سخن هفته

نابینا!
===
-وقتی بچه بودم،خدا را دیدم،
فرشتگان را دیدم،

رازهای جهان های لاهوتی وناسوتی را پیش چشم تما شا کردم،
تصورم این بود که،
همه آدمیان چنین می بینند،
سر انجام پی بردم
که آنها نابینایند...
شمس تبریزی
===
منبع:چهل قانون ملت عشق/الیف شافاک/ ترجمه زهره قلی پور

آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 1336
<==================> بازدید امروز : 88
<==================> بازدید دیروز : 179
<==================> بازدید این هفته : 88
<==================> بازدید این ماه : 267
<==================> بازدید کل : 2006240
<==================>
بایگانی

حکایت

حکایت

==========================================>

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند

کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید

طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند

یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها

اون یکی گفت نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره گفتند امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم

اگه بیدار باشه معلوم میشه

مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد

و گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز

بعد از رفتن آن دو،

مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو  برداره

اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن

آیا ماهم خودمون رو بخواب نزده ایم ……؟

==========================================

ارسالی از:محمد حسین اسدی اسمرود

==========================================

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>