وقتی خیمه ها فرو می ریزند!
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
رحمان ستاری
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
به اتفاق برادران توفیق شرکت در مراسم ختم یکی دیگر از مادران اسمرودی خانم بستان رضایی همسر مکرمه آقای غلام محمدی داشتیم بهانه خوبی شد ابتدا و انتهای اسمرود را مرور کنم باخودم فکر می کردم چه نیکمردان و شیر زنانی این دسار به خود دیده گویی هر کدام ستونی به این روستا بودند وبا رفتن هرکدام ستونی بی جای گزین از روستا کم می شود واکنون تعداد انگشت شماری از نسل قدیم باقی هستند این خیمه کم کم در حال فرو ریختن هست دیاری که هیچ نقطه ای بی نشان نداشت دارد بی نشان می شود تا با اسرار و رموز بی منتهایش برای آیندگان باقی بماند تنها زبان گویایی که به همراه خواهد داشت مسجد عینعلی بابا ومدرسه ودیوارهای لرزان بناها با ستون خرگاههای لرزان که جسورانه بردامن غیرت چسبیده اند تا حامل پیام برای آیندگان باشند تا نام شیر مردان وشیر زنانی که عمری در زیر سقف آن قناعت و فقر را با تربیت فرزندان صالح به زانو در آورده اند یاد گردند سختی زندگانی در غربت وغریبی ونداری از گذشته را بر سلسله آنان چنانچه از آن گذری داشته باشند نقل کنند اسمرود می ماند اما دوست دارد با یاد گذشتگان خویش بماند این خاک محبت دارد یاد همه پدران و مادران الخاصه مادر تازه درگذشته بخیر وبرای همه آنها غفران الهی را خواهانم.