سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 113
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 113
<==================> بازدید این ماه : 292
<==================> بازدید کل : 2006265
<==================>
بایگانی

گذر…

      گذر از خاطرات                     

**********************************************************

             رحمان ستاری اسمرود                            

 

**********************************************************

اشاره:نوشته زیر فراهم آمده از آغاز خاطره گویی آقا رحمان

در دیدار کوتاه آقای انامپور،آقا فرامرز،آقا فاضل وبنده 

درباغ آقا رحمان وپی گیری خاطره در یک گروه تلگرامی است

 که شنیدن وخواندن خاطره از زبان آقای ستاری،حتما برای شما

هم لذت بخش خواهد یود،با هم بخوانیم:

*********************************************************

             دیدار دل آویز              

********************************************************

مراسم ترحیم مرحوم حاج اقا قاسمی مسبب دیدار دل اویز شد هر چند وقت یک دیدار صمیمی کمک احوال ادمی است اقای دکتر سهرابی. حاجی انامپور. اقا محمد ولی وحاج فاضل. بالاتفاق ساعتی را در باغچه بید گنه کنارهم بودیم در همین اندک زمان دیدار کلی خاطرات شد. شلیک خنده ها سکوت فضا را می شکست بیشتر متکلم بودم. گویی فرصتی تازه یافته بودم تا مغتنم بشمارم چون همیشه در این باغچه من بودم و این درختان با حصار دیوار ی پراز سکوت برادران سهرابی کمی دیر کردند، می رفت که نا امید گردیم واز طرفی از مجلس ختم باز بمانیم که گوشی زنگ خورد اقا محمد ولی پشت خط ادامه ادرس را می خواست در عین نا باوری در ابتدای خیابان منتهی به باغچه هستند گپ وگفت شیرین بود حرفی نداشتم. سفارس غذای ظهر بدهم اما مجلس ختم ارجح بود. داخل مجلس فقط با اقا محمد ولی باهم بودیم که انهم بعداز مجلس بلند شدنی همدیگر را گم کردیم. به امید دیدارهای بعدی با با مسبب خیر. خدا حافظ

=================

سلام به همه عزیزان گروه، امروز توفیقی دست داد که در باغ آقا رحمان ساعتی مهمان آن بزرگوار بودیم، انصافا ساعتی خوش بود، از اینکه پیشقدم شده و گام بلندی برای احیای طبیعت و فعالیتهای جسمانی  در دوران بازنشستگی برداشته است، بسیار قابل تقدیر است. البته قابل ذکر است که

 نمی دانم من جوان، که هنوز ۹ سال برای بازنشستگی ام باقی مانده است، چطور در کنار باز نشسته ها، پیشکسوتان و  پیرمردهایی ( بزرگانی) مثل  آقا رحمان، آقا محمدولی، آقای کارگر، اقا محمد حسین و….. قرار گرفته ام!!!  البته، از نکته ها و نوشته های همه دوسنان، بویژه آقارحمان، با ان قلم توانایش بهره و لدت میبرم. برای همگی عزیزان و و بزرگواران آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری دارم.

=======================> دکترفرامرز

ربع ساعت،فرصت مغتنمی بود وبه قول آقا رحمان خوب وخوش خندیدیم،آن هم به برکت خاطرات خوب آقا رحمان از زندگی در تهران وگم شدن وپیدا شدن در کوچه ،خیابان وبزرگراهایش.

البته تنها وظیفه ما خندیدن بود ووظیفه آقا رحمان خنداندن! فرصت به سوتی های ما در گم شدن در تهران

نرسید،ماند ان شاء الله منبر دیگر.

آقای انامپور از قرار امید نداشته من ودکتر بتوانیم باغ آقا رحمان را به این زودی پیدا کنیم،اما وقتی فهمیدند پشت دروازه باغ،آن هم با این سرعت ایستاده ایم،تمام محاسباتشان به هم ریخته بود !

مثلا نزدیک چهل سال است در تهران زندگی می کنیم وباغ آقا رحمان را هم نتوانیم در بیدگنه پیدا کنیم،باید در اسمرودی بودن خود هم شک کنیم!این را فقط برای آقای انامپور نوشتم که امیدی به حضور به موقع ما در  بید گنه نداشته!

در ضمن،آقا رحمان چنان در خاطره گویی و خنداندن ما غرق شده بودکه فراموش کرده بود با محصولات باغ از ما پذیرایی کند وشانس با ما یار بود که حاج آقا فاضل ستاری آنجا بود و زحمت کشید وآخرین بازمانده های درخت آلو را چید وخوردیم وخیلی هم خوش مزه بود،باغت آباد، آقا رحمان.

=====================>محمد ولی

 

از راه گم کردن وفراموش کردن که جزو سرشت من هست یکی را برایتان می نویسم اولا درباور ان هیچ شک نکنید دوم اینکه تا دوباره فراموش نکنم حیف هست ناگفته بماند.

دانشجو بودم علاوه بر کلاس دانشگاه که سه روز در هفته بود سه روز دیگر را خودم سی و شش ساعت تدریس داشتم امتحان ترم بود ساعت ۹شب به منزل رسیدم بعداز نماز وشام سریع رفتم سراغ کتاب درسی که فردای ان شب باید امتحان بدم متون کهن عرب بود در ایام هفته هیچ فرصت مطالعه نبود فقط بهترین زمان و فرصت مطالعه در سرویس راه مدرسه واتوبوس مسیر منزل به دانشگاه وبر عکس بود.

ان شب علی رغم خستگی تاصبح نشستم وبعد از نماز صبح به سمت دانشگاه راه افتادم موقع قدم برداشتن گویی فنر زیرپاشنه کفش بود به دانشگاه رسیدم دوباره کتاب را باز کردم مروری کرده باشم احساس کردم هیچ چیز بلد نیستم. دوستی داشتم بنام اقای کریمی بییار مرد نیک سرشت. اهل شمال. نگاهی به چشمانم کرد از خون الود ومتورم بودنش پرسید گفتم خودت مثل من معلمی ،کلاس داری اما تو سرحال هستی گفتم من دیروز به خاطر امتحان غیبت کردم تا امتحان را اماده کنم اظهار تاسف کردم چرا من چنین نکردم واپسین دقایق وارد شدن به جلسه امتحان بود احساس کردم مطالب درسی به جهنم ،اسم کوچک خودم یادم رفته !

همین طور که در سالن دنبال صندلی خودم هستم با خودم کلنجارر می روم اسم کوچک من واقعا چیه؟! خوسبختانه صندلی را طبق شماره درست پیدا کرده نشستم برگه های سفید امتحانی روی دسته صندلی است همچنان درگیرم که اسم کوچکم چبست. اقای کریمی پشت سرم بود بلند شدم درگوشی گفتم کریمی اسم کوچک من چیه گفت رحمان چطور مگه گفتم فراموش کرده بودم همین یک کلمه کافی بود شلیک خنده اش سقف سالن را شکافت واز خنده او خنده دانشجویان فضا را پر کرد نا خوداگاه خودم چنان غرق خنده شدم انگشتم را ببرند خبر دار نمی شوم هرچه می پرسند بابا قصیه چیه که سخت می خندید. حالا از شدت خنده نه من می توانم علت را توضیح دهم. نه کریمی. اقای کریمی لهجه سمالی داشت می خواست توضیح دهد کلمات همراه خنده تا از حلقوم به لب برسد. از هم می پاشید جلسه بهم ریخت.

مراقب یکی از ببو ها وبیلمز اموزش بود منتظر هست خنده فروکش کند تا برگ سوالات را پخش کند سر انجام عصبانی شد اطرافیان پراکنده شده سکوت نسبی بر قرار شد. چشمان من از سوزش ابستن اشک ریزی بود با این خنده پهنای صورتم پر می شد پاک می کردم سر انجام این خنده عمیق وبرخواسته از ته دل تمام هوش وحواسم جمع شد ویکی از موفترین امتحاناتم بود.

======================>رحمان

این فراموشی دیگر فراموش نشدنی است.از ته دل خندیدم.

========================>محمد ولی

ان شالله همیشه خندان و سرزنده باشی، من هم کلی خندیدم. از عجایب اتفاقات بوده

===================> دکتر اذن الله

 

سلام آقا رحمان.من هنوز هم به این خاطره شما می خندم،آن هم با صدای بلند.

باآقا سلیمان هم تلفنی به این ماجرا می خندیدیم وشما را دعا می کردیم.

گفتم اطلاع داده باشم! زبانت گویا ولبت خندان.

=====================>محمد ولی

از ابراز لطف عزیزان سپاسگزارم واز اینکه شریک

لحظاتتان می شوم وتبسمی برلبتان

می نشانم خوشحالم. همیشه سر زنده و شاداب باشید.

======================>رحمان

****************************************************

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>