یادی از یک معلم خوب
دیروزرفتم مجلس ختم یکی از معلمان باصفا وخوبِ
دوران راهنمائی ام در مدرسه مولوی خلخال
که در مسجد نور تهران برگزار شد.
در مراسم،وقتی گوشه ای از شعر خوانی ومداحی آن مرحوم
را پخش کردند،یاد خاطرات دوران مدرسه ام افتادم،از جمله:
مرحوم کریم ناجی،دوسالی در سالهای ۵۵-۵۶ معلم دینی من بود.
روز اول حضور وغیاب،وقتی میز سنگین آهنی را می خواست جابه جا کند
پایه هاروی موزائیک کلاس کشیده شد واز صدای گوشخراش وآزار دهنده
میز،من دستهایم را روی گوشها گذاشتم وچهره در کشیدم وآقای ناجی مرحوم
وقتی حساسیت زیاد مرا دید،هر از چند گاهی همین کا را تکرار می کرد
و واکنش مرا می دید ومی خندید ودر اثر این تکرار،حساسیت من هم کمتر وکمتر شد.
همین قضیه واهتمام من در آماده بودن هر روز در درس، باعث شده بود که
توجه خاصی به من داشته باشد وبیشتر برای موفقیت من توصیه به درس می کرد.
آن زمان در مدارس تغذیه رایگان می دادند وگاهی نیزدر مدرسه آش،سوپ،یا عدسی
هم می دادند وآقای ناجی می گفت:
ممدولی؛برو سهم خودت ومرا بگیر،تا باهم بخوریم،چون تو بچه تمیزی هستی!
مرحوم ناجی آدم شوخ طبعی بود ومعمولا سر به سر همکلاسیهای
کُردمان هم می گذاشت ومی گفت:
کردها در ایام محرم اینگونه عزاداری می کنند:
یزید،یزید؛داغلاراوشسون،سن آلتندا قالاسان،قالاسان
خداوند روحش را قرین رحمتش کند وبه فرزندان وبازماندگانش صبر عنایت کند.