سخن هفته
{نجات} ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: خدایابه ماپایه ومایه ده//نجات از غم و قرص همسایه ده ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: حکیم قاسمی کرمانی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: *پی نوشت: اگر من جای حکیم قاسمی بودم،نجات همسایه را هم از غم وقرص ازخدا می خواستم،فعلا نه دسترسی به حکیم هست ونه من شاعرم!!
آمار سایت
افراد آنلاین : 3
<==================> تعداد نوشته ها : 575
<==================> بازدید امروز : 144
<==================> بازدید دیروز : 489
<==================> بازدید این هفته : 144
<==================> بازدید این ماه : 4500
<==================> بازدید کل : 689967
<==================>
بایگانی

… وبه یاد…

…وبه یاد دوسردار                       

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

محمد ولی سهرابی اسمرود                                    

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

————————————————————————————

سالهاست در چنین ایامی،یاد واره دو سردار رشید اسلام،دوبرادر هم رزم وهم بزم-شهیدان مهدی وحمید باکری،در تهران برگزار می شود.طی این مدت،تلاش کرده ام هر از چند گاه دراین محفل روحانی حضور داشته باشم .امسال هم علیرغم برنامه ریزی قبلی،تبعات پیش بینی نشده یک برنامه دیگر،مانع شد تا نتوانم به برنامه برسم.

از مهدی بزرگ زیاد گفته اند وزیاد هم شنیده ایم،وشاید ناگفتنی های زیادی هم مانده است که باید گفته شود؛اما از یار ِغارِباوفا وباصفای شهید مهدی کمتر گفته اند واندک شنیده ایم.

مهدی باکری را در سال ۶۰،دوبار بیشتر ندیدم؛بار اول آبان همان سال،دشت فکه وهنگامه تقسیم گردان ها وگروهان های لشکر عاشورا ویک سخنرانی مختصر ومفید،وبار دوم سایت مخروبه ۴،گردهمایی نیروهای اطلاعات وعملیات لشگرهای حاضر در منطقه،همراه محسن رضایی.

حمیدرابیشتر از مهدی از نزدیک دیده بودم وهم صحبت شده بودیم.الان تصورم این است که در آن مقطع زمانی،حمید به منزله هارون برای موسی ویا بلا تشبیه؛علمدار کربلا در رکاب برادر بود ودر سایه بزرگی مهدی فنا بود ودرسایه،اما حمیدهم آنقدر بزرگ بود که توانست نقش مشاور ومعاونِ امینِ مرادش-شهید مهدی را عاشقانه وزیبا به سر منزل مقصود برساند.

یاد خاطره ای از شهید حمید عزیز افتادم که به مسئولین برگزاری مراسم قول داده بودم اگر عمر وفرصتی بود،در آن محفل تعریف کنم که توفیق یارنشدواینجا بازگو می کنم:

…وعکسی به یادگار:نشسته،ردیف اول،از بچه های روستای بلیل 

نشسته،ردیف دوم،از راست:درخشانِ احتمالا دمدُل/سروش برندق/اسماعیلی

اندبیل-دارنده دان مشکی کاراته

ایستاده از راست:یکی از بچه های با صفای زیوه سادات که اتفاقا دوبار در تهران

ملاقات داشتیم واسمش را فراموش کرده ام/سیّد حمزه خلخالی_معلم خوش فکر،

خوش خط وهمکار عزیزمن در کمیته فرهنگی جهاد سازندگی خلخال/حقیر

مسلح به انواع سلاح!/صیّاد خسروی امام رود- معلم باصفایِ خوش تیپ که چندی

است به صف بازنشستگان پیوسته/؟/دکتر بهادر علی دوستی- دندانپزشک

مجرب که با دندان اصلاح کرده او سالهاست به سر می کنم و اورا دعا وآخرین

نفر، آقای پوزن-اگر درست یادم مانده باشد.

جالب است که از این جمع جنگجو!، در جنگ، توفیق همه چیز!!

داشتیم ،جزشهادت!!

————————————————————————————

آذر ماه سال۶۰ است واندک زمانی است که در دشت عباس مسقر شده ایم .من،مهندس ارژنگ رحمانی نوده ودکتر بهادر علیدوستی،به عنوان نیروهای اطلاعات وعملیا ت گردان وگروهان وبهرام علی قلیزاده هم در گردان ماست.از اولین ماموریت ناموفق شناسایی محل استقرار دشمن،باز گشته ایم  ودل و دماغ هم صحبتی با کسی را نداریم  بخصوص خبر می رسد که پس از ما،سه نفر از نیروهای اطلاعات وعملیات لشگر محمد رسول الله(ص) را در همان موقعیت،به اسارت گرفته اند.

طوفان شنِ تپه رملهای منطقه ونبود حمام،حدود یک هفته است که ما را کلافه کرده است. در منطقه چندین نفر از هم ولایتی های روستای اسمرود هم در گروهان های دیگر حضور دارند،از جمله:

رحمان ستاری،علا الدین محمدی،دکتر صفی الله ستاری،محمود اسدی،احسان اللهیاری،چنگیز قلی زاده وبرادر شهیدم- صیقت سهرابی.تازه همدیگر را یافته ایم وریش سفیدشان منِ۱۸ ساله هستم.

بی هیچ آداب وترتیبی،گروهی از هم ولایتی هارا جمع کردم وگفتم برویم اندیمشک،حمام.از بازرسیِ شلوغِ پل کرخه گذشتیم وحمام کردیم وخریدمانندی هم کردیم وبرگشت؛ورق هم برگشت!.نیروها عوض شده بودند و در ایست بازرسی، لوازم ابتدایی شناسایی،مثل قطب نما،دوربین و… را که همراه برده بودم،گرفتندوگفتند تا فرمانده لشگر شخصا شما وکار شما را تایید نکند،لوازم ضبط وخودت هم حصرمی مانی!

با فارسی شکسته وبسته وچاشنی ترکی و…دیدم التماس و توضیح من کارگر نمی افتد،به همراهان گفتم شما بروید ومن هم بالاخره دنبال شما خواهم آمد!

وقتی رفتند،من زبانم باز شد وشیر شدم وبا داد وفریاد که مگر من سرباز وسپاهی هستم که تابع مقررات باشم ؟من بسیجی هستم وهرکاری دلم خواست انجام می دهم وشما نمی توانید مرا لحظه ای اینجا نگه دارید،لوازم شناسایی هم مال شما ومن می روم وسایلم را  جمع کنم وهمین امشب بر می گردم شهرمان و…

به زور از نگهبانی رد شدم وجوان ۲۵،۲۶ ساله ای آ مد،دست مرا گرفت وگوشه ای برد وچایی سردی به خوردم داد وگفت :بی سیم زده ایم وپیغام داده ایم که اگر برادر مهدی ،یا حمید شمارا تایید کردند،بفرستیم بری.بلافاصله گفتند بیا برو؛اما وسایل شناسایی بعد از تایید کتبی ونامه کتبی به گردان تحویل خواهدشد.

باید بری از برادر مهدی نامه بیاری و…

فشار خونم که با این حرف، دوچندان شده بود،پشت تویوتایی سوار شدم ونزدیک غروب رسیدم مقر.در مسیر خودم را آماده رویا رویی با مهدی

می کردم وحرفها وسوال وجوابهای درشت خودم را آماده کرده بودم که وارد چادر شدم ودیدم آقا حمید است وچند نفر دیگر وبدون مقدمه وبا عصبانیت شروع کردم ماجرا را توضیح دادن وحمید هم با آرمش ،فقط گوش می کرد.دیدم خبری از عتاب وتوبیخ و… که نیست،حمید آقا شروع کرد به توضیح دادن که:می دانم امروز اذیت شدی،حق باشماست و… اما جبهه اگر نظم نداشته باشد وهرکسی با خواست وسلیقه خود هر کاری بکند،این همه نیرو را نمی شود کنترل کرد. درسته شما داوطلبانه آمده اید ، اما متاسفانه نیروهای نفوذی دشمن هم در بیم ما ممکن است باشند،باید حواس همه مان باشد تا دشمن سوء استفاده نکند،مخصوصا شما که کارتان حساس است و…

آنچنان با آرامش با من حرف می زد که که من هر لحظه از پرخاشگری وعصبانیت اول ملاقات شرمنده می شدم وبه طبع آن، آرامتر.

گفت وسایل شناسایی را هم بی سیم زدم که بیاورند وفردا بیا همینجا تحویل بگیر.شام هم کنسرو لوبیا داریم،با هم می خوریم  و…

من که از اوج عصبانیت بی مورد، به کمال آرامش رسیده بودم،از حمید خدا حافظی کردم وبرگشتم به چادر خودمان وآن رفتار سنجیده وروحیه بخش راهیچ وقت فراموش نمی کنم واینک  باز بر این باورم که:

حمید هم مهدی دیگری بود، هرچند در سایه وگمنامی ماند ورفت.

یاد مهدی وحمید همواره در یادها جاودانه است.

به روح جاودانه همه شهدا،بخصوص شهدای عزیز خلخال وشهید والامقام-شهید سعید مدنی هم که مدتی در منطقه فکه وعملیات والفجر مقدماتی افتخار همسایگی و هم رزمی داشتیم، وبرایمان عزت وافتخار آفریدند،درود می فرستیم وبه نام ومرامشان همیشه می بالیم.

.———————————————————————————–

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود