سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 40
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 40
<==================> بازدید این ماه : 219
<==================> بازدید کل : 2006192
<==================>
بایگانی

خاطره

 

از چاله،به چاه!

********************************************************

ذوالفقار ستاری اسمرود

********************************************************

همکاری داشتم، خیلی شوخ واهل حال بود، می گفت:

سالهای اول خدمتم افتاده بودم یکی از روستاهای هیر به نام”دَلیلَر” .

رفت وآمد سخت از یک طرف، این اسم روستا هم منو اذیت می کرد. هرکس می پرسید کجایی، تا می گفتم “دلیلر” می گفتند جا قحط بود!

  پنج شش سالی اونجا موندم، انتقال خیلی مشکل بود. ۳ روز که به اداره رفته بودم ،برحسب اتفاق، دیدم مدیر کل اومده .به خود جرات دادم رفتم با مدیر کل صحبت کردم وگفتم :آقا ۶ ساله در روستای دلیلر هستم وشرح ماجرا …

خندید وبالاخره  خودش زیر درخواستم رو امضا وموافقت کرد که منتقل شوم به امامرود

دوسال گذشت ،یک روز که به جشنوازه تدریس  رفته بودم، باز برحسب اتفاق دیدم آقای پیامی -مدیر کل اومد ،بعد ازجلسه تامنو دید،خندید. با هم احوالپرسی کردیم ،گفت :مشکلت حل شد؟ الان کجایی؟شهری یا روستا؟

   گفتم : آقاروستا .حساس شده بود ،گفت کجا؟ گفتم روستای “خُللَر” ،خندید ،گفت: آقا  اساساخود تو بد شانسی،   تقصیر هیچ کس  نیست، از دلیلر اومدی خللر!

دیدم راست میگه ،مشکل از خود

من است!!

*******************************************************

پی نوشت:

حیفم آمد که برشی از عکس آقا ذوالفقار را چاپ کنم وعکس اصلی را چاپ

نکنم.بساطی که آقا ذوالفقار

در عکس اصلی چیده وکیفی که احتمالا با خوردن صبحانه در دشت ودمن

اسمرود برده،پادشاه برونئی هم چنین لذتی نبرده!

درست مثل زمانی که ما در دوران کودکی،وقتی دُغراما را به جای سُزمه قاتق

با تَزه قاتق وخیار می خوردیم،می گفتیم:
باور کن شاه نیز همچین غذائی را نخورده است!

باور کنید چنین تلقی از روستا زادگانی چون ما کاملا درست

و عین عیش ولذت بوده؛که متاسفانه اکنون، با وجود امکانات فراوان ورفاه

غیر قابل مقایسه،از آن لذت های واقعی بی بهره ایم.

پس این هم عکس اصلی آقا ذوالفقار که گفته اند:

با تماشای عکس،در نصف لذت صاحب عکس شریک می شوید!

********************************************************

با سلام، با خواندن خاطرات  ارسالی آقا ذوالفقار، انصافا خیلی خندیدم

و انبساط خاطری حاصل شد.الحمدلله که آقاذوالفقار

 الآن از آنجاها گسستند و به شهر پیوستند، آرزوی سلامتی و

موفقیت برایشان داریم.

==========================================

فرامرز سهرابی

One Response to خاطره

  • فرامرز says:

    با سلام، با خواندن خاطرات ارسالی آقا ذوالفقار، انصافا خیلی خندیدم و انبساط خاطری حاصل شد.الحمدلله که
    آقا ذوالفقارالآن از آنجاها گسستند و به شهر پیوستند، آرزوی سلامتی و موفقیت برایشان داریم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>