قول وقرار با درخت!
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
رحمان ستاری اسمرود
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::>
کهربای دیار غالب گشت دوسه روزی در اغوشش بودم طبیعت کاملا پاییزی گشته. دشت نگاه بهاری دوماه پیش که دیده بودم گویی دستخوش خزان شده است به قله کوردییر که رسیدیم با اول نگاه به طبیعت شبیه کاسه چینی با دهانه گشاد که لبه ان به سمت ته شیب تند گرفته چند نقطه سبز بریده از هم را احاطه کرده باشد واسمان نیلگون فراتراز گردا گرد ان پیش رفته گویی خورشید از پس ذره بین بران می تابد، با سرازیر شدن.
از قله به سمت پایین دلگیری غلبه دارد. امتداد رود خانه منشعب از اورتمه سبزه های گاه ممتد و گاه گریز از هم خطوط چین دلتنگی چهره و جبین را تا قسمتی صاف می کند اما ادم مثل طفل بی قرار در اغوش مادرش بی قرار است. امتداد دور. نگاه به نرونهای مغز هیجان مخابره نمی کند که هیچ تمام غم عالم و ادمهایش را نیز به دالا ن دل غمبار می کشاند و تمام کسانی که در این دیار نقاب به چهره کشیده اند در مقابل دیدگان صف می کشند حتی کسانی را هم که ندیده ولی اسمشان را شنیده به چهره پردازی می کشاند.
به مناسبت عید غدیر با شصت پرس غذا وارد. اسمرود شدم از هر خانواده ای تقریبان کنار ماشینم امده اند یا خانم هستند یا اقا ویا نوجوان. سعی کردم چهره عبوس دلتنگی حاصل از طبیعت پاییزی را ترمیم کرده باشم باتبسم و عید شما مبارک به انی غذا تقسیم شد. برگشتنی کنار قبیر صاندیق زیر سایه یک ماشین وانت بود و دونفر نیز در سایه نشته اند اشنا نبودند پیاده شدم دوپرس با دونوشابه تقدمشان کردم از برق چسمانشان به وجد امدم گویا ناهار نداشتند و این غذا برایشان در حکم معجزه شد تا اقبلاق تبسم از چهره ام چیده نشد فوق العاده خوشحال شده بودم
اقا شیخ محمد فاضل هم با خانواده امده بود. داداشها با دیدارهای نو سرخوش بودند غروب با خانواده راهی خلخال شدم. خسته بودم. بدون شام خوابیدم صبح بعد از نماز و صبحانه راهی ابگرم شدیم تا ساعت هشت و خورده ای به انتظار باز شدن درب ابگرم نشستیم. ماشین پرشیا از راه رسید ترمز کرد مرد مسنی از پشت فرمان که پیاده شد ماشین با سرنشین مرد و زن به عقب راه افتاد خوشبختانه با اصابت به دیوار ضخیم سنگی متوقف شد اما نصف ماشین که تقریبا صفر هم بود تا نیمه سقف جمع شد وارد ابگرم شدم. در ورودی درب یک جوان با یک نوجوان نگاه زنبورشان تا مرز دعوا پیش رفت که مانع شدم نوجوان قد کوتاه و پرجسارت چندان که اگر بادمجان جسارت اورا داشت خودش را موز خوشرنگ زرد جا می زد.
با توجه به اینکه اغلب مسافرین از شهرهای مختلف امده بودند. ومی ایند متاسفانه ابگرم اشل این حجم از مهمانان را ندارد خبری از لاکچری که نیست هیچ.حتی دریغ از شامپو صابون. حتی برای فروش خودم از قبل در ساک داشتم موقع اب تنی پایان بخش از بس برای شامپو برایم دست باز کردند. ناچاراز مالکیت انگذشتم. اب استخر عوض شده بود واغلب ماها هم از زیر لحاف یک سره به استخر راهی شده ایم. صم و بکم همه کنار استخر نشسته بودند تا کم کم. همه یخشان باز شد من موقع ورود وقتی پا درون ابسرد برای استرلیزه گذاشتم سرما تا مغز استخوانهایم دوید وسریع در درون اب گرم قرار گرفتم. سرما غیر منتظره بود ومتعجم ساخت اما جایتان خالی ابتنی چسبید.
بعد از ابتنی تنهایی راهی غلامعلی قیاسی شدم تا برای مدت نا معلوم ابیاری کرده باشم چون اخویها همراه ما راهی تهران می شدند.
چندساعتی را صرف ابیاری در غلامعلی قیاسی گذشت. باغچه غلامعلی قیاسی درحکم نگین سبز رنگ شیلش در زیر اسمان نیلگون به تماشا می خواند به پهنای زمین خورشید گرمای امیخته به نسیم خنک پهن نموده ونهالها که اکنون هر کدام به درخت جوان شده اند گویی نگاه پرتمنی بر چهره ام دارند که مبادابه خاطر بعد مسافت مارا از خاطر ببری. خوشه های پرپشت دل اویز انگور هردو چشم را محو تماشای خود می کند اما این جاده که سنبل جدایی است برای رفتن فرا می خواند .دیر شد باید رفت به باغچه قول می دهم به شر ط بقا. به موقع برای ابیاریشان خواهم امد ساعت پنج از دامن کوه به سمت جاده و ماشین سرازیر شدم.
عقربه ساعت از نوزده عبور کرده بود با خانواده به سمت گردشگری اندبیل راه افتادیم انبوهی از ماشین مهمان حتی بلوچ و کرد امده بودند از شماره پلاک و نوع پوشش لباس مشخص بود. اما افسوس امکانات بهداشتی وفرهنگی قریب به صفر بود نه سرویس بهداشتی نه نماز خانه ونه سطل اشغال خبری نبود. خانواده بلوچی که سنی مذهب هم بودند نمار را درست در جهت مخالف قبله می خواندند نزدیک شدم قبله را نشان دادم. قبله دقیق را از دونفر جوان پرسیدم جواب نمی دانم انها امیخته به مسخره بود فقط بساط چایی و قلیان و کباب وغیره بر قرار بود اوج بی کفایتی مسولین به نمایش در امده است .
جای تاسف دارد این همه امکانات طبیعی با جاذبه های گردشگری با انبوهی از میهمانان غریبه اما بدون هیچ امکانات نمی دانم وظیفه مسولین شهر وشهرداری چیست .تقریبا هرسال ولو یک بار راهم می افتد اما همان بوده که بوده یک زمان سرویس داشت اکنون از انهم خبری نیست.
این خاطرات در مسیر برگشت نوشته شد. خانم رانندگی را به عهده گرفت من بعداز خواب دوسه ساعته. به نوشتن اغازیدم. در خلخال فرصت کم بود فقط یک بار قاچاقی در مطب دکتر ستاری با تعدادی از دوستان که بودند دیدار داشتم اقای محمدی نبودند تلفنی حال واخوال کردیم اما موفق به ملاقات نشدم ان شاالله در انتهای هفته اینده جهت سرکشی مجدد به باغ وباغچه وسالگرد دایی این بار با وانت خواهم رفت.
…………………………………………………………………………………………..
سلام بر آقا رحمان
لذت بردم از گزارش سفر و عکسهای زیبایی که از دیارمان گرفته اید.
اتفاقا یکی از هم ولایتی ها در سایت خواسته بود از اسمرود عکس جدید بگذارم وگفتم:
منتظر دوستان خوش ذوقی هستم که مسیرشان اسمرود است تابرایم عکسی بفرستند وشما
خواسته شان را بر آورده کردید.
فعلادر سفر هستم وامکانات برای بار گذاری در سایت را ندارم.
در ضمن به حال و احوال و سفر شما به ولایت کمی غبطه خوردم.
هرچند هردو در سفریم،اما این کجا و آن کجا؟!
همیشه خوش خبر وخوش سفر باشی
………………………………………………………………………..