سخن هفته
{نجات} ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: خدایابه ماپایه ومایه ده//نجات از غم و قرص همسایه ده ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: حکیم قاسمی کرمانی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: *پی نوشت: اگر من جای حکیم قاسمی بودم،نجات همسایه را هم از غم وقرص ازخدا می خواستم،فعلا نه دسترسی به حکیم هست ونه من شاعرم!!
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 561
<==================> بازدید امروز : 436
<==================> بازدید دیروز : 720
<==================> بازدید این هفته : 1787
<==================> بازدید این ماه : 6753
<==================> بازدید کل : 674648
<==================>
بایگانی

گفت وگوی خواندنی

اشاره:

تورج جعفری نوده که در سال ۶۲ به عنوان شهید ، همراه ۳ شهید دیگر در خلخال تشییع و برای خاکسپاری به زادگاهش- روستای نوده فرستاده شد، ساعتی قبل ا ز  خاکسپاری ، به عنوان مجروح جنگی از مشهد مقدس ،خبر زنده بودن خود را به خانواده اعلام می کند وبه گفته خودش ، از کاروان شهیدان ودوستان همرزمش جا می ماند .
مجله جوانان امروز به مناسبت روز جانباز، گفت وگوی ویژه وخواندنی بااین جانباز سرافراز انجام داد که در ادامه متن کامل این گفت و گو را می خوانید:

خواندن این گفت وگو حتمابرای هم ولایتی های خلخالی ،دوستان وهمرزمان مهندس تورج جعفری، خصوصا اهالی با صفای روستای نوده جذاب وخواندنی خواهد بود.

گفت وگوی خواندنی با 

«مهندس تورج جعفری نوده»-خلخال

جانبازی که قبل از دفن

از کاروان شهادت جاماند!

دستکاری شناسنامه

همانطور که امروزه بلوتوث بازی یک اپیدمی در میان جوانان و نوجوانان وبلکه بزرگسالان است آن موقع هم دستکاری شناسنامه بین نو جوان‌ها خیلی سریع شیوع یافت و هرکس که پدر ومادر را مخالف اعزام خود می‌دید با کپی گرفتن از شناسنامه و تغییر سال تولد و کپی مجدد از برگه اصلاح شده به جبهه اعزام می‌شد.

اعزام به جبهه در ۱۴ سالگی

جانباز ـ تورج جعفری نوده هم از این ترفند بی بهره نماند ؛او اهل شهرستان خلخال، بخش هشجین، روستای نوده، متولد اول خرداد ۱۳۴۷  است. سال ۶۱، وقتی مسئولان اعزام به دلیل پایین بودن سن او مانع اعزامش شدند، شناسنامه اش را دستکاری کرد و توانست با اولین کاروان رزمندگان عازم خطوط نبرد شود. ‏

نوده؛ روستایی با بالاترین آمار افراد تحصیلکرده

روستای نوده تنها روستای خلخال است که نیازی به تدریس معلمان نهضت سوادآموزی در آن نیست. حدود سه دهه گذشته در روستای نوده ۷۰خانوار زندگی می‌کردند که از این تعداد خانوار شاید پدران و افراد مسن بی سواد بودند.  در آن زمان دو- سه خانواده باسواد بودند که در دارالفنون تحصیل کرده بودند و با تشکیل مکتب خانه‌هایی به آموزش جوانان پرداختند  و این دانش آموزان  پس از آموزش دوره ابتدایی راهی هشجین وخلخال شدند. افراد با سواد آن دوره اکثرا ارباب بودند،ارباب رعیتی درروستای نوده با مناطق دیگر تفاوت داشت، اربابان هوای رعیت را داشتند.اکنون درروستای نوده درمیان قشرجوان از ۲۰ سال به بالا بی سواد نداریم وهمه تحصیلات عالیه دارند. 

جانبازی پایان حضور درجبهه نبود

‏ تورج جعفری نوده سه مرحله در سال‌های۶۱، ۶۲ و ۶۵   به جبهه اعزام شد.او می‌گوید: سال ۶۱ مصادف شد با عملیات والفجر مقدماتی که در منطقه حضور داشتم اما گردان ما وارد عمل نشد.عملیات خیبر هم در منطقه بودم اما توفیق نشد وارد عمل شویم و والفجر یک، اواخر سال ۶۲ در عملیات خیبرحضور داشتم وسال ۶۵   درعملیات کربلای ۴و۵ توفیق خدمتگزاری داشتم. درعملیات والفجر یک از ناحیه چشم مجروح و به درجه جانبازی نایل شدم اما جانبازی پایان راه نبود و این سعادت را داشتم که در عملیات‌های کربلای ۴ و۵ هم شرکت کنم.

جا برای پا گذاشتن نبود

عملیات والفجر یک ۲۲ فروردین سال ۶۲ در منطقه شرحانی- منطقه عمومی عین خوش آغاز شد.گردان ما، «گردان حر» خط شکن بود، ما ماموریت داشتیم تپه ۴۳  را تصرف کنیم،  عراق کل مسیر را       مین‌گذاری کرده بود، منطقه عبور نیروها به شکل کانال بود، کانال‌هایی به عمق سه متر وعرض‎ ‎حدود‎ ‎‏۵ متر که از طریق نردبان پایین می‌رفتیم. از کانال یک عبور کردیم واز داخل کانال ۲ به سمت قله حرکت کردیم. بچه‌های تخریب یک معبربه عرض یک متر  باز کرده بودند، بقیه منطقه سیم خاردار و پر از میادین مین بود.

پذیرایی گرم عراق با گلوله‌های آتشین!

محور ما زود لورفته بود وعراق که می‌دانست ما در حال حرکت به سمت قله هستیم به استقبال ما آمد و زودتراز محور‌های دیگر با ریختن آتش تهیه مثل نقل ونبات ازما پذیرایی گرمی به عمل آورد. درهمین حال یک گلوله خمپاره داخل کانال افتاد. به دنبال انفجار گلوله، همه چیز در جلوی چشمان من تیره و تار شد. بوی باروت و خون در فضا پیچیده بود و چیزی دیده نمی‌شد، بجز گرد وخاک و چیزی شنیده نمی‌شد، بجز صدای انفجارهای پی درپی گلوله‌های توپ وخمپاره و فریاد‌های مجروحان و زمزمه‌های آخر یک شهید…

چشم شستن از دنیا، با اهدای چشم

‏ یک ترکش ناخوانده قدم بر روی چشمم گذاشت و سرخی خون، سرمه چشمم شد. وقتی به چشمم  دست کشیدم، خون پهنه صورتم را پوشاند، امدادگرچشم مجروحم را پانسمان کرد. با یک چشم دیدن برایم سخت بود وتعادل نداشتم، سوزش کاسه چشم و درد شدید آن امان از من بریده بود، اما متوجه می‌شدم چه اتفاقاتی در اطرافم می‌گذرد. فرمانده گروهان هم به شدت مجروح شده و وضع وخیمی داشت، ترکش بزرگی به دست چپ او اصابت کرده و نزدیک بود که قطع شود اما امدادگران  آن را  پانسمان کردندو با چفیه به    سینه‌اش بستند که قطع نشود تا به بیمارستان برسد.

شدت آتشباری عراق به قدری زیاد بود که هرکس در منطقه می‌ماند، احتمال نداشت سالم بماند،با اصرار فرخی، که بعدا شهید شد، به همراه فرمانده گروهان و مجروحانی که پایشان سالم بود و می‌توانستند راه بروند، اقدام به بازگشت کردیم. هرکس نمی‌توانست عقب برود یا براثر اصابت ترکش‌های مجدد وضعش بدتر می‌شد و یا شهید می‌شد، در مسیرکانال اول  دوباره یک خمپاره ۶۰ بی صدا مهمان ناخوانده جمع ما شد، شهید فرخی جلوی من حرکت می‌کرد،  من فقط انفجار خمپاره  را حس کردم،   آتش زیادی مقابل من به هوا بلند شد ودیگر چیزی نفهمیدم.

شب مهتاب است وگرگان می‌زنند نیش

نمی دانم چقدر از بی هوش شدن من گذشته بود، وقتی به هوش آمدم، از آن جمع کسی درکنارم  نبود.ساعت حدود۵/۲  شب بود، انفجار گلوله منور در پهنه آسمان، تاریکی شب را شکافت و وقتی به خودم آمدم، نمی‌دانستم کجای دنیا هستم. در زیر نور منور، فرخی را دیدم که خون تمام بدنش را پوشانده بود، بدنش متلاشی شده و رخت خاکی و ساده بسیجی را بربسته و در خون خود غسل شهادت کرده و پرواز کرده بود. بقیه یاران هم در کوران رگبار گلوله‌های مستقیم وگلوله‌های خمپاره و توپ نمی‌دانستند چه کسی همراهشان است وچه کسی جا مانده. هرکس بر زمین می‌افتاد، به گمان آنها شهید شده که در مورد فرخی هم همینطور بود ومن هم که از نیمه راه شهادت بازگشته بودم و …

اصابت پی درپی ترکش و چشم انتظار شهادت

‏ حالا دست‌ها، فک، گردن، صورت و چند قسمت دیگر بدنم هم بر اثر اصابت ترکش‌های متعدد زخمی شده بود. فکم طوری ضربه خورده بود که نمی‌توانستم آن را تکان دهم، دهانم باز نمی‌شد. خستگی ودرد بر من چیره شده بود، آنقدر خون از بدنم رفته بود که بی حال شدم، ثانیه‌ها اصلا حرکت نمی‌کرد، انگار نمی‌خواست صبح شود، به آرامی سرم را روی زمین گذاشتم، به امیدی که توفیق شود آخرین خوابم باشد و با این خوابیدن بیدار شوم وخود را در میان شهدا ببینم.

یکی از نیروهای لشکر حضرت رسول(ص) در حال حرکت به سمت من بود، با اینکه مجروح شده بود، با چفیه دستم را بست و گفت:  پاهایت سالم است بیا برگردیم عقب، اینجا بمانی ترکش خمپاره‌های بعدی حسابت را می‌رسد، زیر پهلویم را گرفت وبا هم تا محل استقرارآمبولانس‌های پشت خط آمدیم.

 آژیرآمبولانس‌ها؛ زنگ ساعت بیداری مردم اندیمشک

فاصله منطقه عملیاتی تا اندیمشک حدود ۲- ۵/۲ساعت بود، موقع اذان صبح بود، آمبولانس‌‌ها پشت سر هم در سطح شهر به سمت بیمارستان در حرکت بودند.هوا کم کم  روشن می‌شد، صدای آژیر آمبولانس‌ها زنگ بیداری مردم را نواخته بود، اول صبح شوک عجیبی به مردم شهر وارد شده بود؛ حضوردرجبهه؛  شور همراه با شعور ‏

مجروحان را داخل حیاط یک ورزشگاه یا نمی‌دانم بیمارستان پیاده کردند، تا عصردرآنجا ماندیم تا اینکه از پایگاه هوایی دزفول با هواپیما به بیمارستان امام رضا درمشهد مقدس منتقل شدیم.وقتی جلوی آینه دستشویی بیمارستان  باند پانسمان را از روی چشمم باز کردم، چشمم از حدقه بیرون آمد وبا دلهره دوباره، پانسمان را سرجایش گذاشتم.

قبل ازانجام عمل جراحی، ابتدا فکر می‌کردم دید چشمم  را به طور موقت از دست داده ام اما بعدا فهمیدم چشم راستم دیگرمال خودم نیست! وقتی خواستم وارد اتاق عمل شوم، دکتر گفت می‌خواهیم چشمت را کوچک کنیم، من به سختی صحبت می‌کردم، فکم داغون شده بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. گفتند باید برگه اتاق عمل را امضا کنی، من توان حرف زدن نداشتم وبا سختی خطوط کج و معوجی به شکل امضا کشیدم. درسن وسالی نبودم که بدانم چه اتفاقی برایم افتاده، بعد ازاینکه از اتاق عمل بیرون آمدم احساس خاصی نداشتم، انگار درکما بودم،حواسم سرجایش نبود، به هرحال هرچه بود تمام این خطرات را به جان خریده بودم، هر چند که  آن زمان همه شور بود، اما شعور هم در انتخاب این راه بی تاثیر نبود. ‏

بازگشت از نیمه راه بهشت

اوایل جنگ، هنوز تجربه زیادی در ارتباط با نحوه ثبت واعلام آمار شهدا ومجروحان نداشتیم. قانونی    در تمام لشکر‌ها بود که هر کس مجروح می‌شد،  امدادگر کارت شناسایی منطقه او را برای ثبت اسامی مجروحان  برمی داشت که در قسمت تعاون بدانند چند نفر مجروح شده‌اند اما فکر این را نکرده بودند که امدادگر ضد گلوله نیست و شاید او زودتر از دیگر مجروحان مجروح یا شهید شود!

حکمعلی آزرون- امدادگر واز اهالی یکی از روستاهای خلخال بود، اوبعد از اینکه چشم من را پانسمان کرد کارت منطقه ام را گرفت و در جیب خود گذاشت.مقدمات انتقال من به بیمارستان پشت جبهه مهیا شد ومن از مهلکه درگیری خارج شدم.ساعتی از رفتن من نگذشته بود که  حکمعلی آزرون بر اثر انفجار گلوله خمپاره به شدت مجروح شد و در همان منطقه به شهادت رسید. وقتی امدادگران جیب  لباس او را بازرسی کردند، کارت شناسایی من را از جیب حکمعلی بیرون آوردند، درحالی که در آن لحظه فراموش کردند بقیه جیبهای او را نگاه کنند و پیکرحکمعلی آزرون با نام من، یعنی تورج جعفری نوده به خلخال فرستاده شد.

   آزرون در لیست شهدای گمنام 

درحالی که شهید حکمعلی آزرون می‌رفت که در روستای همجوار محل زندگی خود به جای تورج جعفری نوده به خاک سپرده شود، تورج جعفری    بی‌اطلاع از ماجرا، دربیمارستان مشهد بستری بود.  یک هفته از بستری شدن تورج در بیمارستان می‌گذشت،  بر و بچه‌های  بنیاد به او گفتند بعد از پخش خبرعملیات در منطقه عمومی عین خوش وشرحانی، احتمالا خانواده تا الان از نگرانی و دلواپسی آب خوش از گلویشان پایین نرفته واصرار کردند که حتما یک  زنگ  به خانواده ات بزن. تورج با سختی و بریده – بریده گفت: فک من شکسته و نمی‌توانم حرف بزنم، اجازه بدهید کمی لب‌هایم روی هم بیاید و ورم لب‌هایم بخوابد و بتوانم صحبت کنم، حتما تماس می‌گیرم. تورج شماره‌ای بجز تلفن پسر عمویش (شهید بزرگوار شهرام جعفری)که در سپاه پاسداران شهرستان خلخال خدمت می‌کرد نداشت.

گفت‌گو با شهید زنده!

یک هفته بعد، ۷۲ شهید در مشهد تشییع می‌شدند. تورج از بیمارستان امام رضا(ع) مشهدبا سپاه خلخال تماس گرفت.  کسی که گوشی را برداشت گفت «شهرام جعفری » نیست . تورج گفت: به شهرام بگویید به این شماره‌ای که تماس گرفتم زنگ بزند. پرسید شما کی هستید؟ گفتم پسر عموی شهرام جعفری هستم، حتما بگویید به من زنگ بزند. گفت شهرام بیرون است ؛ غافل از اینکه او شهید شده و آن‌روز مراسم تشییع پیکر او بود. همان‌روز۴شهید درخلخال تشییع شدند. بعد از نیم ساعت یکی دیگر از پسر عموهایم با بیمارستان اما رضا(ع) تماس گرفت.  حدود یک ربع با او صحبت کردم اما اوماجرای تشییع جنازه من را نگفت و به من نگفت که الان از مراسم تشییع جنازه من آمده اما من از لحن صحبت کردن اوکه سؤال‌های عجیب وغریب می‌پرسید  با خودم فکر می‌کردم آنجا چه خبرشده است؟!

فامیل‌ها  زنده بودن تورج را باور نداشتند!

‏ مردم ومسئولان شهرستان خلخال نماز میت را بر پیکر من و سه شهید دیگر خواندند و بعد از تشییع   در شهر، آمبولانس حامل شهید حکمعلی آزرون به طرف روستا به راه افتاده بود. ۲ساعت از این موضوع می‌گذشت که از دفتر پرستاری اعلام کردند تلفن از شهرستان دارم. گوشی را برداشتم، یکی از اقوام پشت خط بود. بعد از احوال پرسی وچاق سلامتی به من گفت: من فلانی هستم، من را می‌شناسی؟ گفتم حاج آقا این سؤال‌ها چیست که می‌پرسید؟ گفت:اسم دختر من چیست؟ همسر من کیست؟ می‌دانی خانه من کجاست؟من چه کسی هستم؟ مغزم هنگ کرده بود نمی‌دانستم با من شوخی می‌کنند یا من دچار اختلال حواس وبیماری شده ام یا اینکه اتفاق غیر منتظره و عجیبی در حال رخ دادن بود. بعد از او دوسه نفر دیگر با من صحبت کردند و من متعجب مانده بودم که چرا از من بیست سؤالی می‌پرسند!  انگار باور نمی‌کردند من زنده باشم وبرای اینکه مطمئن شوند من تورج هستم، من را سؤال پیچ کرده بودند. از من سؤالهای کلیدی و مختلف می‌پرسیدند تا بدانند من درست جواب می‌دهم یا نه ؛ گفتم این سؤالات را برای چه می‌پرسید؟بابا، من تورج جعفری نوده هستم، پدرم فلانی است خانه ما فلان جاست… تا اینکه بالاخره متوجه شدند من آنی نیستم که در روستای نوده در حال خاکسپاری او هستند.

پیکر شهید حکمعلی آزرون برای شناسایی به خلخال برگشت

‏ بعد از اینکه مطمئن شدند من زنده هستم، آمبولانس را به خلخال برگرداندند که جنازه شناسایی شود و بدانند که این شهید کیست اما در آنجا وقتی جیب‌های او را تفتیش کردند، متوجه شدند کارت‌های دیگری در جیب‌های شهید آزرون است. آن موقع برادر من عضو سپاه بود و در خارج از ایران بسر می‌برد، غیر از او کسی نبود که مرا شناسایی کند، برادران دیگر من هم آن موقع کوچک بودند، کسانی که برای شناسایی جنازه من رفته بودند، دقت نکرده بودند وفقط با خواندن مشخصات کارت شناسایی،شهید شدن من را تایید کرده بودند.  بعدا که پدرم موضوع تلفن و اشتباه شدن جسد را فهمیده بود و به هشجین آمد، جسد را شناسایی کرده بود وگفت این پسر من نیست، جنازه اشتباه شده است،  به محض اینکه من تماس گرفته بودم مطمئن شدند اشتباه شده است.جنازه را حدود ۴۵ کیلومتر آورده بودند و ۱۵ کیلومتردیگرتا روستا باقی مانده بودکه آمبولانس را برگرداندند. شهید حکمعلی آزرون اهل جعفرآباد یکی از روستاهای همجوار روستای ما بود. او را به زادگاهش منتقل و در آنجا دفن کردند.

   پدر بزرگ در آرامگاه ابدی نوه شهید خود آرمید!

‏ بعد از اینکه از بیمارستان ترخیص شدم و به روستا رفتم، سری به قبر خودم زدم، هنوز پر نشده بود اما این خانه نقلی بدون آب، برق،گاز وامکانات با من حرف‌ها داشت، و درس‌های بزرگی به من داد.

بعد از هفت – هشت سال،  پدر بزرگ من به رحمت خدا رفت و او را در قبری که برای من کنده  بودند وقرار بود من در آنجا تا قیامت زندگی کنم، دفن کردند و این خانه ابدی به پدر بزرگم رسید.

بسیجیان نوجوان و جوان، نخبه و باهوش بودند

علی رغم اینکه در اوایل جنگ مخالفان نظام و منافقان شایعه کرده بودند کسانی که به جبهه‌ها می‌روند افراد تنبل وفراری از مدرسه و درس نخوان هستند اما باید گفت بسیاری از رزمندگان جوان ونوجوان ما از ضریب هوشی بالایی برخوردار بودند. تورج نیز کارنامه خوبی در مدرسه داشت  و  به عنوان شاگرد اول مدرسه مولوی معرفی شده بود. او همزمان با حضوردرمنطقه کتاب‌های درسی خود را مطالعه می‌کرد و به طور غیر حضوری امتحان می‌داد.

سال سوم   را دردبیرستان فردوسی تبریز خواند و سال چهارم را به دلیل اینکه در جبهه بود نتوانست ادامه دهد و بالاخره موفق شد سال ۶۷ وارد دانشگاه شود. او می‌گوید: سال اول نظری بودم که به جبهه رفتم. سال اول کنکورهم در دانشگاه قبول نشدم و با تلاش بسیار، موفق شدم سال دوم کنکور بدهم وبا  رتبه ۴۷ در رشته مکانیک- ساخت و تولید، دردانشگاه تبریز قبول شوم وتا مقطع لیسانس تحصیل کنم. البته درمدت تحصیل  یک شیفت در دانشگاه درس می‌خواندم و یک شیفت کار می‌کردم.

۷۲ساعت بی خوابی و شهادت با آرزوی دیدن فرزند

شهید رکاب علی نظرزاده از دانشجویانی بود که مسئول محور بود. قبل از عملیات از نیروهای زبده لشکر بود که برای طرح ونظر او را می‌خواستند. روزی که عراق پاتک زد، او یک قطب نما، دوربین و بیسیم داشت، چند ثانیه می‌نشست، خوابش می‌برد. تا لحظه شهادت  ۷۲ ساعت بود که بی خوابی کشیده‌ بود. جمعه قبل از ظهر به شهادت رسید. فرزندش تازه متولد شده بود واو هنوز او را ندیده بود. خیلی عجله داشت عملیات تمام شود و برگردد به خانه، می‌دانست دخترش به دنیا  آمده است اما هنوز فرزندش را  ندیده بود.اوجزو نیروهای بهداری لشکر عاشورا بود. دانشجو بود و با رتبه خوبی قبول شده بود. جزو فرماندهان خوش فکر بود. ترس برای او مفهومی نداشت و  در عملیات کربلای ۵ شهید شد.

فر هنگ ایثار و شهادت نیاز به معرفی بیشتری دارد

تورج جعفری می‌گوید: با توجه به سرمایه گذاری وسیع دشمن وهجمه‌ای که رسانه‌های بیگانه در زمینه‌های سایبری و فضای مجازی انجام می‌دهند وجوان‌ها را مجذوب خود کرده اند،ما  برای انتقال فرهنگ جبهه،ایثار و شهادت خیلی کم کار کرده ایم. صدا وسیما ورسانه مسئولیت سنگینی دارند وباید به طور عملی اقدام کنند نه شعاری. 

فاصله بین آن نسل واین نسل در حال زیاد شدن است، انتقال فرهنگ ایثار وشهادت به نسل بعدی به خوبی انجام نشد، حتی بعضی خانواده‌ها که وقف جنگ بوده‌اند با نسل جدید مشکل دارند، از طرف فرزندان خود بازخواست می‌شوند وباید در برابر فرزندانشان جوابگوی ایثار گری‌های به حق خود باشند! درمقابل، عده‌ای موج سواری می‌کنند. سوء استفاده می‌کنند وکسانی که زحمت کشیدند واز جان مایه گذاشتند در حاشیه قرار گرفته‌اند.

  بعداز۳۰ سال، مجله جوانان یادی از ما کرد

‏۳۰ سال است که با مشکل مجروحیت خود کنار آمده ام، نه منتی بر کسی دارم و نه به زور واجبار به جبهه رفتم، داوطلبانه رفتم. بعد از مجروحیت هم ۲ بار به جبهه رفتم ولی در این ۳۰ سال بعد از مجروحیت یک نفر نگفت جعفری حالت چطور است و این برای اولین بار است که مجله جوانان امروز از من برای انجام مصاحبه دعوت کرده است.  بعد از ۳۰ سال پسرم می‌گوید شما رفتی جبهه چه خدمتی به شما کردند که من دلخوش باشم و…!  اما من می‌گویم نه برای مقام رفتم، نه برای پول.از کسی هم چشمداشت و انتظار ندارم، من پاداش از خدا گرفتم، چون برای خدا رفتم.

زیباترین خاطره

   مدت زیادی بچه‌ها درمنطقه بودند وهیچ عملیاتی انجام نشده بود، بچه‌ها از این بابت ناراضی و ناراحت بودند وبه فرماندهان اعتراض می‌کردند. قبل ازانجام عملیات والفجر یک، شهید مهدی باکری و صیاد شیرازی آمدند و گردان به گردان با نیروها صحبت  کردند.باکری گفت ۱۰ روز به من فرصت بدهید، بعد با دست به صورت خود کشید و گفت: به خاطر این ریش‌ها به من یک مهلت چند روزه بدهید   اگر دراین مدت عملیات انجام شد که هیچ،  اما اگرعملیاتی انجام نشد به مسئولان می‌گویم برگ ترخیص همه  را  بنویسند. ۱۰ روز نکشید که همه عازم خط شدند و عملیات والفجر یک شروع شد.

 شلمچه؛ یک منطقه خاص است

شلمچه و کربلای ۵ برای من خاص بود، حکمت آن را نمی‌دانم، در آن موقع امداد گر بودم، کربلای ۵ توفیق حضور در شب عملیات را نداشتم اما شب دوم با بقیه نیروهای تازه نفس اعزام شدیم. صبح با بهنام بختیاری به منطقه دریاچه ماهی وارد شدیم. موقع غروب درخط اول نبرد هر کس را شهید  می‌شد جمع می‌کردیم.شهید نظر زاده ازگردان امام رضا (ع)مسئول محور بود، با برانکارد می‌رفتیم مجروح بیاوریم که بختیاری هول شد و مستقیم رفت به طرف عراقی‌ها، بچه‌ها  فریاد می‌زدند برگرد، برگرد، برگرد ۵۰ متر آن طرف‌تر سنگر عراقی‌ها بود، او کپ کرده بود، نه  می‌توانست به عقب برگردد و نه می‌توانست بنشیند  هیچ حرکتی نمی‌کرد، حدود ۱۵ ثانیه ایستاد و یکدفعه برگشت عقب.

شب خوابیدیم در چاله سنگر‌هایمان، آتش عراق به قدری بود که حد نداشت ۳۰ سانت به ۳۰ سانت را می‌کوبید، گلوله توپ مثل رگبار تفنگ و با فواصل  کم به زمین می‌خورد وهرچه سرراهش بود، درو می‌کرد. اعلام کردند گارد ریاست جمهوری عراق بعد از گذشت ۳۰ ساعت از عملیات، می‌خواهد خط را پس بگیرد. انبوه زیادی از شهدا و مجروحان روی زمین افتاده  بودند وکسی نبود که آنها را به بیمارستان وبهداری منتقل کند. شهید نظری بیسیم زد و گفت چرا آمبولانس  نمی‌آید؟ پس آمبولانس چه شد؟ بعد از مدتی یک آمبولانس آمد، مجروحان را داخل آمبولانس گذاشتیم،   می‌خواستیم با آمبولانس برگردیم که ناگهان هواپیمای عراقی برفراز آسمان ظاهر شد و شروع کرد به بمباران منطقه، ترکش به شیشه آمبولانس اصابت کرد وشیشه ماشین فرو ریخت. 

 هواپیما مثل کبوتر در ارتفاع پایین پرواز می‌کرد. با سرعت سوار شدیم و به راه افتادیم از روی پل وسط رودخانه عبور می‌کردیم که هواپیما دوباره برگشت. به دلم برات شده بود که این هواپیما کاری با ما ندارد و به سلامت عبور می‌کنیم. به بچه‌ها گفتم این خلبان مسلمان است و با ماکاری ندارد، عرض پل سه -چهار متر بود هواپیما برگشت وبه ما نزدیک  ونزدیک‌تر می‌شد اما به فاصله زیادی از ما گلوله‌ها را داخل رودخانه خالی کرد وبرگشت.

۲۴ساعت نگذشته بود که گفتند دوباره برگردید لشکر عاشورا، قرار است خط را تحویل بگیرد، کل لشکر عقب نشست و در منطقه لب کارون به نام اوجاقلو مستقر شد. جا برای سوار شدن من وبختیاری نبود و مجبور شدیم پیاده برگردیم،  نزدیک اذان ظهر به یکی از گردان‌های حضرت رسول رسیدیم. غواصان گردان حضرت رسول (ص) نگذاشتند  برویم و به زور ما را نگه داشتند وگفتند ناهار را باید با ما بخورید. نماز را خواندیم  وناهار را با آنها خوردیم. اواخر غذا خوردن بود که صدای وحشتناک و مهیبی بلند شد.  هواپیماهای عراقی شروع به بمباران منطقه کردند،  صحنه عاشورا شده بود. نمی‌دانم عراق از کجا فهمید لشکر عاشورا قرار است به عقب برگردد! به ما خیانت شد. نیروهای خط شکن بعد از عملیات به پشت جبهه منتقل شده بودند که به مرخصی بروند، تعداد زیادی اتوبوس در منطقه مستقر شده بود که رزمنده‌ها را به شهر منتقل کنند  اما خفاش‌های صحنه آسمان تمام بچه‌ها  را قتل عام کردند. ما دونفر قسمت نبود با نیروها برگردیم عقب و زنده ماندیم. سعادت این را نداشتیم شهید شویم، لشکر خط شکن  موقع استراحت پشت جبهه قتل عام شدند، اتوبوس‌ها آتش گرفته بود، تجهیزات، کلاه آهنی و لوازم رزمنده‌ها هرکدام به کناری افتاده بود، بدنها تکه تکه شده بود وصحنه دلخراشی را بوجود آورده بود.

  ایجاد تشکل‌های جانبازان

میز گرد با حضور سردبیر مجله جوانان گرم شده بود. آقای سهرابی هم که آن موقع در عملیات حضور داشت. مطالبی را به یاد می‌آورد و بیان می‌کرد که یاد آوری این خاطرات اتفاقات دیگری را به ذهن جعفری می‌آورد. تورج گفت: با یکی دونفر از همرزمان قدیم رفت و آمد داریم برخی را به طور اتفاقی می‌بینم وخیلی خوشحال می‌شوم. در تبریز مجمعی داریم که هر ماه پیامک می‌دهند و در خانه یکی از دوستان دور هم جمع می‌شویم.

انتظاری نداریم که گلایه‌ای داشته باشیم

‏ از او می‌پرسم گلایه و درخواستی از مسئولان دارید؟ با لطافت طبع می‌گوید: وقتی گلایه می‌کنیم که انتظاری داشته باشیم؛ وقتی انتظاری نیست، پس گله وشکایتی هم نداریم ؛اما مسئولان دیگران را دریابند. در برخی کشورها مثل کره  یادمان‌ها و مجسمه‌های سرداران ملی و رزمندگان جانباز و مجروح  خود را  باشکوه  ساخته اند. و ما از این اسطورها کم نداریم.

یک خاطره

تورج جعفری به ذکر خاطره‌ای از شهید سعیدمدنی پرداخت وگفت: یک روز سعید و دوستانش توتون سیگارم را خالی کرده وبه جای آن باروت ریخته بودند و با آتش گرفتن سیگار، خیلی ترسیدم و مدتی سیگار را کنار گذاشتم!

ازدواج

 

   تورج پس از پایان جنگ،  درسال ۷۰ با دختر عمویش(خواهر شهید شهرام جعفری) ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند است .فرزند اول عباس آقا و متولد سال ۷۱ودانشجوی شهرسازی در شیراز  است. دختر او-  صبا خانم سال اول دبیرستان و فرزند سوم او- آقا عماد سه ساله است.

 

برای مهندس تورج جعفری و خانواده محترمش آرزوی شادکامی و سلامتی داریم.

 

 

 

دانش آموختگان اسمرود