سخن هفته
شایستگان پادشاهی **************** طی بررسی تاریخ کرمان،من متوجه شده ام:اولا کرمان هرگز به همسایگان خود تجاوز نکرده است،ثانیاهمه حکام وولاتی که در طول تاریخ- یا لااقل در طول تاریخ بعد از اسلام،بر کرمان حکم رانده اند،غیر کرمانی بوده اند، واغلب هم ترک بوده اند. البته من نمی خواهم حرف اصطخری را تکرار کنم که گوید: "هیچ قومی شایسته تر ازترک برای پادشاهی نیست" *************** منبع:نون جو ودوغ گو/دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی
آمار سایت
افراد آنلاین : 1
<==================> تعداد نوشته ها : 511
<==================> بازدید امروز : 382
<==================> بازدید دیروز : 273
<==================> بازدید این هفته : 2266
<==================> بازدید این ماه : 12168
<==================> بازدید کل : 614976
<==================>
بایگانی

یک کتاب،یک مقاله

 

 

ایرانی که من

شناخته ام

                      

========================

قسمت اول ودوم

========================

اشاره: همیشه دوست داشتم در کمترین زمان ممکن، مطالعة کتب درسی و غیردرسی را به پایان برسانم و حتی برای نیل به این مقصود، کلاس‌های مختلف تندخوانی را هم گذراندم ولی هرگز به آنچه مدنظرم بود نرسیدم و در این راه، تنها موفقیتی که کسب کردم، خلاصه‌نویسی مجموعه کتاب‌هایی است که دوست داشتم با این کار، شاید در آینده به آرزوهای افرادی چون خودم جامة عمل بپوشانم. با این هدف، یک کتاب مقاله را به اتفاق می‌خوانیم:
این شماره، کتاب:


«ایرانی که من شناخته‌ام»


را که تألیف موسیو.ب نیکیتین ـ قنسول سابق روس در ایران بوده و با ترجمه و نگارش آقای فره‌وشی و مقدمة استاد ملک‌الشعرای بهار در ۳۲۵ صفحه و به همت انتشارات معرفت در سال ۱۳۲۹ به بهای ۸۰ ریال چاپ و توزیع شده است، با هم ورق می‌زنیم:


استاد ملک‌الشعرای بهار در مقدمه‌ای بر این کتاب می‌نویسند:
کتاب، تاریخی است مربوط به آغاز مشروطیت، خاصه سال‌های ۱۹۱۱ـ۱۹۰۹ یعنی از ابتدای مشروطیت تا استعفای رضاشاه پهلوی، مؤلف، یکی از خاورشناسان روس، تحصیل کرده حقوق و عربی و آشنا به زبان‌های ترکی و فارسی و فرانسه بوده و در سال ۱۹۰۹ وارد ایران شده است.
بهار می‌نویسد: نیکیتین مثل یک مرد بی‌طرف و بشردوست صحبت می‌کند که خواننده نه تنها عصبانی نمی‌شود، بلکه از وجدان این مرد پر بدش نمی‌آید. او در سال ۱۹۱۴ به سمت منشی کونوس ژنرالی تبریز منصوب می‌شود. بهار در ادامه می‌گوید:
چیزی که مرا با وجود کسالت شدید و انزوای قطعی و محصن وادار به نوشتن این مقدمه نمود، حسن ترجمه این کتاب و صدق لهجه مؤلف کتاب است. مؤلف جایی که به زیان اوست، نیز از گفتن حقایق چشم نمی‌پوشد. اشتباه زیاد دارد و اگر می‌خواستم آن‌ها را شرح دهم، این مقاله کتابی شده بود.
ایران در فشار روس و انگلیس
مؤلف در مقدمة کتاب می‌نویسد: ایرانی که من از ۱۹۰۹ تا ۱۹۱۹ به اوضاع و احوال آن شناسایی حاصل کردم، کاملاً در تحت نفوذ روس و انگلیس امرار حیات می‌کرد و در حقیقت ایران پیوسته در میان دو همسایة [کوژ] نیرومند در فشار است.
مؤلف در بخش‌های اوّل، دوّم، سوّم و چهارم، به ترتیب به تشریح تحصیلات متوسطه خود در ورشو، آغاز تحصیل در مؤسسة السنة شرق، فواصل بین صحنه‌های تحصیلی و مسافرت‌ها هنگام تعطیلات و سال‌های تحصیل در مؤسسة لازارف و همزمان کار در حوزه اداری وزارت امور خارجه پرداخته است.
دماوند،کوه مقدس

وه مقدس… از بادکوبه به کشتی نشستیم، به قصد بندر انزلی که حالا موسوم است به بندر پهلوی. عبور از خزر، یک شب بیشتر طول نکشید و فقط در لنکران کاپیتان ما را به عرشه کشتی برد، از دور نقطة سیاه و مبهمی را با انگشت نشان داد و گفت: این کوه دماوند است، یعنی کوه مقدس ایرانیان که در کتاب اوستای زرتشت هم به آن اشاره شده است.
در ورود به انزلی، توسط کنسول گیلان کالسکه‌ای برای مسافرت فراهم شد که در این سال ـ ۱۹۰۹ـ غیر از کالسکه برای مسافرت در داخل ایران وسیله‌ای وجود نداشت و بیشتر راه‌ها را هم باید با اسب و کاروان راه پیمود.
پشت صحنة رقابت سیاسی
در موقع ورود، اوضاع سیاسی ایران بسیار آَشفته بود، محمدعلی شاه قاجار مشروطه‌ای [را] که پدرش به ملت عطا کرده بود، با نیروی نظامی از میان برد. در رشت، عده‌ای مردان مسلح به نام مجاهد و فدایی، تحت فرمان سپهدار برای مبارزه با استبداد شاه به طرف تهران حرکت می‌کردند، طایفة بختیاری تحت فرمان سردار اسعد علیه شاه مستبد قیام کرده بودند، دفاع تهران هم به عهده بریگاد قزاق که تربیت شدة افسران روسی هستند محول شده بود. صورت ظاهر صحنة نمایش این بود اما در پشت آن روس و انگلیس به شدت به رقابت یکدیگر مشغول بودند. روسیه پنهانی از استبداد محمدعلی شاه طرفداری می‌کرد، در صورتی که تمایلات مشروطه‌خواهی به دولت انگلیس تکیه داشت.
اصفهان انگلیسی!
… در جریان مسافرت ما از رشت تا تهران، کسی مزاحم ما نشد. در هر ۲۰ یا ۲۵ کیلومتر اسبهای کالسکه را عوض می‌کردند و سورچی قبل می‌آمد و انعام خود را می‌گرفت و می‌رفت. به قزوین رسیدیم که شهر تاریخی نسبتاً مهمی است، در تهران رفتیم به زرگنده که محل ییلاقی سفارت روس است و پاکت‌های سیاسی را تحویل دادیم و به سمت اصفهان حرکت کردیم… خلاصه آنکه اصفهان هم در همه جا آثار و علامت انگلیسی را دارد. یک روز عالی‌قاپو پر از جمعیت شده بود و اهل شهر با اتمام برای اظهار شادمانی و تماشای آتش‌بازی در آنجا ازدحام کرده بودند. همینکه آتش‌بازی شروع شد، من می‌دیدم که شعله‌های بزرگ آتش، گاهی یک بدنه دیوار را خراب می‌کرد و گاهی یک تکه از کاشی‌های مینائی گنبدها را از بین می‌برد، در صورتیکه میهمانان عالی‌مقام در بالای بام عالی‌قاپو از تماشای این منظره مسرور بودند…
اما فکر من از این آثار برجسته و درخشان و ظریف که از بقایای آن دورة نورانی و با عظمت و ابهت صفوی بودند، برنمی‌گشت! اما افسوس که کسی فکر حفظ آن‌ها نبوده و جای افسوس زیادتری است که قاجاریه، مخصوصاً ضل‌السلطان در روی اغلب این تصاویر گچ کشید و گویا خیال محو آن‌ها را در نظر داشته است.
ایران موجود زنده است!
مدتی که در شهر اصفهان مشغول مطالعه بودم، استفاده زیادی کردم و از آن پس ایران در نظر من مانند موضوع‌های درسی تاریخی و ادبی جلوه نمی‌کرد، بلکه در نزد من به منزلة موجودی بود که همیشه زنده است. به حدی به ایران علاقه پیدا کردم که از میل رفتن به ترکیه و بالکان به کلی صرفنظر کردم.
مطبوعات و افکار تازه
قبل از وداع با اصفهان باید متذکر شوم که در این شهر بود که با پاره‌ای از مطبوعات فارسی آشنا شدم، یعنی مطبوعاتی که در زیر عبا خیالات و افکار تازه‌ای را منتشر می‌کرد. در رأس آنها روزنامه حبل‌المتین جای داشت که در کلکته طبع می‌شد و تنقیلات نیش‌داری راجع به سیاست تهران در آن دیده می‌شد. از طرف قفقاز هم روزنامه فکاهی ملانصرالدین که از تاریک شدن عالم اسلامی و خصائص ارتجاعی طبقة مخالف آزادی بحث می‌کرد.
… اقتدار و ابهت ایران در اوایل عصر صفوی به درجه‌ای رسیده بود که یکی از مورخین ایرانی روسها را ازبک فرنگی خطاب می‌کرد و این کلمه‌ای است که پستی و حقارت روس‌ها را می‌رساند و همسایگان شمالی را در سطح ملل آسیایی قرار می‌دهد.
مؤلف در لشکرکشی نظامی روس در ایران و حمله به انزلی، می‌نویسد: ورود قشون روس به انزلی وضع خنده‌آوری داشت. با اینکه دشمنی در این بندر وجود نداشت، با کمال تعجب مشاهده می‌شد که عملیات پیاده کردن با احتیاط لازم و مطابق اصول دقیق جنگی انجام می‌گرفت و مضحکتر اینکه پیاده نظام منجنیق‌های قلعه کوب با خود آورده بود که با آن‌ها به قلاع ایران حمله کند.
عاقبت یک تجدیدفراش!
مؤلف کتاب در ادامة مأموریت و فعالیت قضایی می‌نویسد:
در ایران، به کار بردن قوانین روسیه به دو قسم صورت می‌گرفت: راجع به تبعة روس باید تنها مواد قوانین عرفی وجنایی روسیه را به کار برد و در دعاوی مختلط باید قوانین وی و ایران ـ هر دو مراعات شود. به طور مثال ما یک سرباز روسی در موقع تصرف جزیره کرت، ازدواج قانونی کرده و در مراجعت به روسیه زن کرتی را بلاتکلیف رها کرده و رفته بود. خوشبختانه طولی نکشید که مقصر در رشت دستگیر شد و معلوم شد که در ایران مسلمان شده و تجدیدفراشی هم کرده و مستحق دو قسم مجازات گردیده، یکی مسلمان شدن و دیگری تجدیدفراش کردن.
نیکیتین در تشریح وظایف سیاسی قونسولخانه روس می‌نویسد:
… عناصر ملی آزادی‌خواه نسبت به منافع روسیه مظنون و خطرناک تلقی می‌شدند و به همین جهت اجباراً سیاست روس در ایران دخالت‌های زیاد از اندازه می‌کرد و سفارت روس هم در تهران در انتخاب حکام ایالات باید نظر داشته باشد، بلکه از این حیث که هواخواه استبداد باشند و به آزادی خواهان نظر مساعد نداشته باشند.
ایرانیان؛ مثل فرانسویان
ایرانی‌ها فوق‌العاده خوش محضر هستند و در صحبت هم ظرافت به خرج می‌دهند و مخصوصاً در میان کلام، اشعار و مطایبات و ضرب‌المثل‌های شیرین ایراد می‌نمایند و مانند فرانسویان در ترکیب لغات، مهارتی دارند و مضامین خوش و کنایات زیادی درست می‌کنند.
… ولنگر‌ود
در هر کشور، اهالی یک ناحیه مورد [شوخی] واقع می‌شوند. در گیلان هم با اهالی لنگرود [شوخی] می‌کنند. در گیلان معروف است که روزی یک نفر از اهالی لنگرود در کنار دریا می‌رفت اتفاقاً به قطعه یخ شفافی برخورد کرد و صورت خود را در آن دید، فوراً تعظیمی کرد و گفت: ببخشید آقا، من شما را ندیده ام{کجا دیده ام}

=================

ایرانی که من شناخته ام

=================

قسمت دوم وپایانی

================

 


ایران تحت‌الحمایه!


… اکنون پس از یک ربع قرن، قضایای گذشته، طور دیگری در نظر من جلوه می‌کند. سیاستی که روسیه در ایران بر طبق رژیم قدیم تعقیب می‌کرد، سیاستی بود که نه تنها از حیث حقوقی بلکه عملاً این کشور را تحت‌الحمایه خود می‌دانست، بنابراین، آن را از استقلال محروم نموده و در یک حال ضعف و هرج و مرجی نگاه می‌داشت.


انگلیس، مثل شوروی


… پر واضح است که رفتار انگلیسی‌ها هم به طور محسوسی به همین طریق بود. سفیر انگلیس ـ سرتونلی، به طور یادداشت به موسیوی بلین گفته بود (۳۰/۹/۱۹۱۳) که نمایندگان انگلیسی در شیراز و بوشهر مشغول اداره کردن ایالات جنوبی ایران هستند و مأمورین مالیه و ژاندارمری هیچ یک نمی‌توانند قدمی بدون تصویب قونسول‌های ما بردارند و البته باید قبلاً صلاحیت آن‌ها را بخواهند.
خلاصه آنکه تمام قربانی‌هایی که روسیه در ایران داد و مجاهداتی که در آنجا کرد، همه به نفع انگلستان تمام شد.
نویسنده در مقام مقایسه حکومت‌های پادشاهی قاجار و پهلوی اول و دوم، نقبی هم به گذشته می‌زند و می‌نویسد:


صفویه، افتخار اعقاب خود


فقط سلسله صفویه است که می‌توان آن را در ردیف جنبشهای سلسله رمانو قرار داد. نمایندگان بزرگ این دو سلسله در ایران شاه عباس کبیر و در روسیه پطر کبیر بوده که موجب افتخار اعقاب خود گردیده‌اند.


اسکلت‌های زنده!


در طی مسافرت در راه قزوین به تهران، وقتی از گردنه شبلی می‌گذشتیم، دهقانان زیادی را می‌دیدم که در طول راه گدایی می‌کردند، قحطی آنان را به صورت اسکلت‌های زنده‌ای در آورده بود. دیدن اطفال، حزن‌انگیزتر بود. صورتک‌های کوچک آن‌ها چین خورده و به طور عجیبی با استخوان‌های برآمده صورت، پیر به نظر می‌آمدند.


در ایران وقت معنی ندارد!


این نکته قابل توجه است که ایرانی‌ها نسبت به راه و فواصلی که باید طی کرد، کاملاً بی‌اطلاع هستند. مثلاً من می‌پرسیدم که چه وقت راه خوب خواهد شد در پاسخ می‌گفتند که از تبریز تا اینجا ما در راه شوسه حرکت کرده‌ایم، از اینجا به بعد راه خرابتر است. هیچکس در فکر تعمیر راه نیست. به حرف اشخاص هم نباید اعتماد کرد. اگر بپرسید تا فلان محل چقدر مانده، فوراً می‌گویند یارم آقاج (نیم فرسخ). شما خوشوقت می‌شوید که سه کیلومتر و نیم راه دارید اما پس از آنکه ۵ کیلومتر رفتید، باز از رهگذری فاصله را می‌پرسید. با کمال تعجب می‌شنوید (بیر آقاج) (۷ کیلومتر). البته در ایران وقت گرانبهاست. معنی ندارد.


حیلة چارواداری!


روز ۲۹/۴/۱۹۱۸ صبح زود، سید (کاروان‌دار) با وضع غیرمترقبه‌ای به جنب و جوش افتاد و با وجود ناتوانی حیوانات و تحمل سختی‌های اوچ دره (سه دره) با قیافة اطمینان‌بخشی گفت:
باید حرکت کنیم. یاور به من گفت این، حیله چارواداری است که اگر مسافر کاروان را مجبور به توقف نماید، باید مخارج آن روز را شخصاً بپردازد و روی همین حیله بود که ما را از خواب بیدار کردند و با های و هوی زیادی شروع کردند به بار کردن حیوانات و طوری وانمود می‌کردند که این حیوانات سرکشند و باید زودتر آن‌ها را بار کرد تا مطیع گردند و اطمینان هم داشتند که ما امروز از فرط خستگی حرکت نخواهیم کرد ولی بعد ملتفت شدند که در حساب خود اشتباه کرده‌اند. زیرا که من با لحن جدی و تندی به او گفتم که در رفتن شتاب دارم و پولی هم در کار نیست که برای کاروان آذوقه وغیره خریداری کنم. ظاهراً گفتار من تأثیری نکرده و سید به هیاهو ادامه می‌داد! یاالله… یاهو… یاعلی من اعتنایی به حرف‌های او نمی‌کردم، ناگهان صدای سید قطع شد، مثل اینکه تمام انرژی‌اش را از دست داده باشد من فقط محض تسلی به او گفتم مانعی ندارد، یک روز توقف می‌کنیم. ان‌شاءالله کارها رو به راه خواهد شد.


مائده بهشتی!


در مسیر، در دهکده‌ای اتراق کردیم که چند دهقان بدبخت در کنار نهری بزی را که در حال مردن بود، کشته و میان خود تقسیم می‌کردند، به حدی که زارعین بزمرده را مائده بهشتی تصور می‌کردند.


شیعه و مسیحیت!


در ادامه راه به سمت قزوین، به دهی به نام الهی رسیدیم که گویند همه اهالی آن علی‌اللهی هستند. در میان شیعه و سنی نسبت به امامت علی(ع) ـ داماد پیغمبر اختلاف وجود دارد. شیعه فقط امامانی را می‌شناسد که از اعقاب علی(ع) هستند. آخرین این امام‌ها بطور مرموزی غایب گردیده و روزی ظهور خواهد کرد. این امام مخفی را صاحب‌الزمان می‌گویند. شیعه به این اعتبار که در انتظار موعودی است، شباهت به مسیحیت دارد.
در همه جای ایران مقبره اولاد امامان دیده می‌شود و شباهت به مارابوتهای (مرابط) آفریقای شمالی دارد.


دیوار بی‌اعتمادی


سکنه ابهر مایل به پذیرایی از ما نبودند، زیرا که قشون روس در مدت اقامت در این نواحی، یادگاری‌های بدی از خود باقی گذارده بودند. بالاخره موافقتی حاصل شد و در خانه یک نفر حاجی وارد شدیم… زن صاحب‌خانه نسبت به ما مهربانی زیادی کرد، نان خوب، کره و پنیر برای ما آورد امّا… بی‌اعتمادی همچنان پابرجا بود، زیرا که اهل خانه می‌ترسیدند به شکلات و شیرینی که خانم به عنوان اظهار امتنان به آنها می‌داد، دست بزنند.


خرج سفر ۱۸ روزه


خلاصه، پس از ۱۸ روز مسافت بین تبریز، قزوین را که تقریباً ۵۰۰ کیلومتر است، با مشقت زیادی پیمودیم و متجاوز از ۵۰۰۰ فرانک خرج ما شد. درست همان اندازه که در سال ۱۹۱۸ از طهران از طریق باتوم و قسطنطنیه به پاریس خرج کردیم. مثل اینکه یک خانواده که مرکب بود از پدر و مادر و ۴ طفل برای طی همین مسافت ۲۳۰۰ تومان یعنی ۲۳۰۰۰ فرانک خرج کرده بود. تنها تفاوت سفر آنها این بود که آن‌ها با درشکه مسافرت می‌کردند و یک گاری هم برای حمل اثاثیه داشتند. یک جمعیت ۱۵ نفری بلژیکی از تبریز تا تهران ۷۳۰۰تومان تقریباً ۷۳۰۰۰ فرانک خرج کرده بودند. یکی از دوستان من ـ مدیر گمرک برای رفتن از تهران به ناصرآباد سیستان یعنی تا سرحد افغانستان متجاوز از نهصد تومان ـ ۹۰۰۰ فرانک خرج کرده بود.


اگر قطار باشد…!


خوشبختانه راه‌آهنی از تهران تا زنجان و میانه ایجاد شده و خط قزوین را هم اتصال می‌دهد و عنقریب به تبریز هم خواهد رسید و از این به بعد مسافتی را که، ۱۸ روزه بامشقت پیمودیم، در کمال راحتی، یک روزه طی خواهند کرد، اما در منزلی توقف نخواهند کرد و بدون شناسایی این کشور عبور خواهند نمود. بدیهی است که مسافرین قطار با چاروادار باشی خائن و سید حقه‌باز و یاور راه‌نما که اتصالاً راه را گم می‌کرد و مسافرین را در بیابان‌های عاری از آبادی سرگردان می‌گذارد و اهالی عجیب و غریب بومی که نمونه و یادگار خوبی از زمان‌های گذشته هستند و مخصوصاً با مستخدمی فداکار مانند رضا غلامباشی، آشنایی پیدا نخواهند کرد.


قربانی تعصب


مدارک محرمانه عجیبی در ایران وجود دارد که از حادثه شوم قتل گریبایدوف و همکاران او حکایت می‌کند. اینها همه قربانی تعصبات ملی شدند تنها یک نفر توانست از این واقعه جان به در برد. لحن این مدارک مسخره‌آمیز نشان می‌دهد که ایرانیان به فروتنی و گذشتی که در این موقع از طرف روسیه بروز کرد، درست پی نبرده بودند. روسیه در قضیه گریبایدوف، علوهمتی نشان داد و به فرستادن هیأتی از ایران برای معذرت‌خواهی از این عمل قناعت کرد، مجسمه کوچک قابل انتقال این شاعر دیپلمات در باغ‌های سفارت در طهران و زرگنده این واقعه تأثرآور را به خاطر می‌آورد گریبایدوف قربانی بی‌احتیاطی خود گردید، زیرا که از تسلیم زنان ارمنی که جبراً مسلمان شده بودند، به ایران خودداری کرد.


پاینده باد ایران


… در هر حال، مقاصد انگلیس و شوروی نسبت به ایران هرچه باشد، من یقین دارم که بالاخره به یک مخالفت میهن‌پرستانه سخت و موثری برخواهد خورد. اگر ایران در هنگام زوال قاجار در ۱۹۲۱ توانست در مقابل مداخلات انگلیس مقاومت نماید، بدون تردید می‌تواند در آتیه با نسل جدیدی که از محصلین مدارس غرب تشکیل یافته، با هر اقدامی که بر ضد استقلالش باشد با تمام قوا مواجه و مقابل گردد. پاینده باد استقلال ایران.


سپتامبر ۱۹۴۱٫ پاریس

 

*این مقاله  درشماره۲۵۹۶۷،چهار شنبه،۱۹ شهریور در روزنامه اطلاعات چاپ شده است.

One Response to یک کتاب،یک مقاله

  • مهران سهرابی اسمرود says:

    “قیدوالعلم بلکتابه”۰نبی مکرم اسلام (ص).علم را با نوشتن در اختیار بگیرید.۰منقول از علامه استاد سید جعفر شهیدی-رضی الله عنه-.به تعبیر تاریخی استاد باستانی پاریزی برای درک واقعی تاریخ معاصر ایران باید اثار مورخین روسی و مستشرقین را عمیقا مورد توجه قرار داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود