سخن هفته
{نجات} ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: خدایابه ماپایه ومایه ده//نجات از غم و قرص همسایه ده ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: حکیم قاسمی کرمانی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: *پی نوشت: اگر من جای حکیم قاسمی بودم،نجات همسایه را هم از غم وقرص ازخدا می خواستم،فعلا نه دسترسی به حکیم هست ونه من شاعرم!!
آمار سایت
افراد آنلاین : 2
<==================> تعداد نوشته ها : 561
<==================> بازدید امروز : 386
<==================> بازدید دیروز : 720
<==================> بازدید این هفته : 1679
<==================> بازدید این ماه : 6645
<==================> بازدید کل : 674540
<==================>
بایگانی

طنزهای باستانی

 

طنز در آثار دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

————————————————-

قسمت اول/دوم /سوم/چهارم وپایانی

————————————————-

        اشاره:آنچه طی چند قسمت تقدیم حضور خواهدشد،بخشهائی از مجموعه یادداشتهای من با عنوان:

                                                              “طنزهای باستانی

است که به صورت مقالات پی در پی در روزنامه اطلاعات چاپ شده است.این مجموعه پس از بررسی کامل تمام آثار مکتوب استاد ،”دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی”،ان شاء الله در آینده  در قالب کتابی مستقل،وارد بازار نشر خواهد شد ودر اختیار علا قه مندان قرار خواهد گرفت.

                                               ================================

                                               =================================

مقدمه:                 

 … همسرم می‌گوید: مرگ تو در شب یلدا باید باشد، که باید جوابگوی این همه راست و دروغ‌هایی باشی که به اسم تاریخ به ناف مردم بسته ای، و باز توضیح می‌دهد که:‌ موقع عبور از پل صراط، اقلاً صد نفر پشت سر تو منتظر ایستاده‌اند تا تو جواب‌های خود را بدهی و از پل گذر کنی و نوبه به دیگران برسد! و خیال می‌کند پل صراط هم فرودگاه مهرآباد است!

… در سال ۱۳۲۳ احمد آقا معین‌زادة رفسنجانی، با نامه‌های زیادی از پیغمبر دزدان به پاریز آمد که رونویس کردم و مقدمه‌ای بر آن نوشتم و چاپ شد. به قول قدیمی‌ها، چنان می‌نماید که او [پیغمبردزدان] یکی از پرمریدترین پیغمبران روی زمین باشد! از این کتاب تا کنون [سال۶۶] ۱۳ بار به چاپ رسیده و اگر همان پیغمبر معجزه‌کند و مسأله کاغذ را حل کند، شاید به چاپ بیستم هم برسد!

نمی‌دانم شما با خواندن این دو متن برگزیده از یک اثر دکتر باستانی پاریزی، لبخندی بر لبانتان نشست یا نه؟! حتماً چنین است. وقتی من کتاب «حضورستان» استاد را برای مطالعه انتخاب کردم، هرگز تصور نمی‌کردم در خلوت خودم، بارها با صدای بلند آنچنان بخندم که گوئی بر پیامک‌های روزمره ارسالی دوستانی می‌خندم که روزانه بر صفحه نمایشگر گوشی‌ام می‌بینم. اما به راستی حکایت خنده پیامکی با خنده‌هایی که با مطالعه آثار دکتر پاریزی داشتم، متفاوت بود و تفاوت از زمین تا آسمان.

مطالعة من تا این سال‌ها، از آثار فراوان استاد، منحصر به مقالات ایشان در روزنامه اطلاعات بود. خود استاد را هم بارها با قامتی برافراشته و عصایی بر دست، که هنوز مثل خیلی‌ها، آن را قورت نداده بود، در محوطة مؤسسه اطلاعات و در معیت حاج آقا دعایی دیده بودم. زمانی هم در دفتر حاج آقای دعایی او را در کنار دکتر دادبه ـ استاد حافظ شناسی دوران دانشگاهم دیدم و وقتی به رسم ادب شاگردی، می‌خواستم مصافحه‌ای با دکتر دادبه داشته باشم، دکتر پاریزی نیز با بزرگواری و متانت، از جا برخاست و به او هم ادای احترام کردم و تواضعش را ستودم و هرگز تصور نمی‌کردم این معلم بزرگ تاریخ، در بازگویی حوادث تاریخی که عموماً هم تلخ، ناگوار، خشک و بی‌روح بیان شده و می‌شود، از چاشنی طنز، آن هم عموماً در حوزه مباحث تاریخی، چنان استادانه بهره‌ برگیرد که جمودو بی‌روحی حوادث تاریخی را با ملغمه و روکشی از طلای طنز، چنان درآمیزد که مخاطب را به پی‌گیری صفحه به صفحه آثارش حریصتر کند.

هرچند دکتر پاریزی بارها و بارها بر پراکنده‌گویی مباحث و اصطلاحاً از این شاخه به آن شاخه پریدن در نوشته‌هایش مردانه! اعتراف می‌کند و به کرات، نقد طنز و جد دوستان، اساتید، نویسندگان و آشنایان را در همین زمینه، با آب و تاب بیان می‌کند، اما به نظر من، همین سبک نوشتار ـ پرانتز بازکردن‌های فراوان در میان و میانة مباحث جدی تاریخی، از بی‌روحی و سنگینی مباحث جدی کم می‌کند و خواننده با یک فلاش بک طنز، برای پی‌گیری ماجرا آماده می‌شودو هرکجا احساس خستگی کرد، انتظار می‌کشد تا با خواندن مجدد نوشته‌ها و توضیحات طنز استاد، برای ادامة مسیر طولانی تاریخ، شال و کلاه سر کند!

به یک نمونه از توضیح استاد و یا توجیه پراکندگی موضوعات در نوشته‌هایش توجه کنید:

«… من مطمئنم حوصلة خوانندگان از این کناره‌رویها خسته شده است. نوشته من مثل انجیر معبد شده ـ همان انجیری که در معابد یونان می‌روئید و هر شاخه‌اش که به زمین می‌رسید، برای خود ریشه می‌گذاشت و انجیر دیگری می‌شد، این نوشته هم مقاله اندر مقاله شده و در واقع، در این گیر‌ودار، اکنون به جائی رسیده که خودم هم متحیرم چطور آن را جمع‌و جور و به قول ارباب عمویم، چگونه (منبر را جمع کنم) و به صحرای محشر گریز بزنم.

کار به جائی رسیده که از حروف سربی تیتر فصول کتاب هم دیگر خجالت می‌کشم، و حروفچین چاپخانه هم زیر لب خواهد گفت: چه ربطی دارد این حرف‌‌ها به گرفتاری‌های قائم مقام در کرمان؟! … اگر عمری بود، به سراغ قائم مقام نیز خواهم رفت، هرچند در اینجا روح قائم مقام، همچنان ما را تعقیب می‌کند و تنها نمی‌گذارد! یا: … طول و عرض گفتار من، کم‌کم می‌خواهد مثل همان داستان‌های مولوی بشود که شروع آن فی‌المثل در جلد اول است و ختم آن گاهی در جلد دوم و یا سوم مثنوی… حالا هم هر قدر می‌خواهیم به مطلب اول که قائم مقام باشد ـ باز گردم، قلم همراهی نمی‌کند و ما را به روستا و دشت می‌کشاند که در «حماسه کویر» به قول استاد مینوی، تبدیل به «حماسة روستا» شده است:

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را

اگر تن در دهیم، آخر، که پیدا می‌کند ما را

البته باستانی پس از این همه مقدمه چینی و توضیح و تفسیر برای طول و عرض زیاد نوشته‌هایش، و به قول خودش کناره‌روی‌ها، در «حماسه کویر» زیر عنوان «روستا، بازتاب روح تاریخ» پس از اشاره به خدمات و خیانت پادشاهان تاریخ، وقتی به خیانت‌های عیدی امین ـ رئیس جمهور وقت اوگاندا می‌رسد، دوباره یاد قائم مقام می‌افتد و می‌نویسد: «… بنده هم دارم کم‌کم وحشت می‌کنم که اگر فردای قیامت، قائم مقام، دست مرا گرفت و گفت: فلان فلان شده این حرف‌ها چیست که زیر عنوان«گرفتاری‌های قائم مقام» در بیست شماره مجله یغما به خورد مردم داده‌ای؟! زندگی‌من چه ربطی به عیدی امین و مجیب الرحمان دارد؟ راستی اگر قائم‌مقام در دادگاه خدایی چنین شکایتی کرد، من چه جوابی خواهم داد؟ حقیقت این است که خودم هرلحظه به فکر می‌افتم که از شماره بعد کوتاه بیایم و بر سر مطلب بروم، اما اول هر ماه که می‌شود، فراموش می‌کنم و تقصیری هم ندارم، پیری است و هزار عیب شرعی!»

راستی مقدمه‌ من{سهرابی} هم دارد به سرنوشت قائم مقام دکتر باستانی در «حضورستان» دچار می‌شود، خلاصه ‌کنم: پس از مطالعة دو اثر کاملاً جدی و تاریخی استاد، یعنی «حضوررستان» و «حماسة کویر» بالغ بر ۲۰۰۰ صفحه است، و به عقل جن هم نمی‌رسد، که البته به عقل من بهتر از جن رسید که ممکن است در میان انبوه حرف‌هاو اسناد گرد گرفته تاریخی دکتر پاریزی، از نوشته‌های طنز او هم طبقی برچید و بر روان پاک استاد بی بدیل تاریخ، فرهنگ، سیاست و… درود فرستاد که استادانه، طنزهای خوش قد و قواره و ملیح زیادی را در لابه‌لای اوراق زمخت، خشن و تلخ حوادث تاریخی در آب نمک خوابانده است تا هنر او را در وادی طنز هم به رخ پادشاهان و حاکمان رفته و در رفته تاریخ بکشد و از این طریق، عذر تقصیر شرعی و غیرشرعی خودش هم از بابت گریزهای پی‌درپی به صحرای محشر، و گاهی هم به صحرای پاریز، برای مخاطب آثارش توجیه‌پذیر و شاید هم دلپذیر جلوه‌گر شود.

به پاسخ رندانه و طنازانه استاد و در پاسخ به سؤال: «تاریخ نویسی امری جدی است، اما جنابعالی طنز و مطایبه را به گونه‌ای قابل تعمق وارد این رشته کرده‌اید، توجه کنید…

«… باید عرض کنم من طنز را وارد تاریخ نکرده‌ام، متأسفانه، حوادث تاریخی چنان اتفاق می‌افتد که وقتی آن‌ها را در کنار هم می‌گذاریم، یک طنز بزرگ از توی آن بیرون می‌جهد، کار من تنها این بوده که گاهی این «مونتاژکاری» را انجام داده‌ام و به همین دلیل، یک روزی برای خودم و آثار خودم، عنوان «مونتاژ التواریخ» را به کار برده‌ام.
با این عنوانی که استاد باستانی پاریزی برای خود برگزیده‌اند، به سراغ طنزهای استادانة او می‌رویم، با این توضیح که چون این طنزها از لایه‌های پنهان انبوه نوشته‌های تاریخی دکتر پاریزی گلچین شده است. به هر صورت، ناچار بودم وجه تسمیه این طنزها یا شأن نزولشان! را هم به صورت مختصر بیاورم و برای هر نوشته ، به تناسب موضوع، عنوان طنزی هم انتخاب کنم تا تاخواننده با زمینة ذهنی آماده به استقبال طنزهای دکتر باستانی برود.با هم به استقبال طنزهای نهفته،اما خفته دکتر باستانی پاریزی می رویم!
خود همسایه‌ها برای ما گازند!
… مرحوم ذکاءالملک فروغی، در جنگ بین‌الملل اول، به نمایندگی ایران، به جامعه ملل رفته بود. نماینده یکی از دولت‌ها که درست ایران را نشناخته و تنها در تاریخ خوانده بود که ایرانیان روزگاری به شرق و غرب عالم تاخت می‌آورده‌اند و قسطنطنیه تا دهلی را زیر پا می‌گذاشتند، از فروغی پرسیده بود:‌
حالا در این قرن، شما با همسایگانتان چگونه رفتار می‌کنید؟ مرحوم فروغی با لحن طنز و جدی، جواب داده بود:‌خیلی خوب، با همسایگان برادرانه رفتار می‌کنیم و پدر هموطنان خودمان را در می‌آوریم!
پیرمرد نوح‌ما بود!
در گفتگوی مفصل با نشریة کیهان فرهنگی در سال ۱۳۶۶، وقتی صحبت به سن و سال و گذر عمر می‌رسد، می‌گوید: … «پارسال ـ سال ۶۵، شصت و سه ساله شدم ـ سالی که پیغمبر خاتم‌الانبیاء هم نتوانست از آن بگذرد، و به همین دلیل گویا پیامبر بزرگوار، عشر بین شصت و هفتاد را عشره میشومه(مشئومه) لقب داده‌اند. زیرا بسیاری از خلائق در همین سنین در گذشته‌اند، چنانکه مولا، امیرالمومنین نیز از ۶۴ بالاتر نرفت. من در جایی دیگر، جمعی از وفیات این سال را جمع کرده‌ام… تنها باید عرض کنم هرچند سال که عمر مخلص از این سال بگذرد، از سال‌های عمر پیغمبر و مولای خودمان نیست، از سال‌های عمر نوح پیغمبر است!

————————————————————————-

طنزهای باستانی

==============

قسمت دوم

==============

 

پسر پیغمبردزدان

 

دکتر باستانی پاریزی وقتی حکایت مقدمه نوشتن بر «نامه‌های پیغمبردزدان» را در سال ۱۳۲۱ تعریف می‌کند، می‌گوید:

« یک معلم کرمانی ـ آقای منصوری آمده بود به پاریز که کوپن برای جنگ توزیع کند (کوپنی که داده شد ولی جنس آن هنوز [سال ۱۳۶۶] در راه است).

به خاطر دارم روزهایی که برای غلط‌گیری کتاب پیغمبردزدان به چاپخانه می‌رفتم (این چاپخانه در یکی از حمام‌های قدیمی کرمان تأسیس شده بود) به محض اینکه پا به داخل می‌گذاشتم، کارگران آهسته! به هم می‌گفتند: پسر پیغمبردزدان آمد!

 

مردانه دوز…!

استاد وقتی مسیر روزگار را مرور می‌کند و به سال ۱۳۳۰ می‌رسد، می‌گوید: «در این سال، پس از اتمام تحصیلات عالیه، به سمت دبیر دبیرستان‌های دخترانه کرمان، عازم شهر و دیار خود شدم و تا سال ۱۳۳۷ در کرمان بودم و ۳ سال نیز سرپرستی دبیرستان دخترانه بهمنیار را به عهده داشتم، به مصداق این بیت معروف:

مردانه دوختیم و کس از ما نمی‌خرید

رو، زنانه دوز که مردانه می‌خرند یا مردان ما خرند!

 

پاریس برای پاریز!

 

سال ۱۳۵۷ که کتاب «از پاریز تا پاریس» چاپ شد، در این زمینه یکی از استادان محترم دانشگاه ـ دکتر یحیی مهدوی گفته بود: «فلانی به پاریس نرفت، مگر اینکه می‌خواست کتابی با عنوان «از پاریز تا پاریس» بنویسد!

سخنرانی ۸۰۰ صفحه‌ای!

یک سخنرانی درباره قائم‌مقام فراهانی داشتم که آنقدر بدان مطلب افزوده شد یا به قول یکی از دوستان، در آن آب ریخته شد که بصورت کتابی هشتصد صفحه‌ای درآمد و «حماسه کویر» خوانده شد.

همین «خود مشت ‌مالی»…!

مقاله‌ای مفصل دارم تحت عنوان «خودمشت‌مالی» این مقاله انتقاد و رفع اشتباه و تصحیح کارهایی است که کرده‌ام و بعدها به اشتباه خود پی برده‌ام… ببینید چقدر اشتباه در این ۳۶ جلد کتاب و نزدیک هزار عنوان مقاله مرتکب شده‌ام که هرچند خود تنها به کمی از آن پی برده‌ام، با همه اینها، مقاله‌ای در حدود چهارصد صفحه را شامل شده است. بعضی دوستان گفته‌اند ـ به طنز و طعنه ـ که بهترین مقالة باستانی، همین مقالة «خودمشت‌مالی» اوست!

راه ندیده…!

مقاله‌ای درباره راه ابریشم در کتاب «اژدهای هفت‌سر» چاپ شده و شاید تنها مقالة مستقل مفصلی باشد که به فارسی درباره راه ابریشم نوشته شده، در واقع مقاله‌ای است درباره راه ابریشم، از یک ایرانی که نه یک روز لباس ابریشمی پوشیده، نه یک قدم در راه ابریشم گذاشته و از چین و ماچین سخن می‌گوید!

پیشرفت کرده‌ام!

در گفتگو با کیهان فرهنگی، وقتی به چاپ کتاب اشعارش می‌رسد، می‌گوید:‌ تاکنون [سال ۱۳۶۶] سه بار اشعار من چاپ شده. یکی در سال ۱۳۲۷، تحت عنوان «یادبود من». بار دوم، سال ۱۳۴۰ تحت عنوان «یاد و یادبود» و بار سوم، سال ۱۳۶۳، باید عرض کنم که هربار از بار قبلی، شعرش کمتر شده و قیمتش بیشتر، یادبود چهل‌سال پیش ۳۵ ریال قیمت داشت و یادبود سال [۱۳۶۳] صدو چند برابر قیمت‌گذاری شده، در حالی که مجموعه شعرهایش به نصف تقلیل داده شده است. اشعارم در توفیق چاپ می‌شد که البته بیشتر این دو بیتی‌ها به تحلیل رفته است.

نتیجه آنکه آنهایی که باید کتاب را بخرند و آن دوبیتی‌ها را بخوانند و لبخند بزنند، کتابی را تماشا می‌کنند و به قیمت ۳۵۰ تومانی آن لبخند می‌زنند و البته می‌گذرند!

مقصودم این است که طی ۴۰، ۵۰ سال گذشته، تنها پیشرفت و ترقی که در شعرم کرده‌ام، همان قیمت کتاب شعرم است که یک بر صد بالا گرفته، به قول مرحوم حبیب یغمایی:

جز وجود من که گردد قیمتش هر روز کم

قیمت هر چیز در هر روز بالا می‌رود

مردان تحت تأثیر!

بنده تقریباً اطمینان قطعی دارم که همسر فردوسی، سی‌سال تحمل خانه‌نشینی همسرش را کرده است و از در و دیوار برایش غذا و نان ـ به قدر مقدور فراهم ساخته تا او شاهنامه را به نظم درآورده است.

… منتهی چه باید کرد که مردان تمدن‌ساز عالم هم، پیش از آنکه خود مستقل باشند، تحت تاثیر زنان خود بوده‌اند.

——————————————————————–

طنزهای باستانی

===========

قسمت سوم

===========

جنت مکان

استاد در نقش و اهمیت حروفچینی و حروفچینان، وقتی اشاره می‌کند که حروفچین خیلی امین است، حتی غلط شما را هم غلط می‌چیند، ولی اگر خشمگین شود، کینة او کینة شتری است، حتی توی چاه که افتاده باشی، کنار چاه زانو می‌زند تا تو بیرون بیائی و تو را سینه مال کند، در همین زمینه یاد این خاطره تاریخی می‌افتد:‌

«همین پریروز داشتم کتاب تاریخ عباسی ملا جلال را می‌خواندم، نوشته بود: «چون ظاهر کنید مغفور شاه جنت مکانی، به تنگ طلا گرفته، نواب کلب آستان علی، دور گنبد را از بیرون خشت طلا گرفته». حروفچین شاه جنت مکانی را جُنُب مکانی چیده و چاپ شده. جای کلب آستان علی که همان شاه‌عباس بزرگ باشد، خالی که شمشیر را بکشند و حروفچین را از کمر به دو نیم بزند. زیرا، این کارگر[حروفچین] عزیز، آن شاه جنت مکانی را جُنُب کرده، و یک سر از بهشت توی جهنم انداخته است. مگر آدم می‌شود جُنُب باشد و به بهشت برود؟ و در ادامه هم اضافه می‌کند: کافی است یک [یکی] دکتر باستانی را دکتر باستان بچیند، و هزار بلاکه بنا بود بر سر شریک ملک دکتر ایادی وارد شود، بر سر آدم وارد آورد!

تلخ تر از طنز

آنجا که محمد باقر خراسکانی را به تیغ جلاد می‌سپردند، و تیغ جلاد کند بود و درست نمی‌بریده است و خراسکانی با خشم فریاد زده بر سر جلاد که مردکه پدرسوخته اول برو تیغ خود را تیز کن و بعد سراغ گردن محکوم بیا! طنز گویاتر از این در تاریخ دارید؟ جدی‌تر از این گفتگو[گفتگو با کیهان فرهنگی] هیچ جا دیده‌اید؟

شهر خواجه؛ ترجمة خرابه!

وقتی به توضیح مقالة «ورشو؛ شهر خرابه‌ها» می‌رسد که در دی ماه ۱۳۲۸، ترجمه آن در روزنامه خاور چاپ می‌شد، با توضیح اینکه هر نفری در این مملکت [لهستان] ناظر و جاسوس فرد دیگری است، توضیح می‌دهد:

… و العهد علی الراوی ـ نمی‌گویم قلم در کف دشمن است، چون من دشمن لهستان نیستم و در توضیح خرابات ورشو و شنیدن صدای موزیک از خرابه‌ها، به این توضیح از یک اتاق می‌رسد و می‌نویسد:‌

اثاثیه این اتاق وضع عجیبی دارد، یک صندلی از دورة تزار، یک قالی که شاید از تهران آورده شده باشد، یک تحفة فرانسوی یاهو طراز کوپن آن، یک… آنگاه در ادامه اضافه می‌کند: خودم نمی‌دانم چه ترجمه کرده‌ام، اصل آن هم در دست نیست، به حوصله خودتان بخوانید!

[* دقیقاً شما هم مثل من با استاد هم عقیده هستید و حتماً شما نیز به حوصلة خودتان این پاراگراف را خوانده‌اید! ومتوجه نشده اید منظور استاد چیست !]

حتی مرده هم مرا تایید کرد!

روزی در کتابخانه دانشگاه تهران مجلسی به یادبود سدیدالسلطنه کبابی تشکیل شده بود. مرحوم مینوی هم ضمن سخنرانی دلپذیر خود، ضمن معرفی آثار سدیدالسلطنه گفت:‌

سدید‌السلطنه همه چیز در کتاب‌های خود گنجانده و هر چه دیده و خوشش آمده، یادداشت کرده است و روش او، چیزی است از نوع روش باستانی پاریزی در تدوین کتاب‌هایش.

من که در آن جلسه غافلگیر شده بودم، نتوانستم بفهمم که مرحوم مینوی در این بیان، قصد تعریف از مخلص داشته یا انتقاد، هرچه بود، اکنون که او روی در کفن خاک پوشانده، با کمال اطمینان می‌توانم سخن او را در تایید روش خود به حساب بگذارم!

تصرف

بگتاش خان با میرغیاث‌الدین محمد میرمیران یزدی وصلت کرده، دختر او را به حبالة خود درآورد و یزد را با کرمان مالاً، منالاً و کلاً تصرف کرد!

ادعای قوم و خویشی

دکترباستانی در معرفی سلیم ـ پسر بگتاش خان هم می‌گوید: بنده نمی‌دانم این سلیم خان از دختر خواجه عبدالقادر کرمانی بوده یا از دختر میرمیران؟ و از سرنوشت او هم اطلاعی ندارم. البته اصرارم در اینکه این پسر از چه بطنی زاده شد، این است که اگر بدانم از خواجگان کرمان است، ادعای قوم و خویشی و حق وارث خود را فراموش نکنم!

به نام کرمان؛ به کام… ؟

در انتقاد از بهره‌گیری یزدی‌ها از امکانات کرمانی‌ها هم بحث لطیفی دارد: شاید تعجب کنید که بهترین حنای عالم در بم و نرمانشیر به عمل می‌آید، ولی بهترین عصاری‌های حناسازی در یزد است. من ندانستم که مردم بم چرا اینقدر کم همت بوده‌اند که خودشان قرن‌ها و قرن‌ها مازارخانه نساخته‌اند، درست مثل این که نزدیک بود همین سال‌ها کارخانه‌های جنبی مس سرچشمه در یزد تأسیس شود و البته هم خواهد شد! [خوشبختانه نشده، خیال استاد راحت!]

زلزله در کرمان؛ کمک در یزد!

البته دل دکتر پاریزی هنوز قرص نشده و در ادامه توضیحات بیشتری می‌دهد:… چرا، یک چیزهایی هم در قدیم از یزد به کرمان می‌رسید، و آن، یک نوع ممتاز سنگ قبر بود … به عبارت دیگر، واردات یزد از کرمان، آب‌انبار بود و کاروانسرا و صادرات یزد به کرمان سنگ قبر بود از مرمر توران پشت. تنها در این اواخر بود که بانک صادرات یزد، نیم‌نگاهی به کرمان داشت و آن در وقتی بود که زلزله در کرمان اتفاق افتاد. مهم این است که زلزله‌اش با هفت ریشتر قدرت در گوگ و شهداد و جوشان می‌آید، آن وقت در روزنامه رسمی اعلان می‌شود که کمک‌ها را از کلیه نقاط به زلزله‌زدگان کرمان، به حساب شماره فلان بانک صادرات یزد واریز فرمایند!

به عبارت دیگر، نماز میت اجسادی را که با تراکتور از زیر آوار بیرون آوردند، حجت‌الاسلام جعفری کوهبنانی [همین امسال، به رحمت حق پیوست،‌ خداوند رحمت کند] امام جمعه کرمان خواند، ولی چک بازسازی خانه‌های سیرچ و جوشان را امام جمعه یزد، با رقم چند میلیونی عهده بانک صادرات یزد صادر فرمود!

تشکر از کار نکرده!

زمانی ایرج افشار از دوستان می‌خواست تا مشترک برای مجله معرفی کنند، و یک روز گفت: می‌خواهم در شماره آینده تشکرنامه‌ای بنویسم و از دوستانی که مشترک معرفی نکرده‌اند، البته باستانی پاریزی در صدر این فهرست قرار خواهد گرفت [تشکر کنم]!

ترجمه برابر اصل

پاریزی در معرفی اسامی سخنرانان کنگره تاریخ تمدن‌های آسیای مرکزی، اینگونه اسامی اُف را ایرانی ترجمه می‌کند:

بی‌ِ سم بیِف (لابد بیگ سام، بیگ‌زاده)، ابوسیتوا، مومآسی سیف (باید همان معزی‌زاده خودمان باشد)، نهگاتف (لابد نعمت‌زاده)، می‌لی‌مف (لابد مقیم‌زاده)، بکما خانف (به نظر بیک محمد خان زاده باشد؟!)…….//ادامه دارد

======================================================

طنزهای باستانی

================

قسمت چهارم وپایانی

================

نیست که نیست!

وقتی از فروزانفر پرسیده بودند که راجع به ادب و تاریخ و فرهنگ پیش از اسلام و بعد از اسلام ایران چه می‌دانی؟ بدیع‌الزمان در جواب گفته بود: پیش از اسلام، ایران چیزی که ما بدانیم، نیست و بعد از اسلام هم چیزی که ما ندانیم، نیست!

نه بهشت؛ نه بهشت‌زهرا!

اینکه ۲۰ سال پیش، من یکجا نوشته‌ام که نقشه امروز ایران را شاه اسماعیل صفوی کشیده است، مقصودم این بود که مرزهای امروزی ایران در زمان شاه اسماعیل صفوی بسته شده است، نه زمان شاه سلطان حسین یا زمان قاجاریه، به دست میرزا آقاخان نوری و به قلم فرخ‌خان کاشی ـ امضا کننده قرارداد پاریس.

بر اساس همین سوابق و به همین دلیل، امروز تمام مرزداران ایران اهل سنت هستند، به عبارت دیگر، مرزهای ایران را سنی‌ها نگه می‌دارند و ما شیعیان در داخل مرزها، در حالی که از آسیب بیگانگان در امان مانده‌ایم، آن مرزداران غیور را گاهی حاضر نیستیم دستشان را بگیریم و همراه خودمان به بهشت ببریم که هیچ؛ حتی به بهشت زهرا ببریم!

لغت‌نامه مشکل‌گشا!

در توضیح ظلم به واژه «قزاق» و «قزاقی» در برهه‌ای از تاریخ، می‌گوید:در لغت‌نامه دهخدا، ذیل کلمه قزاقی، تعریف عجیبی از آجر قزاقی نوشته است: «آجر قزاقی، نوعی از آجر که طول آن بیش از عرض آن است! و قسمی از آن را در روی ساختمان‌ها به کار برند»!

گمان کنم متوجه نشدید که لطف کلام لغت‌نامه در چیست؟ می‌فرماید آجری که طول آن بیش از عرض آن است! اول آنکه مگر می‌شود طول چیزی بیشتر از عرض آن چیز نباشد؟ ثانیاً خوب، مرد عاقل، آن تکه را که طولانی است، بگو طول و آن که کوتاهتر است، بگو عرض!

وقتی آدم از چیزی خوشش نیاید، مثلاً از کلمه قزاق، هیچ که نتواند بگوید، این جور می‌گوید. باز خدا پدرش را بیامرزد که نگفت: آجری است که عرض آن بیش از طول آن است! همه حرف‌ها سر این بوده که می‌خواسته بگوید: آجر قزاقی مربع نیست!

نادر شاه در محکمه باستانی!

دکتر باستانی با اشاره به این که بهانه نادر شاه افشار برای لشکرکشی این بوده که ایرانیان اسیر شده در ماوراءالنهر را آزاد کند و این، حرفی بود عامه‌پسند، چنین اظهارنظر می‌کند:… اما نادر پس از بازگشت از لشکرکشی، جمعی را از چشم معیوب و برخی را مقتول کرد و آتش غضب چنان اشتعال پذیرفته بود که پسر چهارده ساله و دختر یازده ساله به یک هزار و پانصد دینار خرید و فروخت می‌شد. پاریزی در تقبیح لشکرکشی‌های بی‌حاصل نادر ادامه می‌دهد:

تو برای اسیر آزاد کنی رفته بودی، در حالی که نتیجه همه کوشش‌های تو این بود که پسر چهارده ساله و دختر ۱۱ ساله را این طور در من یزید بازار شهرها به معرض فروش آورده‌‌اند. افسوس که هنوز هم بسیاری از ما حاضر نیستیم بگوییم بالای چشم نادر ابرو بوده است!

نان خور نادرم، اما …!

دکتر پاریزی برای مصون‌ ماندن از حمله منتقدان به این گونه اظهارنظرها در مورد شیوه ناصحیح پادشاهان، اینگونه از نظر خود دفاع می‌کند:

می‌دانم چه می‌خواهید بگویید. ایراد دارید که آقا؛ افتخارات خودتان را دست کم نگیرید … من این حرف‌ها را انکار نمی‌کنم، پدرکشتگی‌ هم با هیچ پادشاهی ندارم، حتی از شما چه پنهان، اصلاً در این دنیا هیچ کس اگر نان پادشاهان را نخورد، این ما معلمین تاریخ هستیم که نان پادشاهان را می‌خوریم. من همیشه کوشش کرده‌ام کارهای خوب پادشاهان را خوب بگویم و کارهای بد آنان را بد.

مرا   زیب  و زنبور   در  کیش     هست

چو زنبور، هم نوش و هم نیش هست

به همین دلایل، من جای دیگر اظهارنظر کرده‌ام که: ایرانی‌ها باید مجسمه نادرشاه را اول از طلا بسازند و سپس آن را آتش بزنند!

کرمان؛ مأمن اضداد!

… من یک وقت یک جایی ثابت کرده‌ام که کرمان، تنها جایی است که در آنجا، هم قاضی ختنی می‌تواند قضاوت کند، و هم ترکان خاتون قراختائی می‌تواند حکومت کند، زیرا مردم کرمان از یک تولرانس و سازی برخوردارند که در جای دیگر کمتر دیده می‌شود، و به همین دلیل، ترک و تاجیک، صوفی و شیخی، متشرع و کل شئی، همه و همه در آنجا قرن‌ها و سال‌ها با هم زیست کرده‌اند. باستانی در توجیه این ادعا و اثبات نظرش، می‌نویسد:

کرمان تنها جایی است که وقتی در کنگره کرمان‌شناسی چند تن به سخنرانی پرداختند، در این میان، شاه جمشید سروشیان ـ که زرتشتی بود، نیز سخنرانی داشت. او طبعاً نه تنها سخنرانی خود را بدون بسم‌الله شروع کرد، بلکه با آهنگی بسیار دلپذیر، بخش‌هایی از اوستا ـ یشت‌ها را در ستایش اهورامزدا ـ خواند و چون صحبت او تمام شد، همه برایش دست زدند ـ حتی آن روحانیون و ألاحقرهایی که در مجلس بودند ـ و کم هم نبودند ـ از جمله؛ حجت‌الاسلام دعایی و حجت‌الاسلام حجتی، و چون سخنان قاسم سلیمانی ـ فرمانده سپاه ثار‌الله [فرمانده کل کنونی سپاه پاسداران] به پایان رسید، همه حاضران مجلس، از جمله زرتشتی‌ها ـ‌ و حتی موبدان حاضر در مجلس برایش صلوات فرستادند و جالب آنکه رئیس این جلسه آقای حجت‌الاسلام حجتی جدید‌الاسلام بود!

کو سمرقند و بخارای ما؟!

دکتر باستانی پاریزی در ادامه سفرنامه کاری قزاقستان می‌نویسد:

… البته اگر جمهوری اسلامی توقع داشته باشد که با دویست دلاری که به عنوان خرج سفر برای قزاقستان به مخلص داده است، یعنی نداده، بلکه فروخته است ـ آری، اگر توقع داشته باشد بنده در ازاء این دویست دلار، بروم ماوراءالنهر، و سپس سمرقند و بخارا به دست بگیرم، و این یکی را توی این لنگه خورجین بگذارم، و یکی را توی لنگه دیگر خورجین، و به عنوان سوغات برای جمهوری اسلامی ایران بازپس بیاورم، سمرقند و بخارایی که یک بار حافظ به کلی حاتم‌بخشی کرده و گفت:

اگر  آن ترک شیرازی  به دست آرد  دل  ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

و برای بار دوم و سوم، بعد از نادر شاه و فتحعلی شاه و بالاخره ناصرالدین شاه، رسماً آن را باز پس بگیرم، البته باید بگویم که از عهده مخلص ساخته نیست، ما را با شاخ گاو جنگ نیندازید.

البته مخلص در این سفر دور و دراز، متأسفانه، نه سمرقند را دید و نه بخارا را. گفتند: می‌ماند برای فردای نزدیک و شاید هم فردای قیامت! … بنابراین، ما بازگشتیم، در حالی که به قول اقبال لاهوری:

به دست ما، نه سمرقند و نه بخارایی

دعا   بگو  به  فـــقیران  ترک  شیرازی

————————————-قصه ما فعلا به سر رسید ،اما “طنزهای باستانی”به انتها نرسید؛اگرعمری بود،ادامه این قصه را در کتابی با همین عنوان پی خواهیم گرفت.ان شاء الله

 

One Response to طنزهای باستانی

  • مهران سهرابی اسمرود says:

    سلام.به تعبیر شاعر:”بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست”
    حقیقتا غور و تفحص در دریای بی کران طنز استاد پاریزی غواصی خستگی ناپذیر می طلبد و از اینکه پیشقدم شده و قدم در این وادی ارزشمند و طاقت فرسا گذاشته اید خدا قوت ،گفته و ارزوی توفیق روز افزون داریم.به تعبیر عرفا:”لا تکرار فی التجلی” “این همه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد”واقعیت قضیه این است که هر چند بنده اشتراک روزنامه اطلاعات را دارم و این مقالات را در ضمیمه فرهنگی ان روزنامه که چهارشنبه هر هفته به زیور طبع اراسته می شود خوانده بودم ولی با این حال متون طنز استاد ان قدر شیرین و جذاب هست که به تعبیر شاعر:”کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است”روح استاد شاد و روانش غریق رحمت الهی باد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

دانش آموختگان اسمرود