سخن هفته
اگر...پس...! ************************** ولتر پس از مطالعات تاریخی در باره اسلام،نظرش عوض شد وگوته،با شناخت ویژگی های اسلام،اظهار داشت: "اگر اسلام این است؛پس آیا ما همگی مسلمان نیستیم؟!" ************************** منبع:آیا اسلام یک خطر جهانی است؟/مهندس مهدی بازرگان/انتشارات قلم،چاپ رشد/1374
آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 508
<==================> بازدید امروز : 180
<==================> بازدید دیروز : 440
<==================> بازدید این هفته : 620
<==================> بازدید این ماه : 10522
<==================> بازدید کل : 613330
<==================>
بایگانی

دعا

دعا

************************************

دعا کنید شهادت قسمتتان شود

*************************************

قسمتی از وصیت نامه شهید حمید باکری

شهید حمید باکری ( قائم مقام لشگر ۱۰ عاشورا ) در قسمتی از وصیت نامه خود آورده است

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرامی رسد که جنگ تمام می شود

دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان اند

 دسته ای راه بی تفاوتی را برمی گزینند و در زندگی مادی غرق
می شوند و همه چیز را فراموش می کنند

 دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت
می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد

پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جز دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود.
======================================
سلام آقای مهندس رحیمی

سبب خیر شدی تا خاطره ای از این شهید عزیز بازگو کنم ویاد ونامش را گرامی بدارم
آذر ماه سال ۶۱ در منطقه عملیاتی فتح المبین تازه مستقر شده بودیم. قبل از من،شهید صیقت سهرابی،علآءالدین محمدی،دکتر صفی الله ستاری،چنگیز قلیزاده،رحمان ستاری،مرحوم احسان
اللهیاری ومحمود اسدی آنجا بودند.

در هفته دوم حضورمان ،من ،شهید صیقت؛صفی ا لله،و علاء الدین رفتیم اندیمشک_ برای حمام وبر گشتنی،پل معلق رود کرخه،ابزار شناسایی(قطب نما و…) را که همراه من بود{من اطلاعات عملیات گردان حبیب بن مظاهر بودم} ضبط کردند وگفتند اصلا اجازه نداشتی که ببری.باید وسایل شناسائی همینجا باشد وبروی از مهدی باکری نامه بیاوری وپاسخگوی سوالات خیلی ها هم باشی!من که جوان ۲۰ ساله

بودم وبه هیچ صراطی مستقیم نبودم،گفتم من پیش کسی نمی روم واگر تجهیزات مرا ندهید،از همینجا بر می گردم خلخال! من بسیجی هستم وخودم آمدم وکسی نمی تواند مرا مجبور به کاری بکند!
طرف دید من به هیچ وجه قانع نمی شوم، ماشینی دنبال مسئولشان فرستاد وآمد وکلی با من حرف زد که شما اطلاعات وعملیات گردان هستی وممکن است در مسیر وداخل شهر دشمن ومنافقین از شما وتجهیزات شناسائی برای گرا دادن به دشمن استفاده کنند واین مسئله امیتی است وشما با همین ماشین بروید واز فرمانده تیپ_مهدی باکری نامه بیاورید تا وسایل تحویل شود
دوباره خودم را آماده کرده بودم که با مهدی باکری جر وبحث کنم که خوشبختانه یا متاسفانه ،وقتی به چادر فرماندهی رسیدم،مهدی باکری رفته بود شناسائی منطقه وحمید بود.گفت ماجرا چی بود وتوضیح دادم وآن چنان خوب ومودبانه با من حرف زد ومرا توجیه کرد که تحت تاثیر اخلاق و برخوردش قرار گرفتم وسریع برگشتم وبا دستخط حمید تجهیزات شناسائی را گرفتم واز نگهبان های پل کرخه هم بابت بر خورد تندم معذرت خواهی کردم وبه مقر برگشتم.یاد ونامش زنده باد که جنازه اش هنوز در جزیره مجنون،فضای جزیره را عطر آگین کرده است

============================================

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود