اما من فراتر از احساس خوب،احساس لذت هم می کردم.

از کوردیر تا اسمرود می شد حضور وهیاهوی مردم در روستا را دید وشنید که بیشتر در حال چیدن گیاهان فصلی ویا گشت وگذار در دشت دمن بودند.به هر حال، دراسمرود بوی زندگی ونشاط جاری بود واین،حس خوبی به آدمی

می داد.

نیم ساعتی مهمان آقا  شمسعلی ونارن بی بی بودیم وپذیرایی شدیم وازمسیر محمود آباد برگشتیم.

هرچند من دوست داشتم سفر طولانی باشد وبیشتر برای گشت وگذار وقت بگذارم،اما شرایط بیشتر از این اجازه

نداد و همین اندک لحظات عبور وحضور،کلی برایم انرژی بخش بود.

شیرینی سفر کوتاه ما باملاقات با آقای کربلایی صاحبعلی رضایی در پیردیبی ،که از کار برداشت علوفه بر می گشت ویاد بیچین ۴۰ سال پیش را در ذهنم مجسم کرد، دوچندان شد وشیرین تر از آن ،خر سواری لحظه ای ،به یاد آن

دوران  طلایی که هنگام برگشت،خر خالی هم پیدا نمی کردیم سوار شویم!

آقای رضایی می گفت:آقای سهرابی؛ خرهای این دور وزمانه هم از آن خرهای قدیم نیستند،قدیم خرها حسرت کنگر وقالقان می خوردند ولی الان حتی گیره وچاودار و… را نمی خورندو به کمتر از یونجا و خاشا وعلفهای لذیذ وظریف رضایت نمی دهند!البته آقای اللهیاری این حیوان را در ناز ونعمت بزرگ کرده واز دور گردنش هم مشخص است!

توضیح این نکته ضروری است که به یاد وهوای دوران کودکی ونوجوانی، بایک پرش وخیزبلند، بر پالان خر فرود آمدم وشانس آوردم که از آن طرف باسر فرود نیامدم!

وسفر کوتاه ما اینگونه به پایان آمد و دفترسفر نامه کوتاه هم اینگونه بسته شد ،تا عمر دگر وسفری دیگر!

چند عکس از سفر،سوغاتی که هر مسافری باید همراه خود برای سایت ارمغان بیاورد!

 

درمسیر سرچم

 

 

گشتی در دشت کرمان،با دکتر افخم نیا وآقا علیرضا

در بندر بولاغی هم ساعات خوشی زا سپری کردیم.

 

 

به ازناو هم سری زدیم

سری به سید دانیال زدیم وبادر بسته اش مواجه شدیم.

 

وحسن ختام سفر به اسمرود در قاب چند عکس

=================================>

دالان خیال!                

==================================>

رحمان ستار اسمرود                   

==================================>

با سلام

سفرنامه اقامحمد ولی را در سایت اسمرود خواندم. دقایقی دل مارا از دالان خیال و سرگشتگی فارغ نمود. تصاویر ضمیمه شده از اسمرود حکایت از سراشیبی طبیعت به سمت پیری است، با اینکه  هنوز نشاط هست ولی مثل چندروز گذشته نیست.

در هر حال، امیدوارم بهره مندی وافری از طبیعت نسیبتان شده باشد. چون من  به بهانه ابیاری غلامعلی قیاسی گه گاه در رفت و امد هستم ،امسال احتمالا به دفعات رفت وبرگشتم اضافه شود، چرا که اخویها همچنان در اقبلاغ مستقر نشدند. داداش پرویز با خانواده رفت ولی بیشتر از یک هفته دوام نیاورد و اظهار دلتنگی نمود .اغلب هم در خلخال می ماندند ،بدون داداش زعفر دوام نیاورد.بلکه ان شا الله رفتن دسته جمعیشان فراهم شود.

البته این بهانه رفت و برگشتنم نباشد واقعا به افسردگی شدید مبتلا می شدم. من نمی دانم دوستان چگونه مدام در منزل هستند و چگونه ایام را می گذرانند ؟

همواره شاد و بانشاط باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>