رمضان ۵۴
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
محمد حسین اسدی اسمرود
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
یادم .میاد.بنده۸ساله بودم به همراه
مرحوم خدابیامرز پدرم روزه بود.رفتیم
زمینی دوز لر.درمنطقه نزدیکی روستا
ی دگروسط تابستان آفتاب سوزان
خورشید وسط آسمان گرمای سوزان
هم ازاسمان وهم از زمین می باره
ومن یادم میاد دستم رابه آهن داس
زدم دستم سوخت.یه کوزه سفالی داشتیم.
پدرم پرآب کرده بود داخل
خورجین جاسازی کرده بود.من هر
لحظه تشنه میشدم هی میرفتم سراغ
کوزه آب میخوردم می امدم دوباره
تشنه میشدم پدرم یه داس کوچولو
برایم خریده بود.که بنده هشت سالم بود
بابرخوردبچگانه ام هرلحظه ازپدرم می
پرسیدم پدر کی این زمین تمام میشه
بریم خونه.یادش بخیر
پدرم بازبان روزه.باان هوای سوزان
درست وسط تابستان فقط داره گندم
درو..میکنه.تا غروب.پدرخدابیامورزم
نفس زمین را گرفت خلور.رادرست.
کرد.باقاطور گرفت.راه افتادیم امدیم
درافطاررسیدیم به اسمرود.درست.
به موقع نه زودتراز موعد.ونه دیر.
به موقع رسیدیم یه رادیو داشتیم
پدرم زود رادیورابازش کرد.خدابیامورز
اذان .سلیم ..موذن زاده.صدایش..پیچید.
دراسمرود..تااذان تمام نشده بود پدرم
هی صلوات میفرستاد هیچی نمی
خورد.بعداز..اذان دعا تمام میشد بعدش
پدرم افطاری کرد.خدایا.نه پدر من همه
پدران آسمانی دراسمرودبا ان حجم کار
در هوای خورشیدسوزان بازبان روزه.
کارمی کردند وهم کشاورزی میکردند
خدایا..مردان بادهای بودند..به احترام
حضرت.علی(ع)همه پدران اسمانی
اسمرود.رابه رحمت خودت قرار بده.
امین یارب.العالمین.شهر رمضان آمد
باصلوات.محمدی همگی میرویم به
به استقبال ماه مبارک رمضان
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::