قسمت پنجم وپایانی
از رسمهای مکتبخانه،امتحان پایان تحصیلات بود که معمو لا در مسجد برگزار می شد.
روز امتحان،شاگردان به اتفاق والدین،معمولا پدران،در مسجد جمع می شدند وشاگردان
هم درگوشه ای از مسجدمی نشستند وحاج آقا به نوبت،افرادی را صدا می زدندتا در
کنارمنبر بیستنندوبه سوالات پاسخ دهند.سوالات عموما از عم وجزء(الفبای مکتبخانه)
بود و روخوانی قرآن وگاهی نیز از حفظ خواندن برخی آیات.
پس از امتحان،معمولا حضار صلواتی می فرستادند وامتحان داده ها تا پایان امتحان
در گوشه ای به انتظار می نشستند تا همه به اتفاق مسجد را ترک کنند.
بد نیست اشاره ای هم به یک خاطره از روز امتحان مکتبخانه داشته باشم:
روز امتحان ما،ولی الله آذرگشب در پاسخ به سوالی ،درنگ کرد،حاج آقا از عبادالله کشاورز
پاسخ سوال را خواست وجواب گرفت.حاج آقا به شوخی گفت:ولی الله باید از شما به
جای من،یک پس گردنی بخوردتا…عبادالله که گفتم من واو کوچکترین عضو مکتبخانه بودیم
شوخی را جدی گرفت و بلند شدبرود به سمت عمو ولی که حاج آقامانع شد وغائله ختم
به خیر شد!
به پایان آمد این دفتر اما حکایت دوستان هم مکتبی من همچنان خالی است! با توضیح مجدد
این نکته که بخش “خاطرات”فقط خاطرات مکتبخانه نیست،هر آنچه دل تنگتان می خواهد،
میتوانید برای این بخش و تمام بخشهای سایت ارسال کنید تا در غنی شدن سایت سهیم
با شید.
جالب بود.همه چیز حتی اتفاقات کوچک با گذشت زمان به خاطره تبدیل میشوند قدر روزها و ساعت ها و ماهها را بدانید که این زندگانی همی میگذرد یاد خاطرات مکتبخانه و کوچه باغهای اسمرود بخیر.سهرابی