سخن هفته
نیاز! »»»»»»»»»»»»» ای خدای بزرگ؛ تو چه باشی و چه نباشی، من اکنون سخت به تو نیازمندم؛ تنها به این نیازمندم که تو باشی »»»»»»»»»»»»»» دکتر علی شریعتی »»»»»»»»»»»»»» منبع: شریعتی؛از شکّ تا یقین احمد راسخی لنگرودی
آمار سایت
افراد آنلاین : 4
<==================> تعداد نوشته ها : 686
<==================> بازدید امروز : 322
<==================> بازدید دیروز : 477
<==================> بازدید این هفته : 2746
<==================> بازدید این ماه : 16634
<==================> بازدید کل : 890509
<==================>
بایگانی

سالروز…

سالروز رحلت حضرت ختمی مرتبت

“حضرت محمّد(ص)”

وایّام شهادت کریم اهلبیت

“امام حسن مجتبی(ع)”

وشهادت حضرت

“امام رضا(ع)”

را تسلیت وتعزیت می گوئیم.

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»>

صلح امام حسن(ع)

-نوشته: شیخ راضى آل یاسین

- ترجمه: آیت الله سیدعلى خامنه اى

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»>

اینک که با فراهم آمدن ترجمۀ این کتاب پر ارزش و نامى، جامع ترین و مستدل ترین کتاب دربارۀ «صلح امام حسن» در اختیار فارسى زبانان قرار می گیرد؛ این جانب یکى از آرزوهاى دیرین خود را بر آورده مى یابم و جبهۀ سپاس و شکر بر آستان لطف و توفیق پروردگار مى سایم.

 

پیش از این که به ترجمۀ این کتاب بپردازم، مدت ها در فکر تهیۀ نوشته اى در تحلیل موضوع صلح امام حسن بودم و حتى پاره اى یادداشت هاى لازم نیز گرد آورده بودم، ولى سپس امتیازات فراوان این کتاب مرا از فکر نخستین بازداشت و به ترجمۀ این اثر ارزشمند وادار کرد. مگر که جامعۀ فارسى زبان نیز چون من از مطالعۀ آن بهره گیرد و هم براى اولین بار دربارۀ این موضوع بسى با اهمیت، کتابى از همه و جامع، در معرض افکار جویندگان و محققان قرار گیرد.

 

***

 

پدرش، امیرمؤمنان على بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه دختر پیامبر خدا است – درود و رحمت خدا بر آنان. در تاریخ، از این کوتاهتر و در عالم نسب ها، از این پر شرافت تر، نسبى وجود ندارد .

 

در شهر مدینه، شب نیمۀ ماه رمضان سال سوم هجرت، تولد یافت. فرزند نخستین پدر و مادرش بود. رسول اکرم – صلى الله علیه و آله – بلافاصله پس از ولادتش، او را گرفت، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس براى او گوسفندى قربانى کرد، سرش را تراشید و هموزن موى سرش – که یک درم و چیزى افزون بود – نقره به مستمندان داد. دستور داد تا سرش را عطر آگین کنند و از آن هنگام، آئین عقیقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد، پدید آمد .

 

او را «حسن» نام داد و این نام در جاهلیت سابقه نداشت و کنیۀ او را «ابومحمد» نهاد و این تنها کنیۀ اوست. لقب هاى او: السبط است و السید و الزکى و المجتبى و التقى.

 

همسران او عبارتند از:«ام اسحاق» دختر طلحه بن عبیدالله، «حفصه» دختر عبدالرحمن بن ابى بکر،«هند»دختر سهیل بن عمرو و«جعده» دختر اشعث بن قیس٫ و این آخرین،همان است که به اغواى معاویه، او را مسموم و شهید کرد. به یاد نداریم که تعداد همسران او در طول زندگى اش از هشت یا ده – به اختلاف دو روایت – تجاوز کرده باشد. با این توجه که «ام ولد»هایش(۱)هم داخل در همین عددند. مردم به او ازدواج هاى زیادى نسبت داده و در تعیین عدد آن به میل خود راه مبالغه پیموده اند. برایشان پوشیده مانده که ازدواج هاى زیادى که با این اعداد بدان اشاره کرده اند و بعضى ها هم آن را وسیلۀ عیبجویى قرار داده اند؛ اگر هم بوده، به معناى ازدواج براى شرکت در زندگى نبوده، بلکه حوادثى بوده که اوضاع و احوال قانونى و شرعى آن را ایجاب می کرده و قهراً در این موارد ازدواج و طلاق هم از هم جدا نیست و این خود دلیل وضع و موقعیت مخصوص این ازدواج هاست. یقیناً ازدواج زیاد در صورتى که شرایط و اوضاع قانونى و شرعى آن را ایجاب کند، در خور ملامت نخواهد بود؛ بلکه این خود با توجه به موجباتى که آن شرایط را پیش می آورده، نشانۀ قدرت امام در عقیدۀ مردم مى باشد؛ ولى عیبجویان شتابزده، نه حقیقت را دانسته اند و نه نادانى خود را؛ و اگر پاسخ امام حسن را به «عبدالله بن عامر بن کریز» ــ که آن حضرت با زن قبلى او ازدواج کرده بود ــ مى شنیدند؛ زبان انتقاد در کام می بردند. فرزندان آن حضرت از دختر و پسر ۱۵ نفر بوده اند؛ به نامهاى: زید،حسن،عمرو،قاسم،عبدالله، عبدالرحمن،حسن اثرم،طلحه،ام الحسن ،ام الحسین ،فاطمه، ام سلمه،رقیه،ام عبدالله و فاطمه.

 

نسل او فقط از دو پسرش: حسن و زید، باقى ماند و از غیر این دو انتساب به آن حضرت درست نیست. هیچکس از جهت منظر و اخلاق و پیکر و رویّه و مجد و بزرگوارى، به رسول اکرم شبیه تر از او نبود. وصف کنندگانش او را این چنین ستوده اند و گفته اند:داراى رخساره اى سفید آمیخته به اندکى سرخى، چشمانى سیاه، گونه اى هموار، محاسنى انبوه،گیسوانى مجعد و پر، گردنى سیمگون، اندامى متناسب، شانه اى عریض، استخوانى درشت، میانى باریک، قدى میانه، نه چندان بلند و نه کوتاه، سیمایى نمکین و چهره اى در شمار زیباترین چهره ها بود.

 

و یا چنان که شاعرى سرود:

 

هیچ زیبایى و حسنى به خاطر هوشمندان نگذشته،

مگر آن که او را از آن زیبایى بهره اى خاص بود.

پیشانى او در زیر طرۀ گیسویش بدان می مانست که:

ماه تمامى، تاجى از شام تاریک، بر سر نهاده باشد.

بوى دلاویز او از «عنبر» خاکیان برتر بود -

و از مشک آنان گفتى که آن عطرى آسمانى است.

 

ابن سعد گفته است:«حسن و حسین به رنگ سیاه، خضاب می کردند.»

 

و اصل بن عطاء گفته است: «در حسن بن على، سیماى پیمبران و درخشندگى پادشاهان بود.»

 

بیست و پنج بار حج کرد پیاده، در حالی که اسب هاى نجیب را با او یدک مى کشیدند.

 

هرگاه از مرگ یاد مى کرد، می گریست و هرگاه از قبر یاد مى کرد، مى گریست و هر گاه محشر را و عبور از صراط را به یاد می آورد می گریست و هرگاه به یاد ایستادن به پاى حساب مى افتاد، آن چنان نعره مى زد که بیهوش مى شد و چون به یاد بهشت و دوزخ مى افتاد، همچون مار گزیده به خود مى پیچید.از خدا طلب بهشت مى کرد و به او از آتش پناه مى برد. و چون وضو مى ساخت و به نماز مى ایستاد، بدنش به لرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد.

 

سه نوبت، دارایی اش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت و با این همه، در تمامى حالات به یاد خدا بود گفته اند:«در زمان خودش، آن حضرت عابدترین مردم و بى اعتناترین مردم به زیور دنیا بود.»

 

در سرشت وطینت او برترین نشان هاى انسانیت وجود داشت. هر که او را می دید، به دیده اش بزرگ می آمد و هر که با او آمیزش داشت، بدو محبت مى ورزید و هر دوست یا دشمنى که سخن یاخطبۀ او را مى شنید، به آسانى درنگ مى کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پایان برد.

 

ابن زبیر(به نقل ابن کثیرج ۸ ص ۳۷) گفته است:«به خدا، زنان از مثل حسن بن على نمى شکیب اند.»

 

محمد بن اسحاق گفت: «پس از رسول خدا (ص)هیچکس از حیث آبرو و بلندى قدر، به حسن بن على نرسید. بر در خانه اش فرش مى گستردند و چون او از خانه بیرون می آمد و آنجا مى نشست، راه بسته مى شد و به احترام او کسى از برابرش عبور نمی کرد و او چون مى فهمید، برمی خاست و به خانه می رفت و آنگاه مردم رفت و آمد می کردند.»

 

در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده به راه ادامه داد. در کاروان کسى نماند که بدو تأسى نجوید و پیاده نشود؛ حتى سعد بن ابى وقاص که پیاده شد و در کنار آن حضرت راه افتاد.

 

«مدرک بن زیاد» به ابن عباس – که براى حسن و حسین رکاب گرفته بود و لباسشان را مرتب می کرد- گفت:«تو از اینها سالخورده ترى! رکاب برایشان می گیرى؟» وى جواب داد:«اى فرو مایۀ پست! تو چه می دانى اینها کى اند! اینها پسران رسول خدایند. آیا این موهبتى از جانب خدا بر من نیست که رکابشان را بگیرم و لباسشان را مرتب کنم؟»

 

با این شأن و منزلت، تواضعش چنان بود که: روزى بر عده اى مستمند می گذشت و آنها پاره هاى نان را بر زمین نهاده و خود روى زمین نشسته بودند و می خوردند. چون حسن بن على را دیدند، گفتند:«اى پسر رسول خدا، بیا با ما هم غذا شو!» فوراً از مرکب فرود آمد و گفت:«خدا متکبران را دوست نمی دارد» و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به میهمانى خود دعوت کرد وهم غذا به آنان داد و هم پوشاک.

 

بخشش و کرم او آنچنان بود که مردى حاجت نزد او آورد. آن حضرت به او گفت:«حاجتت را بنویس و به ما بده». و چون نامۀ او را خواند، دو برابر خواسته اش بدو بخشید. یکى از حاضرین گفت:«این نامه چقدر براى او پر برکت بود،اى پسر رسول خدا!»فرمود:«برکت آن براى ما بیشتر بود؛زیرا ما را از اهل نیکى ساخت. مگر نمی دانى که نیکى آن است که بى خواهش به کسى چیزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى دهند، بهاى ناچیزى است در برابر آبروى او. شاید آن کس شب را با اضطراب و میان بیم و امید به سر برده و نمی دانسته که آیا در برابر عرض نیازش، دست رد به سینۀ او خواهى زد یا شادى قبول به او خواهى بخشید و اکنون با تن لرزان و دل پر تپش نزد تو آمده؛آنگاه اگر تو فقط به قدر خواسته اش به او ببخشى، در برابر آبرویى که نزد تو ریخته، بهاى اندکى به او داده اى».

 

وقتى به شاعرى، عطیه اى داد، یکى از حاضرین گفت:«سبحان الله! به شاعرى که معصیت خدا می کند و بهتان مى زند، بخشش مى کنى؟» فرمود:«بندۀ خدا! بهترین بخشش از مال آن است که با آن آبروى خود را نگاه دارى. همانا یکى از انواع جویا شدن خیر آن است که از شرّ بپرهیزى».

 

مردى از او چیزى خواست، به او پنجاه هزار در هم و پانصد دینار عطا کرد و فرمود:«کسى را براى حمل این بار حاضر کن». و چون کسى را حاضر کرد، رداى خود را بدو داد و گفت: «این هم اجرت باربر».

 

عربى نزد او آمد فرمود:«هر چه ذخیره داریم به او بدهید». بیست هزار درهم بود، همه را به عرب دادند. گفت: «مولاى من! اجازه ندادى که حاجتم را بگویم و مدیحه اى در شأن تو بخوانم!» آن حضرت در پاسخ، اشعارى انشاء کرد بدین مضمون که:«بیم فرو ریختن آبروى آن کس که از ما چیزى مى خواهد، موجب مى شود که ما پیش از خواهش و سؤال او، بدو ببخشیم.»

 

مدائنى روایت کرده که:«حسن و حسین و عبدالله بن جعفر به راه حج می رفتند، توشه و تنخواه آنان گم شد، گرسنه و تشنه به خیمه اى رسیدند که پیرزنى در آن زندگى می کرد. از او آب طلبیدند گفت: این گوسفند را بدوشید و شیر آن را با آب بیامیزید و بیاشامید. چنین کردند. سپس از او غذا خواستند؛ گفت:همین گوسفند را داریم، بکشید و بخورید. یکى از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقدارى بریان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پیرزن گفتند:«ما از قریشیم، به حج می رویم؛چون باز گشتیم نزد ما بیا با تو به نیکى رفتار خواهیم کرد.» و رفتند.

 

شوهر زن که آمد و از جریان خبر یافت، گفت: واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس می کشى؛ آنگاه می گویى:از قریش بودند؟!

 

روزگارى گذشت و کار بر پیرزن سخت شد. از آن محل کوچ کرد و به مدینه عبورش افتاد. حسن بن على، او را دید و شناخت. پیش رفت و گفت: مرا مى شناسى؟ گفت نه! گفت: من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم. و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر به او دادند. آنگاه او را نزد برادرش حسین بن على فرستاد. آن حضرت نیز به همان اندازه بدو بخشید و او را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد و او نیز عطایى همانند آنان به او داد.

 

دو مرد، یکى از بنى هاشم و دیگرى از بنى امیه، با یکدیگر مجادله داشتند. این می گفت قوم من بزرگوارترند و آن می گفت قوم من. قرار شد هر یک نزد ده نفر از مردم قوم و طایفۀ خود بروند و چیزى بخواهند. اموى نزد ده تن از بنى امیه رفت. هر یک، ده هزار درهم به او دادند و اما هاشمى، ابتدا نزد حسن بن على آمد. آن حضرت دستور داد صدو پنجاه هزار درهم به او بدهند؛ سپس نزد حسین بن على رفت.آن حضرت پرسید:پیش از من به کسى مراجعه کرده اى؟گفت: آرى، به برادرت حسن. فرمود:من قدرت ندارم بر عطیۀ سرور خود چیزى بیفزایم. او نیز صد و پنجاه هزار درهم به این سائل داد.

 

مرد اموى آمد با صد هزار درهم که از ده کس گرفته بود و مرد هاشمى آمد با سیصد هزار درهم که از دو تن گرفته بود. اموى از این تفاوت خشمگین شد؛ پول را به صاحبانش رد کرد و آنان هم پذیرفتند و هاشمى نیز همین کار را کرد، ولى حسنین نپذیرفتند و گفتند:خواهى بردار و خواهى بر خاک بیفکن؛ ما عطاى خود را باز نمى ستانیم.

 

روزى غلام سیاهى را دید که گرده نانى در پیش نهاده، یک لقمه می خورد و یک لقمه به سگى که آنجاست می دهد. از او پرسید:چه چیز تو را به این کار وامی دارد؟ گفت:شرم می کنم که خودم بخورم و به او ندهم. حسن علیه السلام به او فرمود:«از اینجا حرکت نکن تا من برگردم»؛ و خود نزد صاحب آن غلام رفت،او را خرید،باغى را هم که در آن زندگى می کرد خرید.غلام را آزاد کرد و باغ را بدو بخشید.

 

و به جز اینها، سخن در کرم و بخشش او فراوان است که ما اکنون در صدد بیان آنها نیستیم. حلم و گذشت او چنان بود که – به گفتۀ مروان – با کوه ها برابرى می کرد.

 

زهد و بى اعتنایى او به زیور دنیا آنچنان بود که «محمد بن على بن الحسین بن بابویه»(متوفى به سال ۳۸۱ هجرى)کتابى را به نام:«زهد الحسن علیه السلام» بدین صفت او اختصاص داد و در این باره همین بس که از همۀ دنیا یکباره به خاطر دین صرف نظر کرد.

 

او سرور جوانان بهشت و یکى از دو نفرى است که دودمان پیامبر منحصراً از نسل آنان به وجود آمد، و یکى از چهار نفرى است که رسول خدا با آنان به مباهلۀ نصاراى نجران حاضر شد، و یکى از پنج نفر اصحاب کساء، و یکى از دوازده نفرى است که خدا فرمانبرى آنان را بر بندگانش واجب و فرض ساخته و او یکى از کسانى است که در قرآن کریم پاک و منزه از پلیدى معرفى شده، و یکى از کسانى است که خدا دوستى آنان را پاداش رسالت پیامبر دانسته، و یکى از آنان که رسول اکرم ایشان را هموزن قرآن و یکى از دو دست آویز گران وزن قرار داده و او ریحانۀ رسول خدا و محبوب اوست و آن کسى است که پیامبر دعا می کرد خدا دوستدار او را دوست بدارد.

 

افتخارات او به قدرى است که یاد کردن آنها به طول مى انجامد و تازه پس از بیانى دراز به آخر نمى رسد.

 

پس از وفات پدرش، مسلمانان با او به خلافت بیعت کردند. در همان مدت کوتاه حکومتش، به بهترین شکلى کارها را اداره کرد. در پانزدهم جمادى الاولى سال ۴۱(بنابر صحیح ترین روایت ها) با معاویه قرار صلح منعقد ساخت و با این کار، هم دین را حفظ کرد و هم مؤمنان را از قتل نجات داد و در این کار بر طبق آموزش خاصى که به وسیلۀ پدرش از پیامبر دریافت کرده بود،عمل نمود. دوران خلافت رسمى و ظاهرى او، هفت ماه و بیست و چهار روز بود .

 

پس از امضاى قرار داد صلح، به مدینه بازگشت و در آن شهر اقامت گزید و خانۀ او براى ساکنان و واردان آن شهر، دومین حرم شد و او خود در این هر دو حرم، جلوه گاه هدایت و فرازگاه دانش و پناهگاه مسلمانان گشت. دور و بر او مردمى از شهرهاى دوردست گرد آمدند. براى فهم و شناخت دین و سپس رفتن و قوم خود را از قهر و عذاب بیم دادن و اینها، همان شاگردان و حاملان دانش او و راویان از او بودند و حسن بن على به خاطر علم و دانش فراوانى که خدا بدو ارزانى داشته بود و هم به خاطر قدر و منزلت بلندى که در دل مردم داشت؛ تواناترین بشر بود براى پیشوایى امت و رهبرى فکرى آنان و درست کردن عقایدشان و متحد ساختن و بهم بستن ایشان. نماز صبحگاه را که می خواند، تا بر آمدن آفتاب در مسجد رسول خدا مى نشست و به ذکر خدا مى پرداخت. بزرگان و برگزیدگان مردم گرد او مى نشستند و او با آنان سخن می گفت. ابن صباغ(در کتاب الفصول المهمه، ص ۱۵۹)مى نویسد:«مردم گرد او جمع مى شدند و او با سخنان خود عقده هاى علمى را مى گشود و ایرادهاى مخالفین را پاسخ مى داد.»

 

چون حج می گزارد،در هنگام طواف، مردم براى این که به او سلام کنند آنچنان از دحام می کردند که گاه نزدیک بود خود او پایمال شود!

 

او را بارها مسموم کردند(در یکى از فصول کتاب مشروحاً خواهد آمد).در آخرین بار بود که احساس خطر کرد. به برادرش حسین علیه السلام گفت:«من به زودى از تو جدا خواهم شد و به پروردگارم خواهم پیوست. بدان که مرا مسموم کرده و کبدم را تباه ساخته اند. من خود عامل و سبب این کار را مى شناسم و در پیشگاه خدا از مسبب آن دادخواهى خواهم کرد. سپس فرمود:«مرا در کنار رسول خدا به خاک سپار، زیرا من به او و خانۀ او اولی ترم(۲)؛ ولى اگر نگذاشتند، تو را به حق آن پیوندى که به خدا نزدیکت ساخته و به خویشاوندى نزدیکى که با پیامبر خدا دارى سوگند می دهم که نگذارى به خاطر من قطرۀ خونى ریخته شود. بگذار تا رسول خدا را ملاقات کنیم و نزد او از دشمنان دادخواهى نماییم و جفاى مردم را به او باز گوییم.»

 

سپس سفارش هاى لازم را دربارۀ خاندان و فرزندانش و آنچه از خود به جا گذارده بود، به او کرد و او را به آنچه پدرشان على در لحظۀ مرگ وصیت کرده بود، وصیت نمود و جانشینى او را به شیعیان اعلام کرد و در روز ۱۷ ماه صفر سال ۴۹ وفات یافت.

 

ابوالفرج اصفهانى نوشته است:«معاویه می خواست براى پسرش یزید بیعت بگیرد و در انجام این منظور،هیچ چیز براى او گرانبارتر و مزاحم تر از حسن بن على و سعد بن ابى وقاص نبود. بدین جهت هر دو را با وسائل مخفى مسموم کرد.»

 

و بسى روشن است که فجایع بزرگى از این نوع، همچون تازیانه اى بر پیکر خواب رفته و تخدیر شدۀ مردم بود که شعور و درک آنان را بر مى انگیخت و احساس درد را در آنان زنده مى ساخت. اقطار اسلامى دهان به دهان خبر این پیشامد بزرگ را پخش کردند. در هر گوشه، موج شیون مردم از زمینۀ شورشى خبر می داد و در هر سال، بلند شدن غوغایى، دستگاه حکومت را به انقلابى تهدید می کرد و خداى سبحان مى گوید:«ستمگران به زودى خواهند دانست که به چه سر انجامى دچار مى شوند.»

 

«سبط ابن جوزى» به سند خود از ابن سعد و او از واقدى روایت کرده که:حسن بن على در هنگام احتضار گفت مرا در کنار پدرم – یعنى رسول اکرم – دفن کنید. امویان و مروان حکم و سعیدبن العاص – که والى مدینه بود، به پا خاستند و نگذاشتند…..

 

انبوهى از مردم گرد حسین بن على مجتمع شده گفتند:«ما را با آل مروان واگذار؛ به خدا قسم آنان در دست ما بسى حقیر و ناچیزند.»؛ فرمود:«برادرم وصیت کرده که نباید به خاطر او قطره اى خون ریخته شود و اگر این سفارش نمى بود، می دیدید که شمشیرهاى خدا با آنان چه می کند.آنها عهد میان ما و خود را شکستند و شرایط ما را زیر پا نهادند.» با این سخن به شرائط صلح اشاره مى کرد.

 

حسن بن على را از آنجا به قبرستان بقیع بردند و در کنار قبر جده اش فاطمه بنت اسد به خاک سپردند. در کتاب«الاصابه»از واقدى و او از ثعلبه نقل مى کند که گفت:«روزى که حسن بن على وفات یافت و در بقیع مدفون شد،من حاضر بودم. انبوهى جمعیت آنچنان بود که اگر در بقیع سوزنى مى افکندند، بر سر انسانى مى افتاد و به زمین نمى رسید.»

 

پی نوشت:

 

۱- «ام ولد» کنیزى است که از صاحب خود داراى فرزند مى شود و همین موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش مى باشد.(م)

 

۲ـ اولویت به پیامبر از اینرو که فرزند و پارۀ تن بلکه جزئى از او بود و کسى از فرزند به پدر و از جزء به کل نزدیک تر و اولی تر نیست و اما اولویت به خانۀ پیامبر بدین جهت که او وارث شرعى مادرش صدیقۀ طاهره و او یگانه وارث پدرش رسول خدا بود. فاطمه از پدر ارث مى برد؛ همچنان که سلیمان از داود؛ و دلیلى نیست که عمومات ارث در این مورد تخصیص خورده باشد .

 

صیغۀ تفضیل(در کلمه احق، یعنى اولی تر و سزاوارتر) نظر به ابوبکر و عمر دارد که به خاطر سهمى که دختر هر یک در خانۀ رسول اکرم داشتند، در آنجا مدفون شدند، و عمل آنان دلالت می کند بر این که به عقیدۀ آنان، زوجه از زمین نیز ارث می برد و این مساله اى است مورد اختلاف علماى اسلام تا امروز٫

 

بارى،عایشه و حفصه – بنابر این که از خانۀ رسول اکرم ارث می بردند – هر کدام داراى یک سهم از هفتاد و دو سهم بودند؛ چون آنها دو نفر از ۹ همسر پیامبر بودند و سهم همۀ همسران مجموعاً یک هشتم از خانه بود؛یعنى سهم هر یکى، یک نهم از یک هشتم مجموع خانه بوده است. امروز براى ما وسعت اطاق پیغمبر معلوم نیست، ولى باید فرض کنیم که ۷۲ قبر در آن مى گنجیده است! و اگر نه باید گفت که ورثۀ صدیقۀ طاهره اجازۀ دفن آن دو نفر را در آن اطاق داده اند. راه دیگرى که وجود ندارد. به هر صورت باید اعتراف کرد که حسن فرزند زهرا به پیغمبر و خانۀ او از هر کس اولی تر و سزاوارتر بوده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>