سخن هفته
{نجات} ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: خدایابه ماپایه ومایه ده//نجات از غم و قرص همسایه ده ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: حکیم قاسمی کرمانی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: *پی نوشت: اگر من جای حکیم قاسمی بودم،نجات همسایه را هم از غم وقرص ازخدا می خواستم،فعلا نه دسترسی به حکیم هست ونه من شاعرم!!
آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 564
<==================> بازدید امروز : 196
<==================> بازدید دیروز : 762
<==================> بازدید این هفته : 2057
<==================> بازدید این ماه : 11626
<==================> بازدید کل : 679521
<==================>
بایگانی

خاطره

زمستان آن روز

————————————————————————————

محمد حسین اسدی اسمرود

————————————————————————————

اشاره:خاطره زیر توسط آقای اسدی برایم ارسال شده وهمه هم نسلهای ما

را به زمستان های پر برف و رویائی دهه ۵۰ و۶۰ می برد.هرچند آقا محمد

حسین توصیه های ایمنی مرا در دوباره خوانی  ودقت بیشتر در نوشتن آثار

ارسالی مراعات نکرده است ؛من هم عین نوشته آقای اسدی را آوردم تا

حلاوت وزیبائی خاطره با املا وانشای آقا محمد حسین در آمیزد وخواندنی

شود.

———————————————————————————–

بسمه تعالی….خاطرات.زمستانی به درخواست ذوالفقار.ستاری.معلم فریحخته..اسمرود.

درزمستان..سال ۵۲٫آمدیم بیرون پدرم خدابیامورز.باپارویه مسیری راباز کرد. فقط اندازه یک پاویک نفربتونیم تاکوچه یاتنگه ..انادلی بگیم بهتره ..(..تنگه..)

دراصل..به روزی میگم کوچه وخیابان در روستا هر زبان وهرفرهنگ روستایی به فرهنگ محل خودش به اسمی میگویند و مااسمرودیها می‌گفتیم تنگه..خلاصه دستکشی که مادرم برام بافته بود دستکش نخی به دستم کردم دیگه جوراب نخی همه بچه های روستای داشتند همه مادران روستای قبل زمستان .دستکش وجوراب نخی می بافتند ..که زمستان در راه است.آقا من یک آدم ترسو.قدکوتاه.همه بچه های روستا آدم برفی درست میکنند باهم برف بازی میکنند باگلوله های برفی مثل سنگ عمل میکنه مقر اصلی همه بچه های روستا. کجاست مسجدقاباغی

جلوی مسجد..بنده رفتنی دیدم حاج رسول هم قدبلند بود وهم زرنگ بود برفهای پشت با نشان راز سخته کوچه را پرکرده خودش از پشت بام خودشان می پرید به پشت بام..روبرو که مال پدربزرگ ما بود ..من نتونستم ازآن دالان که حاج رسول برف ریخته بود پرشده بود عبور کنم بدم جلوی مسجد یه گلوله برف خوردم نمیدونم کی و چه کسی منا باگلوله برفی زد.خلاصه برگشتم امدم باگریه.به خونه مادرم امدم بیرون مادر من زن نترسد بود ۹تابچه بزرگ کرد توی روستا ازهیچکسی نپیترسید شیرزن بود آمد بیرون تا دم خونه احد الله ی فعلی رفت ولی کسی راپیدانکرد که باهاش دعوابکنه هنوز..هم باورکنید دنبال آن کسی هستم که چه کسی بود باگلوله برفی منا زد ازوسط راه برگشتم به جلوی مسجدنرسیدم بیشتر من باکوروش همراهی کشتی میگرفتم بچه بودیم یادش بخیر…ولی بعداز ظهر که هوا خوب شد همه جوانهای اسمرود رفته بودند روبروی اسمرود..کوه امام گرگی می گفتند..(..امام گدگی..) آقای ذولفقارستاری تلفظ درسته ازجلوی خونه شماردمیشدیم می رفتیم جلوی مدرسه می رفتیم امام گدگی از سرکوه.جوانهای وقت.اس گی بازی می کردند صورح.میخوردندمیامدند زمینهای  صاف.میرسیدندبلن.میشدند.دوباره میرفتندازچوب.تخته اسگی درست کرده بودند که کارخونه نمیتونه همه چی سونتی.خدابیامورزه مرحوم پدرجان رسول نجارروستا بودمیرفتندازعلیرضا غمی چوبهای صاف فقط درخونه مشهدی علی غمی خ دابیامورز پیدا میشدند رحمت کنه مردمظلومی بود واقعا مظلوم بود…همه هم توی روستا دوسش داشتند..خلاصه بعدازظهر ان روز رفتیم تماشای اسگی بازان اسمرود جوانان وقت ان دوران ..عالم آزمون بود .عادل آزمون بود .کربلایی زعفرستاری بود…اذرگشب عموی حاج عباد کشاورز بوداستادگرانقدراسمرود..اذن الله اذرگشب.بود.کربلایی سیاب اسدی.آیت اسدی برادر.بنده بود..زمستان بس که برف می آمد کولاک میشد دیوارک میزد برف می گفتند.(…ش.پ.ه..شپه.. )…. میگفتندفلانی.شپنی یاردی یعنی.دیواره برف راشکافته ..معلم معافی اگرزنده است .خداعمرزولانی وعمرباعزت بهش بده همه اسمرودیها مدیون معلمهای هستیم که زمستان باپای پیاده بدون امکانات برف رامیشکافتند می امدند در روستا به اسمرودیهای که دستشان ازهمه امکانات رفاهی کوتاه بود وبه شهردور بودیم دسترسی به شهر نداشتیم .به همه بچه های که الان درادارجات دولتی هرکدامشان یک مسئولیتی وپست.سازمانی دارند مدیون معلمهای وقتیم ..هرگز فراموش نکنیم تعریف میکرد بعداز سالها…برای بنده میگفت من امتحان داشتم باید با اسرار آموزش وپرورش وقت خودم رامیرسوندم به روستا فردا صبح ازچندپایه درسی باید امتحان میگرفتم میگفت.امدم ارسین.جایی همه میدانید به روستای ارسین نزدیکه وبه ارسین چایی معروفیه میگفت میخواستم پیاده بدم بالا راه اسمرود را بگیرم راه بیفتم نم .نم.کم .کم.صدای ماشین ام یک نفرازماشین پیاده شد دیدم مرحوم حیات.الله..اسدی که پدر بنده برای من بعداز بیست سال تعریف میکرد.میگفت انگاردنیارابه من دادند ام نزدیک شد قسم میخورد.من اینجاراباگریه دارم می نویسم خودبخود.اشکم جاری میشه قسم میخورد.آقای معافی میگفت یه گونی برنج بود یه گونی پرتغال از باغ پرتغال هرسال میرفت کارمیکرد.برای مامی آورد.میگفت بالای ۸۰کیلوبارداشت. منم یه ساک داشتم نهایت ده کیلووزنش بود سربالایی می رفتیم این میرفت من با یه ساک خالی به این نمیرسیدم قسم میخورد کودیررا رد کردیم دیدیم باباجان انجابرف نبود که ..ذوالفقار…گوش کن میدونم شمابادقت این خاطرات رامیمون ی سمت اسمرودبرف آمده دیوارهای برفی درست شده بقول خودمان.شپه

درست شده.هواتاریک شده.پدر شما هم شپه.رامیشکافه.هم بارهشتادکیلویی رامیبره وهم دست منا گرفته میکشه وهم ازگرگ نمیترسه دادمیزنه گرگها ازیه طرف زوزه میکشندحیوان گرسنه همه جاسفیداست سیاهی ویاخشگی فقط سنگهای بزرگه .اقای معافی خودش تعریف میکرد انم بالحن گریه ..(..میگفت.ازیه طرف.من خودم رانمیتونم ازبرف سنگین بیرون بکشم ازیه طرف ازگرگ میترسم ازیه طرف ساکم سنگینی میکنه همه اش ده کیلونمیشه وزنش .اخرساک منم گرفت قسم میخورد گفت.من باز بادست

خالی بهش نمی رسیدم.

خودش دادمیزدخوشحال نوری ازروستا دیدیم صدای سگهاراشنیدیم وکم کم منم روحیه گرفتم منا بردخونه من نمیرفتم بزور دوازده شب  رسیدیم گرم شدیم من رفتم یه اتاق داشتم منزل اعظیمی…بالایی خونه یه اناق تکی بود.فرداصبح رفتم ازبچه ها امتحان بگیرم میگفت همه اش به پدرشما فکرمیکردم درروستا ۹تابچه بزرگ کردن شوخی نیست ..خداهمه پدران اسمرود را..بیامورزه ورحمت کنه امین.  .این هم یک خاطرات تلخ وشیرین ازاسمرود..اقاذولفقار.  ازصراف عمی هم بپرسی ازپدرمن خاطرات زیادداره..

————————————————————————————

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود